حوض بی قراری خالی ست
حوض بی قراری خالی ست
جویبار سرد بی تفاوتی
جاری... چراغ های ایوان
همان که شب هایمان را لبخند می کردیم....
خاموش است
درست مثل تکلیف احساس
که زیر پا ماند
پشت پای تو... میدانی؟
از پیراهن های راه راه بدم می آید
از راه راه
راه...
یاد رخت شستن ها می افتم
در حیات خلوت اتاق
روی لبه های تیز حوض
یاد رخت بستن ها
یاد هرچیز
که ربطی کوچک یا بزرگ
به رفتن دارد
می افتم...
از بام همه ی باورها
مثل یک اتفاق ناخوش
هرروز
کاش مثل این روزهای ابری
آن روز
آن روز سراسر تاریکی
خورشیدی درکار نبود
از کنار حوض که رد میشدی
رد کفش هایت را
با خیره ترین نگاه اندوه آلود
دنبال کردم
خیس بودند
مثل گونه های خودم
و رفتی... و رفتی... ردپاها
زود پاک شدند
زودتر از آن که بخواهند مجال انفجار
به بغض کهنه ای بدهند
و این پاک شدن ها
این حوض ِ لبریز از تهی
این جویبار ِمثل جیغ... ممتد
روزگار مرا
به گند کشید!!!!!!
جویبار سرد بی تفاوتی
جاری... چراغ های ایوان
همان که شب هایمان را لبخند می کردیم....
خاموش است
درست مثل تکلیف احساس
که زیر پا ماند
پشت پای تو... میدانی؟
از پیراهن های راه راه بدم می آید
از راه راه
راه...
یاد رخت شستن ها می افتم
در حیات خلوت اتاق
روی لبه های تیز حوض
یاد رخت بستن ها
یاد هرچیز
که ربطی کوچک یا بزرگ
به رفتن دارد
می افتم...
از بام همه ی باورها
مثل یک اتفاق ناخوش
هرروز
کاش مثل این روزهای ابری
آن روز
آن روز سراسر تاریکی
خورشیدی درکار نبود
از کنار حوض که رد میشدی
رد کفش هایت را
با خیره ترین نگاه اندوه آلود
دنبال کردم
خیس بودند
مثل گونه های خودم
و رفتی... و رفتی... ردپاها
زود پاک شدند
زودتر از آن که بخواهند مجال انفجار
به بغض کهنه ای بدهند
و این پاک شدن ها
این حوض ِ لبریز از تهی
این جویبار ِمثل جیغ... ممتد
روزگار مرا
به گند کشید!!!!!!
- ۲.۴k
- ۱۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط