پارت۴۰
پارت۴۰
سریع از روی میز پایین اومدم و رفتم سمت دیوار.حتی نمیدونستم چی بگم تا در پیدا شه.وردی بلد نبودم و چیزایی که آرمان گفته بودو هم یادم نبود.
دور تا دور اتاقو گشتم اما هیچی پیدا نکردم.نشستم و به دیوار تکیه دادم.گشنم بود.نمیدونم تا کی باید اینجا منتظر بمونم چون واقعا نمیدونستم چیکار کنم...
***آرمان***
حرفای میلاد توی سرم تکرار میشد.چرا اون حرفو زد.شاید چیزی باشه که من نمیدونم...
توی کتابخونه منتظر سپهر بودم.چند نفری مشغول خوندن و گشتن توی کتابا بودن.این مدرسه رو اجداد سپهر ساخته بودن و اون تنها عضو باقی مونده از اجدادشه.تنها ساحره ی جاودان...
به محض دیدن سپهر به سمتش رفتم که گفت
_پیامتو گرفتم.چی میخواستی بگی؟
گفتم
_امروز میلادو دیدم...
پوزخندی زد و به سمت یکی از قفسه ها رفت.گفت
_میدونستم بالاخره پیداش میشه.
به سمتش رفتم و با فاصله پشت سرش ایستادم.
_چیزی هست که من راجب نوشین نمیدونم؟
دستش که به سمت یکی از کتابا میرفت از حرکت ایستاد و به سمتم برگشت
_چی باعث شده این فکرو کنی؟
_میلاد امروز میگفت که...
حرفمو قطع کرد و گفت
_تو حرف یه شکارچی رو باور میکنی؟
سریع از روی میز پایین اومدم و رفتم سمت دیوار.حتی نمیدونستم چی بگم تا در پیدا شه.وردی بلد نبودم و چیزایی که آرمان گفته بودو هم یادم نبود.
دور تا دور اتاقو گشتم اما هیچی پیدا نکردم.نشستم و به دیوار تکیه دادم.گشنم بود.نمیدونم تا کی باید اینجا منتظر بمونم چون واقعا نمیدونستم چیکار کنم...
***آرمان***
حرفای میلاد توی سرم تکرار میشد.چرا اون حرفو زد.شاید چیزی باشه که من نمیدونم...
توی کتابخونه منتظر سپهر بودم.چند نفری مشغول خوندن و گشتن توی کتابا بودن.این مدرسه رو اجداد سپهر ساخته بودن و اون تنها عضو باقی مونده از اجدادشه.تنها ساحره ی جاودان...
به محض دیدن سپهر به سمتش رفتم که گفت
_پیامتو گرفتم.چی میخواستی بگی؟
گفتم
_امروز میلادو دیدم...
پوزخندی زد و به سمت یکی از قفسه ها رفت.گفت
_میدونستم بالاخره پیداش میشه.
به سمتش رفتم و با فاصله پشت سرش ایستادم.
_چیزی هست که من راجب نوشین نمیدونم؟
دستش که به سمت یکی از کتابا میرفت از حرکت ایستاد و به سمتم برگشت
_چی باعث شده این فکرو کنی؟
_میلاد امروز میگفت که...
حرفمو قطع کرد و گفت
_تو حرف یه شکارچی رو باور میکنی؟
- ۱.۹k
- ۰۵ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط