سرنوشت تو

هاکان : سمت در رفتم و بیبی و صدا زدم

بی‌بی: بله آقا

هاکان : به پسره برس و با اینجا اشناش کن

بی‌بی: بله آقا امر دیگه ای ندارین

هاکان : نه بی‌بی برو

بی بی : با اجازه

هاکان : راستی به جاسم بگو ماشین رو آماده کنه برای شام هم نمیام فقط برای پسره یچیز درست کن

بی بی: بله

هاکان : کمد و باز کردم و با وسواس خاصی لباس انتخاب کردم قادر آردا میومد شرکت

جاسم : ماشین و از پارکینگ بیرون آوردم
و منتظر آقا شدم
با سوار شدنشون شروع به توضیح کار های شرکت کردم

هاکان : حال مادرت چطوره جاسم

جاسم : زیر سایه ی شما انشالله خوب میشه

هاکان : انشالله

جاسم : ماشین و پارک کردم و در و برای آقا باز کردم

هاکان : همه کارکنان جلوی در بودن بعد از تشریفات سمت اتاق رفتم به هر حال خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم

جمشید ( پدر اردا) : به جناب خوبی پسرم

هاکان : بله ممنون بشینید لطفا

هاکان : چی میل دارین

جمشید : چیزی نمی خوام

هاکان. : اینجوری که نمیشه

جمشید : چرا نشه بیا بریم سر اصل مطلب تونستی رضایت جمع کنی

هاکان : دست کم گرفتیدمون هاکان خان

جمشید : این چه حرفیه پسرم

هاکان : بله گرفتیم با درصد ۷۰ ، ۳۰

جمشید : لبخندی از رضایت رو لبام نشست...میدونستم جایی بری دست خالی بر نمی گردی

هاکان : ممنون

جمشید : چطوره امشب بیای خونه ما تعارف نداریم خیلی وقته میگی نه

هاکان : چشم مگه میشه رو حرف شما حرف زد

جمشید : آفرین پسر پس منتظرت هستیم دیر نکنی
دیدگاه ها (۰)

سرنوشت تو

سرنوشت تو

برا چی خب):

خر ذوق چقدر مهربونید خیلی خوشحالم که از رومان ها خوشتون اومد...

فرار من

قهوه تلخ پارت ۵۹گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاق. آماده شدم ...

های رمان قبلی که نوشتم چون گفتین بد ادامه نمیدم میخوام یدون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط