Novel panleo
♡ #part¹⁶ ♡
『 paniz 』
فرمانده: و اینو میدونی که از هیئت دولت برلین متوجه این کارت بشن برات دردسر یکم
با نگرانی بهش نگاه کردم
_معلومه که میدونم مگه میشه ندونم اما خب این یه وظایف یه پلیس
محراب: آره اما قانون اینجا فرق میکنه ممکنه تو رو یه مدت بفرستن سر یه پرونده دیگه
فرمانده : به شرط اینکه کسی به جز ما نفهمه
مهشاد :معلومه که آره ما حواسمون جمع
فرمانده سری تکون داد و از اتاق خارج شد ، هر کدوم نفس راحتی کشیدیم که و نشستیم سر جامون .....
خونه
مهشاد: چیزی خواستی صدام کن
_باشه عزیزم برو دیگه
خنده ای کرد و دست محراب رو گرفت و رفت ، سری به نشونه تاسف تکون دادم کلید انداختم و وارد خونه شدم
سریع راه حموم رو در نظر گرفتم اسلحه رو کنسول گذاشتم که چراغ مطالعه ام روشن شد
با دیدن صورت اخم آلود اش هینی کشیدم و اسلحه به دست سمتش گرفتم
_اینجا چیکار میکنی بر چی اومدی
نچی کرد
رضا: تمیز اومدم اون اسلحه رو بذار کنار
کلافه لب زدم
_دارم میگم تو اتاق من چه غلطی میکنی
دست کوبید رو مبل و بلند شد
سمتم اومد
رضا: اون رو بزار کنار تا حرف بزنیم عزیزم
خندهای هیستریکی کردم
_من عزیز تو یکی نیستم بگو ببینم
با یه حرکت از دستم کشید بیرون و با پا هلش داد زیر مبل ، عصبی مشتی کوبیدم رو شونش
_چیه چی میخوای از جونم هان اون ۸ ماه کافی نبود باز چه بلایی سرم میخوای بیاری...
انگشت رو لبم گذاشت
رضا: بیخیال من شو ، انقدر دنبال من نیا ببین دارم چیکار میکنم فهمیدی یا نه...
ابروی بالا انداخت و با لبخند گوشهی لبش رو گرفت
رضا: ولی اگه میخوای رابطهمون رو میتونیم ادامه بدیم
پوزخندهای زدم
_با خودت چی فکر کردی هان ...داری تهدید ام میکنی اونم مامور دولت رو
شونه ای بالا انداخت
رضا: تهدید نکردم فقط هشدار دادم پیشی من وگرنه مگه من دلم میاد خانمم رو ناراحت کنم
دستی کشید رو گونم که پساش زدم
از پس زد متنفر بود خوب میدونستم
_به من دست کثیفت رو نزن که باعث قاتل خانوادش شده
حرفی که زدم که یک دفعه خون جلوی چشماش رو گرفت و بازوم رو تو دستش فشرد
رضا: مواظب حرف زدنت باش، وگرنه من کنترل ام رو از دست بدم لهت میکنم میزارم کنار
خندهای مرموزی کردم و سر جلو برودم و تو صورتش غریدم
_هیچ گوهی نمیتونی بخوری
به ان مشتی کوبید بغل سرم اما بازم خودم رو حفظ کردم تا جلوی خودش سست نباشم
که بشه نقطه ضعف ام ، ولم کرد
رضا: فکر کنم متوجه هشدارم شده باشی
دست به سینه لب زدم
_اتفاقا نه
رضا: پس بچرخ تا بچرخیم
بعد از حرف زدن از اتاق بیرون رفت با بست در فهمیدم که رفته ، نفس راحتی کشیدم حرص ام خالی شده بود ام بازم حس پر بودن رو داشتم
وارد حموم شدم تا یه دوش بگیرم فردا باید سر میزدم به آزمایشگاه تا نتایج رو ببینم.
#panleo
#mehrshad
#ardiya
『 paniz 』
فرمانده: و اینو میدونی که از هیئت دولت برلین متوجه این کارت بشن برات دردسر یکم
با نگرانی بهش نگاه کردم
_معلومه که میدونم مگه میشه ندونم اما خب این یه وظایف یه پلیس
محراب: آره اما قانون اینجا فرق میکنه ممکنه تو رو یه مدت بفرستن سر یه پرونده دیگه
فرمانده : به شرط اینکه کسی به جز ما نفهمه
مهشاد :معلومه که آره ما حواسمون جمع
فرمانده سری تکون داد و از اتاق خارج شد ، هر کدوم نفس راحتی کشیدیم که و نشستیم سر جامون .....
خونه
مهشاد: چیزی خواستی صدام کن
_باشه عزیزم برو دیگه
خنده ای کرد و دست محراب رو گرفت و رفت ، سری به نشونه تاسف تکون دادم کلید انداختم و وارد خونه شدم
سریع راه حموم رو در نظر گرفتم اسلحه رو کنسول گذاشتم که چراغ مطالعه ام روشن شد
با دیدن صورت اخم آلود اش هینی کشیدم و اسلحه به دست سمتش گرفتم
_اینجا چیکار میکنی بر چی اومدی
نچی کرد
رضا: تمیز اومدم اون اسلحه رو بذار کنار
کلافه لب زدم
_دارم میگم تو اتاق من چه غلطی میکنی
دست کوبید رو مبل و بلند شد
سمتم اومد
رضا: اون رو بزار کنار تا حرف بزنیم عزیزم
خندهای هیستریکی کردم
_من عزیز تو یکی نیستم بگو ببینم
با یه حرکت از دستم کشید بیرون و با پا هلش داد زیر مبل ، عصبی مشتی کوبیدم رو شونش
_چیه چی میخوای از جونم هان اون ۸ ماه کافی نبود باز چه بلایی سرم میخوای بیاری...
انگشت رو لبم گذاشت
رضا: بیخیال من شو ، انقدر دنبال من نیا ببین دارم چیکار میکنم فهمیدی یا نه...
ابروی بالا انداخت و با لبخند گوشهی لبش رو گرفت
رضا: ولی اگه میخوای رابطهمون رو میتونیم ادامه بدیم
پوزخندهای زدم
_با خودت چی فکر کردی هان ...داری تهدید ام میکنی اونم مامور دولت رو
شونه ای بالا انداخت
رضا: تهدید نکردم فقط هشدار دادم پیشی من وگرنه مگه من دلم میاد خانمم رو ناراحت کنم
دستی کشید رو گونم که پساش زدم
از پس زد متنفر بود خوب میدونستم
_به من دست کثیفت رو نزن که باعث قاتل خانوادش شده
حرفی که زدم که یک دفعه خون جلوی چشماش رو گرفت و بازوم رو تو دستش فشرد
رضا: مواظب حرف زدنت باش، وگرنه من کنترل ام رو از دست بدم لهت میکنم میزارم کنار
خندهای مرموزی کردم و سر جلو برودم و تو صورتش غریدم
_هیچ گوهی نمیتونی بخوری
به ان مشتی کوبید بغل سرم اما بازم خودم رو حفظ کردم تا جلوی خودش سست نباشم
که بشه نقطه ضعف ام ، ولم کرد
رضا: فکر کنم متوجه هشدارم شده باشی
دست به سینه لب زدم
_اتفاقا نه
رضا: پس بچرخ تا بچرخیم
بعد از حرف زدن از اتاق بیرون رفت با بست در فهمیدم که رفته ، نفس راحتی کشیدم حرص ام خالی شده بود ام بازم حس پر بودن رو داشتم
وارد حموم شدم تا یه دوش بگیرم فردا باید سر میزدم به آزمایشگاه تا نتایج رو ببینم.
#panleo
#mehrshad
#ardiya
- ۱.۳k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط