سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۷۰
بلخره رسید و به اعتراف نگاه کرد هیچی را ندیدن عصبی به سنته درخت ها رفت مثل جنگل کوچیک بود تاریک از سایه درخت ها ...
وسط درخت ها ایستاد تو اعتراف نگاه میکرد چطور باید پیداش میکرد چطور باید عشقشرو پیدا میکرد با اخم رو پیشانی هنوزم نگاه میکرد... لب پایین ش را گزید و با صدا بلند فریاد زد ...
تهیونگ : اتتتت کجایی کاش پیدات کنم
دختره که به نزدیک های اونجا بود صدا بلند و بم معشوقش اش را شنید و بدونه توجه بهش خودش را بیشتر تو تابش تاب میخورد...
تهیونگ چشم به نگاه کردن اعتراف بود با دیدن کلاه دخترانه یارش به همان سمت رفت ... از کناره درخت گذشت و با دیدن دست کش ها سفید رنگ اش بیشتر مطمئن شد که همین جاست
بلخره به درخت ای بزرگ که بیش از شست متر بود و جسم گریون معشوقش را دید که تو تاب نشسته بود ... با قدم های آهسته سمتش رفت و روبه رو اش رو یک پاش نشست و با چشم های بادامی و بغض بهش خیره شد .... تهیونگ : ات
وقتی صدا بم عشقش را شنید با چشم های اشکی و بغض قرمز مثل خون بهش نگاه کرد ...ولی هیچ جوابی نداد یارش با ناراحتی و صدا آرام گفت
تهیونگ : من ... معذرت میخواهم
ات : برو ...
تهیونگ مردد نگاهش کرد
تهیونگ : بزار برات توضیح...
ات : گفتم بروووووووو
با گریه از رو تاب به زمین پا گذاشت و گریه هایش شروع شد با گریه و صدا بلند گفت ..
ات : کافیه ... کافیه فقد برای .... چند دقیقه خواستم خوش... حال باشم نمیشد ها ... اجازه ندارم
تهیونگ : گوش کن منم تازه فهمیدم
دختره گریه هایش کم کم به خندیدن تبدیل شد
ات: تازه ... آره تازه فهمیدی .... منم تازه .. فهمیدم دیدی شاهزاده کیم تهیونگ ...دیدی
اخره حرفش خنده به گریه تبدیل شد تهیونگ با دیدن اشک های رو گونه های دختره بغض اش گرفت و دختره رو در اغوشش گرفت ولی اون دختر بیشتر از این لج باز بود عصبی به مشت زدن به سینه های عشقش مشغول شد .. ات : تو .. عوضی ... ازت بدم مییییییاد بدم....
تهیونگ مچ دست های دختره رو سفت گرفت و بهش خیره شد عصبی گفت
تهیونگ : ببین به خودت بیاد میدونم ناراحتی ولی...
ات: چیو ولی .... چی میگی این .. شد حرفت
تهیونگ : درسته فیلیکس برادرت هست ولی
ات : بسه ... بسه ولک کن عوضی ولم کن ...
تهیونگ بیشتر دختره رو سمته خودش کشوند و بدونه هیچ معطلی ل*ب هایش را گذاشت رو ل*ب های نرم دختره و به شدت مک عميقی رو لب هایش میگذاشت
پارت ۷۰
بلخره رسید و به اعتراف نگاه کرد هیچی را ندیدن عصبی به سنته درخت ها رفت مثل جنگل کوچیک بود تاریک از سایه درخت ها ...
وسط درخت ها ایستاد تو اعتراف نگاه میکرد چطور باید پیداش میکرد چطور باید عشقشرو پیدا میکرد با اخم رو پیشانی هنوزم نگاه میکرد... لب پایین ش را گزید و با صدا بلند فریاد زد ...
تهیونگ : اتتتت کجایی کاش پیدات کنم
دختره که به نزدیک های اونجا بود صدا بلند و بم معشوقش اش را شنید و بدونه توجه بهش خودش را بیشتر تو تابش تاب میخورد...
تهیونگ چشم به نگاه کردن اعتراف بود با دیدن کلاه دخترانه یارش به همان سمت رفت ... از کناره درخت گذشت و با دیدن دست کش ها سفید رنگ اش بیشتر مطمئن شد که همین جاست
بلخره به درخت ای بزرگ که بیش از شست متر بود و جسم گریون معشوقش را دید که تو تاب نشسته بود ... با قدم های آهسته سمتش رفت و روبه رو اش رو یک پاش نشست و با چشم های بادامی و بغض بهش خیره شد .... تهیونگ : ات
وقتی صدا بم عشقش را شنید با چشم های اشکی و بغض قرمز مثل خون بهش نگاه کرد ...ولی هیچ جوابی نداد یارش با ناراحتی و صدا آرام گفت
تهیونگ : من ... معذرت میخواهم
ات : برو ...
تهیونگ مردد نگاهش کرد
تهیونگ : بزار برات توضیح...
ات : گفتم بروووووووو
با گریه از رو تاب به زمین پا گذاشت و گریه هایش شروع شد با گریه و صدا بلند گفت ..
ات : کافیه ... کافیه فقد برای .... چند دقیقه خواستم خوش... حال باشم نمیشد ها ... اجازه ندارم
تهیونگ : گوش کن منم تازه فهمیدم
دختره گریه هایش کم کم به خندیدن تبدیل شد
ات: تازه ... آره تازه فهمیدی .... منم تازه .. فهمیدم دیدی شاهزاده کیم تهیونگ ...دیدی
اخره حرفش خنده به گریه تبدیل شد تهیونگ با دیدن اشک های رو گونه های دختره بغض اش گرفت و دختره رو در اغوشش گرفت ولی اون دختر بیشتر از این لج باز بود عصبی به مشت زدن به سینه های عشقش مشغول شد .. ات : تو .. عوضی ... ازت بدم مییییییاد بدم....
تهیونگ مچ دست های دختره رو سفت گرفت و بهش خیره شد عصبی گفت
تهیونگ : ببین به خودت بیاد میدونم ناراحتی ولی...
ات: چیو ولی .... چی میگی این .. شد حرفت
تهیونگ : درسته فیلیکس برادرت هست ولی
ات : بسه ... بسه ولک کن عوضی ولم کن ...
تهیونگ بیشتر دختره رو سمته خودش کشوند و بدونه هیچ معطلی ل*ب هایش را گذاشت رو ل*ب های نرم دختره و به شدت مک عميقی رو لب هایش میگذاشت
- ۸.۲k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط