Novel panleo
♡ #part¹⁵ ♡
『 paniz 』
خنده ای کردم
_فکر کردی باور میکنم نه عزیزم برام ماشین جور کن سریع فربد هم باهام میاد
عصبی دادی زد که با لذت نگاهش کردم
رضا: میدونی که پشیمونت میکنم پانیذ میدونی دیگه نه
لبخندی زدم
_مگه میشه ندونم زود باش اول شما
عصبی پایی کوبید به کنسول کنار دیوار با هم رفتیم حیاط عمارت ، سریع ماشین مشکی روبروم قرار گرفت که اول فربد رو نشوندم رو صندلی
خواست اعتنایی کنه که تیر بعدی خورد دقیقا توی شکم بادیگارد بغل رضا
_دیگه فکر کنم مطمئن شدین شوخی ندارم باهاتون
نشستم رو صندلی شاگرد و سریع ماشین رو به حرکت دراورد
_گوشیتو بده ببینم
فربد: اما.....
_اما و اگه نداره فربد یا الان میدی یا یکی تو مغز تو خالی کنم
باشه ای گفت و گوشی رو داد دستم ، سریع وارد شماره تلفن اش شدم با گشتن شماره تلفن رضا
شماره حفظ کردم و گوشی رو دادم دستش
_بیا جلو کلانتری ..... نگه دار
سری تکون داد که بعد از نیم ساعت نگه داشت که پیاده شدم سمت شیشه رفتم و تقه ای زدم که پایین داد
نگاه جدی ام رو بهش دوختم
_فربد میتونی....
فربد: اصلا هیچ حرفش رو نزنید بفرمایید خانم..
اسلحه روبروش گرفتم
_ببند دهنتو ببینم کفش ام رو بده حداقل
خم شد و کفش رو برداشت و داد دستم بلافاصله سمت کلانتری با پاهای برهنه وارد کلانتری شدم
همه با تعجب نگاهم میکردن اما چیزی نمیتونستن بگن
وارد اتاق محراب شدم که سر بالا گرفت به وضعیت ام نگاه کرد
محراب: خوبی
به سمتم اومد که بدون هیچ دلیلی دست دور گردنش حلقه کردم و بغلش کردم
محراب: خیلی نگرانت شدم دخترخاله
دست کوبیدم رو شونه اش که از بغلم بیرون اومد
_باز شروع کردی تو میدونی با چه بدبختی اومدم من
دستی رو بازوم کشید
محراب: باشه بیا بشین یه نفس بگیر الان میرم هم بچها رو صدا کنم هم فرمانده رو
سری تکون دادم خسته و کلافه رو مبل راحتی نشستم چقدر سخت بود با کفش پاشنه بلند
بعد از یه ربع فرمانده همراه بقیه اومدن توی اتاق ، مهشاد با دلتنگی کنارام نشست و بغلم کرد
مهشاد: خوبی نگرانت شدما ....میدونی وقتی صداش رو شنیدم مو به تنم سیخ شده یعنی چطوری تونستی با اون مردی که....
اگه یکم دیگه حرف میزد، فرمانده متوجه همه چیز میشد
_باشه عزیزم متوجه شدم
دیانا: خب چیشد چطور تونستی ارسلان که گفت ولت نمیکنه
_مگه میشد ولم کنه خودم فرار کردم
فرمانده: اونموقع چطور
_فربد رو مورد هدفام قرار دادم و دوتا از بادیگارد هاش رو نشونه گرفتم
محراب: نکشتیش که
_متاسفانه باید بگم یکیشون مرد اونی یکم رو داخل شکمش دوم که فکر کنم بر اثر خونریزی داخلی بمیره
فرمانده با اخم نگاهم کرد
فرمانده: گفتی چیکار کردم
نفس خسته ای کشیدم
_کشتمشون چیکار میکردم ولم که نمیکرد...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
خنده ای کردم
_فکر کردی باور میکنم نه عزیزم برام ماشین جور کن سریع فربد هم باهام میاد
عصبی دادی زد که با لذت نگاهش کردم
رضا: میدونی که پشیمونت میکنم پانیذ میدونی دیگه نه
لبخندی زدم
_مگه میشه ندونم زود باش اول شما
عصبی پایی کوبید به کنسول کنار دیوار با هم رفتیم حیاط عمارت ، سریع ماشین مشکی روبروم قرار گرفت که اول فربد رو نشوندم رو صندلی
خواست اعتنایی کنه که تیر بعدی خورد دقیقا توی شکم بادیگارد بغل رضا
_دیگه فکر کنم مطمئن شدین شوخی ندارم باهاتون
نشستم رو صندلی شاگرد و سریع ماشین رو به حرکت دراورد
_گوشیتو بده ببینم
فربد: اما.....
_اما و اگه نداره فربد یا الان میدی یا یکی تو مغز تو خالی کنم
باشه ای گفت و گوشی رو داد دستم ، سریع وارد شماره تلفن اش شدم با گشتن شماره تلفن رضا
شماره حفظ کردم و گوشی رو دادم دستش
_بیا جلو کلانتری ..... نگه دار
سری تکون داد که بعد از نیم ساعت نگه داشت که پیاده شدم سمت شیشه رفتم و تقه ای زدم که پایین داد
نگاه جدی ام رو بهش دوختم
_فربد میتونی....
فربد: اصلا هیچ حرفش رو نزنید بفرمایید خانم..
اسلحه روبروش گرفتم
_ببند دهنتو ببینم کفش ام رو بده حداقل
خم شد و کفش رو برداشت و داد دستم بلافاصله سمت کلانتری با پاهای برهنه وارد کلانتری شدم
همه با تعجب نگاهم میکردن اما چیزی نمیتونستن بگن
وارد اتاق محراب شدم که سر بالا گرفت به وضعیت ام نگاه کرد
محراب: خوبی
به سمتم اومد که بدون هیچ دلیلی دست دور گردنش حلقه کردم و بغلش کردم
محراب: خیلی نگرانت شدم دخترخاله
دست کوبیدم رو شونه اش که از بغلم بیرون اومد
_باز شروع کردی تو میدونی با چه بدبختی اومدم من
دستی رو بازوم کشید
محراب: باشه بیا بشین یه نفس بگیر الان میرم هم بچها رو صدا کنم هم فرمانده رو
سری تکون دادم خسته و کلافه رو مبل راحتی نشستم چقدر سخت بود با کفش پاشنه بلند
بعد از یه ربع فرمانده همراه بقیه اومدن توی اتاق ، مهشاد با دلتنگی کنارام نشست و بغلم کرد
مهشاد: خوبی نگرانت شدما ....میدونی وقتی صداش رو شنیدم مو به تنم سیخ شده یعنی چطوری تونستی با اون مردی که....
اگه یکم دیگه حرف میزد، فرمانده متوجه همه چیز میشد
_باشه عزیزم متوجه شدم
دیانا: خب چیشد چطور تونستی ارسلان که گفت ولت نمیکنه
_مگه میشد ولم کنه خودم فرار کردم
فرمانده: اونموقع چطور
_فربد رو مورد هدفام قرار دادم و دوتا از بادیگارد هاش رو نشونه گرفتم
محراب: نکشتیش که
_متاسفانه باید بگم یکیشون مرد اونی یکم رو داخل شکمش دوم که فکر کنم بر اثر خونریزی داخلی بمیره
فرمانده با اخم نگاهم کرد
فرمانده: گفتی چیکار کردم
نفس خسته ای کشیدم
_کشتمشون چیکار میکردم ولم که نمیکرد...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط