ادامه پارت چهارم و این پست←https://wisgoon.com/p/8FIXJZNO
ادامه پارت چهارم و این پست←https://wisgoon.com/p/8FIXJZNOD5
و لباسش... سیاه اما نه ساده پارچهاش زیر آن نور قرمز میدرخشید، انگار از جنس شب و ستاره بافته شده بود ردایی بلند با یقهای ایستاده که گردن باریکش را قاب میکرد
اما چشمهایش...قرمز بود
قرمز مثل خونی که از کتاب جاری شده بود مثل همان ماهی که مادربزرگ در افسانهاش گفت
مرد به لیزا خیره شد لبخند نزد اخم نکرد فقط نگاه کرد انگار که داشت چیزی را میخواند—چیزی که لیزا نمیتوانست پنهان کند
بعد یه صدای بم و گرفته و پر ابهت و سردی ازش امد«الهه وِلْروسا..... نه وایسا....تو یه انسانی بوی انسان هارو میدی....ولی روح ولروسا درون روح توعه....»
لیزا با گیجی و تعجب به مرد را به روش خیره شد
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
و لباسش... سیاه اما نه ساده پارچهاش زیر آن نور قرمز میدرخشید، انگار از جنس شب و ستاره بافته شده بود ردایی بلند با یقهای ایستاده که گردن باریکش را قاب میکرد
اما چشمهایش...قرمز بود
قرمز مثل خونی که از کتاب جاری شده بود مثل همان ماهی که مادربزرگ در افسانهاش گفت
مرد به لیزا خیره شد لبخند نزد اخم نکرد فقط نگاه کرد انگار که داشت چیزی را میخواند—چیزی که لیزا نمیتوانست پنهان کند
بعد یه صدای بم و گرفته و پر ابهت و سردی ازش امد«الهه وِلْروسا..... نه وایسا....تو یه انسانی بوی انسان هارو میدی....ولی روح ولروسا درون روح توعه....»
لیزا با گیجی و تعجب به مرد را به روش خیره شد
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲۳۶
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط