{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بنده ای حاجتی داشت، به درگاه خدا گریه و زاری میکرد، خدا م

بنده ای حاجتی داشت، به درگاه خدا گریه و زاری میکرد، خدا میدانست که اگـــر حاجتش را برآورده کند به ضرر بنده اش خواهد بود، اشکهای بنده اش را میدید اما حاجتش را نمیداد، بنده فریاد زد خدایا دیگه یادت نمیکنم!
خدا لبخند زد و گفت؛
امـــا من همواره به یادتم!!
دیدگاه ها (۲)

دلم میخواد خیلی چیزا اینجا بنویسم...ولی تقریبا به این نتیجه ...

به همسرتان لبخند بزنید، به شوهرتان لبخند بزنید، به فرزندانتا...

پرسیدم...چطور زندگی کنم؟باکمی مکث جواب دادگذشته ات را بدون ه...

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟...

THE NAME...وقتی اسمون به رنگ خون شد.💔🥲 ...نفسش کم اومده بود ...

My Vampire Mate Season 2 part : 67

پدرخانده؟ ۲.قصر جونگکوک توی هانیام (منطقه ثروتنشین سئول) بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط