╭╌┄
╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۴
پاهاش را نگاه کرد کفشهای گرم زمستانی را هم از دست داده بود و حالا چکمههایی تا ساق پا داشت، از همان چرم نقرهرنگ، با ظریفکاریهایی شبیه شاخههای پیچخورده درختهای مرده
لیزا دستش را برد سمت گردنش ،چیزی آنجا بود یک گردنبند نه زنجیر طلا، نه نقره چرمی سیاه با آویزی به شکل صلیب—دقیقاً همان صلیبی که روی جلد کتاب مادربزرگ حک شده بود
«این... یعنی چی؟»
دستش را روی سینهاش گذاشت پارچه نرم و خنک بود انگار نه برای یک روز سرد زمستانی که برای یک آیین کهن دوخته شده بود
و درست وسط جامه، روی سینه، یک نقش گلدوزی شده بود یک چشم نه چشم انسان—چشمی با طرحی عجیب، با خطوط مارپیچ و شعاعهایی که از آن بیرون میزدند
لیزا حس کرد داره دیوونه میشه
یک لحظه قبل توی شهر خودش بود،جلو در کلیسا و بعد به درون شکاف کشیده شد و حالا...
حالا توی یک جنگل مرده بود، زیر آسمانی قرمز، با لباسهایی که هیچ وقت نپوشیده بود
لرزید اما نه از سرما—هوا سرد نبود عجیب بود گرم و سرد با هم....مثل نفس یک مردار
«باشه... آروم... آروم، لیزا حتما خوابی فقط یه کابوسه انگار نه، اینقدر واقعی بود...»
ناگهان صدایی از میان مه پیچید دور ؟ یا نزدیک ؟ نمیشد تشخیص داد
صدای قدم ها سنگین و آهسته که هر بار خشکی خاک سیاه را زیر پا خرد میکرد
لیزا نفسش را حبس کرد دستش رفت سمت جایی که باید جیب شلوارش میبود تا چیزی برای دفاع پیدا کند—اما جیبی نبود...و تازه متوجه شد کتاب طلسم همراهش نیست!
کتاب نبود.. لیزا با وحشت به اطراف چرخید خاک سیاه، درختهای مرده، مه قرمز—اما اثری از جلد چرمی سیاه با آن صلیب نقرهای نبود
«نه... نه، نه، نه...»
صدای قدمها نزدیکتر میشد
لیزا بیاختیار عقب رفت پاش به ریشه خشک درختی خورد و نزدیک بود زمین بخورد—همان موقع تعادلش را حفظ کرد، اما ناخواسته صدایی از گلویش درآمد
قدمها ایستادند
سکوت همه جارو فرا گرفت آنقدر طولانی که لیزا فکر کرد شاید صدایی نبوده شاید همهاش توهم بوده
بعد مه کنار رفت
مردی آنجا ایستاده بود
بلندتر از هر انسانی که لیزا دیده بود موهای سیاه و بلندش روی شانههایش ریخته بود و باد—که اینجا هیچ بادی نمیوزید—آن را آرام تکان میداد
صورتش... صورت یک مجسمه بود بینقص سرد خط فکش آنقدر تیز بود که انگار با چاقو تراشیدهاند
ادامه این پارت توی پست بعدیhttps://wisgoon.com/p/4475810C6U
اینجا جا نشد🎀
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۴
پاهاش را نگاه کرد کفشهای گرم زمستانی را هم از دست داده بود و حالا چکمههایی تا ساق پا داشت، از همان چرم نقرهرنگ، با ظریفکاریهایی شبیه شاخههای پیچخورده درختهای مرده
لیزا دستش را برد سمت گردنش ،چیزی آنجا بود یک گردنبند نه زنجیر طلا، نه نقره چرمی سیاه با آویزی به شکل صلیب—دقیقاً همان صلیبی که روی جلد کتاب مادربزرگ حک شده بود
«این... یعنی چی؟»
دستش را روی سینهاش گذاشت پارچه نرم و خنک بود انگار نه برای یک روز سرد زمستانی که برای یک آیین کهن دوخته شده بود
و درست وسط جامه، روی سینه، یک نقش گلدوزی شده بود یک چشم نه چشم انسان—چشمی با طرحی عجیب، با خطوط مارپیچ و شعاعهایی که از آن بیرون میزدند
لیزا حس کرد داره دیوونه میشه
یک لحظه قبل توی شهر خودش بود،جلو در کلیسا و بعد به درون شکاف کشیده شد و حالا...
حالا توی یک جنگل مرده بود، زیر آسمانی قرمز، با لباسهایی که هیچ وقت نپوشیده بود
لرزید اما نه از سرما—هوا سرد نبود عجیب بود گرم و سرد با هم....مثل نفس یک مردار
«باشه... آروم... آروم، لیزا حتما خوابی فقط یه کابوسه انگار نه، اینقدر واقعی بود...»
ناگهان صدایی از میان مه پیچید دور ؟ یا نزدیک ؟ نمیشد تشخیص داد
صدای قدم ها سنگین و آهسته که هر بار خشکی خاک سیاه را زیر پا خرد میکرد
لیزا نفسش را حبس کرد دستش رفت سمت جایی که باید جیب شلوارش میبود تا چیزی برای دفاع پیدا کند—اما جیبی نبود...و تازه متوجه شد کتاب طلسم همراهش نیست!
کتاب نبود.. لیزا با وحشت به اطراف چرخید خاک سیاه، درختهای مرده، مه قرمز—اما اثری از جلد چرمی سیاه با آن صلیب نقرهای نبود
«نه... نه، نه، نه...»
صدای قدمها نزدیکتر میشد
لیزا بیاختیار عقب رفت پاش به ریشه خشک درختی خورد و نزدیک بود زمین بخورد—همان موقع تعادلش را حفظ کرد، اما ناخواسته صدایی از گلویش درآمد
قدمها ایستادند
سکوت همه جارو فرا گرفت آنقدر طولانی که لیزا فکر کرد شاید صدایی نبوده شاید همهاش توهم بوده
بعد مه کنار رفت
مردی آنجا ایستاده بود
بلندتر از هر انسانی که لیزا دیده بود موهای سیاه و بلندش روی شانههایش ریخته بود و باد—که اینجا هیچ بادی نمیوزید—آن را آرام تکان میداد
صورتش... صورت یک مجسمه بود بینقص سرد خط فکش آنقدر تیز بود که انگار با چاقو تراشیدهاند
ادامه این پارت توی پست بعدیhttps://wisgoon.com/p/4475810C6U
اینجا جا نشد🎀
- ۲۵۶
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط