{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک مشت ابرِ سیاهِ بلاتکلیف ،

یک مشت ابرِ سیاهِ بلاتکلیف ،
دوره ام کرده اند...
بلاتکلیفم...
ذهنم اندازه ی قواره ام نیست...
دهانم پُر از حرفهاییست ،
که سنگینی می کند بر آرواره هایم...!
امروز اندازه ی تمامِ علامتهایِ سوالِ عالم ،
جان درد دارم...
اندازه ی کوچه هایِ بن بستِ گوش هایت ،
چه تلخ ساکت شده ام...!
شاید هم انتهایِ ،
تنها پیچِ اشتباهیِ زندگی ام ایستاده ام...
شب و روزهایِ انتظارم را ،
زیرِ بغض هایم می زنم...
و راهم را ،
پُر از خط هایِ متقاطعِ جاده ی تنهایی می کشم و می روم . . .
امروز را پُر از هوایِ درد آلودِ "تو" بودم...
پُر از سر دردهایِ بی درمانِ نبودنِ "تو" بودم...!
دردم اندازه ی دلم نیست...
کاش بِبارم..
دیدگاه ها (۱)

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ونهم: باغِ ما---سال‌ها بعد.عمارتِ دِه‌گ...

لونا و ويليام

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

مرد بی رحم

دریاچه خونین:فصل اول _ پارت ۲۳ویو دازای:چند ساعت بود که دازا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط