{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوانه بود،

دیوانه بود،
رفت...
به بهار تن نداد
رفت
و به خود اجازه عاشق شدن نداد
از هم جدا شدیم
و کسی با خبر نشد
شکرِ خدا که گریه مجال سخن نداد ...!
دیدگاه ها (۱)

من می گویم مَرد آن است کهتوانِ حفظِ حسِ دلتنگی رادر دلش داشت...

خـــــیانُت اُستـ یــــآ عـِــدالَت!؟!نـــِـــــوِشت "دوســـ...

یقین دارم کهشب های تو با اوبه خیر است!پس هر جای جهانیآسوده ب...

سخت تر از کار معدن، کار خداست وقتی می خواهد تو رادر من ریشه ...

⁨⁨مگذار باز از سفرت بی‌خبر مرایک‌ بار هم اگر شده با خود ببر ...

با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگویچون ترا از دل من نیست خبر هی...

P10F2 روز ها می گذشت و می گذشت دوستی دامیان لوسی اندر لوکاس ...

سی و شش درصد چشمان تو جنسش عسل است.شراب وغزل

پارت ۷ویو روبی:وارد شدم و یک پسر مو بلوند جذاب نزدیکم شد؟:سل...

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط