تکپارتی جونگ کوک

تکپارتی جونگ کوک

Marriage without love

ویو ات
دو سال قبل همین روز بود که با اجباریت پدرم با کسی ازدواج کردم که حتی دوسم نداره نمی‌خواد باهام حرف بزنه منم اوایل بهش حسی نداشتم ولی رفته رفته عاشقش شدم ولی هیچوقت نتونستم بهش بگم چون ترسیدم اون عاشقش من نبود عاشق یه دختر دیگه بود لونا حتی جلوی چشام هر کاری میکنن به من اهمیت نمیدن انگار من وجود ندارم شب بود داشتم به بدبختی هام فکر میکردم یهو درو زدن بلند شدم رفتم درو باز کردم دیدم جونگ کوک مست با لونا جلوی خونه وایسادن رفتم کنار تا وارد شن
جونگ کوک: چرا هنوز بیداری
ات: من چیزه خوابم نمیومد
جونگ کوک: برو بخواب و مزاحم ما نشو صداتت هم در نیاد
ات: باشه
سرمو انداختم پایین رفتم اتاق روی تخت نشستم تا صبح با صدای ناله هاشون نتونستم بخوابم به دیوار خیره شدم گریه کردم بلند شدم رفتم آشپزخانه آب برداشتم می‌خواستم بیام اتاق که دیدم گوشی لونا زنگ خورد بهش دست نزدم یکم بعد پیام اومد به پیام نگاه کردم
ناشناس: بیبی دیشب کجا بودی نمیخوایی بیایی پیش ددی
سریع رفتم اتاق به پیام فکر کردم به جونگ کوک بگم یا نه تصمیم گرفتم به جونگ کوک بگم منتظر موندم بعد از رفتن لونا بهش بگم یهو صدای در اومد رفتم دیدم لونا رفته جونگ کوک تو اتاق لخت روی تخت دراز کشیده خوابیده رفتم جلو
ات: جونگ کوک... جونگ کوک
جونگ کوک: همممم چیه
ات: بیدار شو باید بری شرکت
جونگ کوک: باشه برو صبحونه آماده کن میام
رفتم آشپزخانه براش پنکیک درست کردم قهوه آماده کردم میز رو چیدم دیدم جونگ کوک هم اومد
ات: میشه بهت چیزی بگم
جونگ کوک: می‌شنوم بگو
ات: لونا یعنی گوشی لونا صبح بهش یه شماره ناشناس زنگ زد بعد بهش پیام داد " بیبی دیشب کجا بودی نمیخوایی بیایی پیش ددی"
جونگ کوک: مطمئنی
ات: آره با چشمای خودم دیدم
جونگ کوک: باش
یهو بلند شد با عصبانیت رفت بیرون درو محکم زد نفس عمیق کشیدم شروع کردم به جمع کردن میز بعد تمیز کردن کل خونه رفتم روی مبل نشستم یکم فیلم دیدم یکم با گوشی بازی کردم دیدم ساعت یازده شبه بلند شدم رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم خوابیدم

پرش زمانی به پنج ساعت بعد

ادامه در کامنت
دیدگاه ها (۳۲)

تکپارتی جیمین My charming bullyویو ات مثل همیشه با صدای آلار...

تکپارتی شوگا My eternal loveویو ات دو سالی میشه با شوگا ازدو...

عشق مافیایی Part 38ویو ات ادامه ی غذامو خوردم یه نگاهی به جی...

عشق مافیایی Part 37ویو ات رفتیم اتاق لباسامونو پوشیدم نشستم ...

My vampire 🦇 part2۱جیمین: میگم زیادی صمیمی نیستین ات : خب چه...

خون آشام من My vampire 🦇 part19 لوری: دوست پسرم ات: خب به عن...

اردو پارت ۸ویو ات:سر و کمرم درد میکرد چشممو باز کردم دیدم تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط