{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۳۹

پارت۳۹

با حرص نگاهش کردم و گفتم
_پس حداقل یه کمکی بکن.
چند تا تخم مرغ جلوش گذاشتم گفتم
_هم بزن...
لبخند کجی زد و با تردید کاسه رو برداشت.
_رفتم از تو یخچال چیزی بردارم که وقتی برگشتم تمام تخم مرغا هم زده توی کاسه بودن.زیرلب گفتم
_متقلب...
خندید و رفت سمت گاز.آروم وردی گفت و یه دستشو باز کرد و بالای گاز گرفت.توی یه ثانیه شعله های زیر دستش روشن شدن.خندیدم و گفتم
_واسه خودتم همینجوری غذا میپزی؟
_معمولا چیزی نمیپزم.
با تعجب نگاش کردم و گفتم
_راستی خانوادت کجان؟تنها زندگی میکنی؟
لبخندش خشک شد و جاشو به اخم داد.گفت
_من کتابو میزارم توی اتاقت.
از اشپزخونه رفت بیرون و من به خودم لعنت فرستادم که چرا اون حرفو زدم.
نفسمو صدادار بیرون فرستادم و سریع بقیشو اماده کردم.تو فکر بودم که یه دفه از درد جیغ کوتاهی کشیدم و دستمو عقب کشیدم.دستم بدجور بریده بود.آرمان دویید تو و با نگرانی گفت
_چیشد؟
دستمو نشونش دادم که گفت
_چرا حواست نیس اخه.
بقیه غذا رو خودش اماده کرد و منم دستمو شستم و چسب زدم.از درد صورتم جمع شده بود.خیلی بد بریده بود.
آرمان غذا رو چید و بعد از خوردن به خاطر دست زخمیم خودش ظرفا رو هم شست.بماند که چقد سر این کارش بهش خندیدم و حتی یه چند دقیقه ای بدون اینکه حواسش باشه ازش فیلم گرفتم.
کنارش ایستاده بودم.گفتم
_معذرت میخوام
سوالی نگام کرد
_به خاطر سوالی که پرسیدم...
سرشو تکون داد و گفت
_مهم نیست
ابو بست و دستاشو خشک کرد.گفت
_خب...میزارم امروزو استراحت کنی به خطر دستت اما فردا قرار نیست انقدر اسون باشه.
لبخندی زدم و گفتم
_ممنونم.
با لبخند سرشو تکون داد و گفت
_خدافظ...
با پلک بعدی دیگه اونجا نبود.چند ثانیه ای با بهت به جای خالیش خیره شدم و بعدش رفتم سراغ کتابا.اون روز به خوندن کتاب جادو که مخصوص ساحرای مبتدی بود گذشت...شب از خستگی بیهوش شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.

***

از شدت سرما از خواب بیدار شدم.توی اتاقم نبودم.گیج به اطرافم نگاه کردم.روی یه میز چوبی بودم.بیشتر که نگاه کردم فهمیدم توی همون اتاقکی بودم که میشناختم.
_صب بخیر
با صدای ارمان به سمتش برگشتم و گفتم
_به نظرت نباید قبل از اینکه منو بیاری اینجا بیدارم میکردی؟
سینی تو دستشو روی میز گذاشت و گفت
_اخه معلوم نبود کی بیدار شی.
به سمت دیوار رفت و گفت
_درس امروز...سعی کن بیای بیرون...
لبخند کجی زد و سریع درو باز کرد.بلند گفتم
_چی؟...آرمان نرو من نمیتونم...آرمان...
بدون اینکه به حرفام توجه کنه رفت و درو بست...
دیدگاه ها (۷)

پارت۴۰سریع از روی میز پایین اومدم و رفتم سمت دیوار.حتی نمیدو...

پارت۴۱کتابو برداشت و بازش کرد.گفتم_نه اما...گفتم ممکنه...ینی...

پارت۳۸• سوالی به آرمان نگاه کردم.آرمان پوزخندی زد و بلند شد....

پارت۳۷دستشو گرفتم و با باز کردن چشمام توی اتاقم بودم.اما ارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط