{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بــاران مــی بــارید ...

بــاران مــی بــارید ...

کودک نگاهـی به سوراخ چکمه اش انداخت ولـبخندی زد .

سرش را رو به آسـمان کـرد وگـفـت:

خــدایا گـریه نـکن، امشـب میدوزمــش...!
دیدگاه ها (۲)

بعضی وقتا خدایی حال میده

به افتخار عشقم عسل خانم بزنید لایک قشنگرو خدایی خوشگل نیست ج...

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part۱۴ پلک هاش رو روی هم قرا...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

نام: قرارداد نفرتPart:45موسیقی همچنان توی اتاق پخش می‌شد.ا/ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط