من و توپارت
من و تو(پارت 4)
و فقط به من و تهیونگ که روبه روی هم بودیم نگاه میکرد....
پ ته:پدر جان اگ....
∆خودم میگم!
جمع در سکوت بود.... هیچ کس هیچکاری نمیکرد و هیچی نمیگفت... فقط به پدربزرگ خیره شده بودیم....
یدفعه دیدم پدر بزرگ بلند شد... دستاشو رو میز گذاشت...
∆همونطور که میدونین.... تهیونگ... نوه ی اول منه.... و من تعیین میکنم که زنش کی باشه... کیم نونا..... ازت میخوام با تهیونگ ازدواج کنی.... و تا قبل مرگ من برای من یک نوه ی دیگه بیاری.... این خواسته رو... قبول... میکنی؟
حرفی به جز بله نمیتونستم به پدر بزرگ بگم... عصبانی میشد و جمع رو بهم میریخت....
بلند شدم...
+(یه نفس) ب بله.... 😞
∆پس همین امشب عروسی میکنین....
_چیییی؟؟؟؟؟ (با تعجب)
∆حرفی داری؟..... تهیونگ جان.... (تهدیدانه)
_ن نه.... 😞
همه شکه شده بودیم.... واقعا باید امشب با تهیونگ ازدواج میکردم؟....
∆و یه چیز دیگه.... پسرم و عروس گلم.... شما همراه تهیونگ و نونا به سال میرین..... نونا رو همراه خودتون میبرین تا با تهیونگ باشه... پدر نونا بوسان میمونه....
پ ن:ولی پدر جان.... چرا من نرم؟....
∆نمبخوام تو باهاشون بری.....
همه نگاهمون رو از پدر بزرگ گرفتیم... من و تهیونگ با قیافه ی نگران له هم خیره شدیم....
تو ذهن+تهیونگ..... لطفا یه کاری کن....
تو ذهن_میدونم ناراحتی.... ولی کاری ازم ساخته نیست.....
(چند ساعت بعد)
خانواده جونکوک با پدرم رفتن....من باید میموندم تا با تهیونگ حرف بزنم...
م ته:دخترم... چه لباسی میخوای؟ میتونم همین الان سفارش بدم....
+خیلی ممنون لازم نیست...
م ته:چرا لازمه! بزار برم گوشیمو بیارم عکساشو بهت نشون بدم....
مادر تهیونگ رفت... یدفعه تهیونگ دستمو گرفت...
_نونا.... واقعا کاری نمیتونم بکنم... میدونم ناراحتی....
_تهیونگ این مهم نیست که دارم ازدواج میکنم.... من.. من یکی دیگه رو خوب دوست دارم....
_......... ولی الان میگی من چیکار کنم؟...
+نمیدونم.... نمیدونم.....
_ولی راستش من....
م ته:عزیزم بیا عکسارو ببین....
+ببخشید......
_🙂
بلند شدم و رفتم.....
(چند دقیقه بعد)
دهن نونا سرویسه😂😂
ببخشید دیر شد...
و فقط به من و تهیونگ که روبه روی هم بودیم نگاه میکرد....
پ ته:پدر جان اگ....
∆خودم میگم!
جمع در سکوت بود.... هیچ کس هیچکاری نمیکرد و هیچی نمیگفت... فقط به پدربزرگ خیره شده بودیم....
یدفعه دیدم پدر بزرگ بلند شد... دستاشو رو میز گذاشت...
∆همونطور که میدونین.... تهیونگ... نوه ی اول منه.... و من تعیین میکنم که زنش کی باشه... کیم نونا..... ازت میخوام با تهیونگ ازدواج کنی.... و تا قبل مرگ من برای من یک نوه ی دیگه بیاری.... این خواسته رو... قبول... میکنی؟
حرفی به جز بله نمیتونستم به پدر بزرگ بگم... عصبانی میشد و جمع رو بهم میریخت....
بلند شدم...
+(یه نفس) ب بله.... 😞
∆پس همین امشب عروسی میکنین....
_چیییی؟؟؟؟؟ (با تعجب)
∆حرفی داری؟..... تهیونگ جان.... (تهدیدانه)
_ن نه.... 😞
همه شکه شده بودیم.... واقعا باید امشب با تهیونگ ازدواج میکردم؟....
∆و یه چیز دیگه.... پسرم و عروس گلم.... شما همراه تهیونگ و نونا به سال میرین..... نونا رو همراه خودتون میبرین تا با تهیونگ باشه... پدر نونا بوسان میمونه....
پ ن:ولی پدر جان.... چرا من نرم؟....
∆نمبخوام تو باهاشون بری.....
همه نگاهمون رو از پدر بزرگ گرفتیم... من و تهیونگ با قیافه ی نگران له هم خیره شدیم....
تو ذهن+تهیونگ..... لطفا یه کاری کن....
تو ذهن_میدونم ناراحتی.... ولی کاری ازم ساخته نیست.....
(چند ساعت بعد)
خانواده جونکوک با پدرم رفتن....من باید میموندم تا با تهیونگ حرف بزنم...
م ته:دخترم... چه لباسی میخوای؟ میتونم همین الان سفارش بدم....
+خیلی ممنون لازم نیست...
م ته:چرا لازمه! بزار برم گوشیمو بیارم عکساشو بهت نشون بدم....
مادر تهیونگ رفت... یدفعه تهیونگ دستمو گرفت...
_نونا.... واقعا کاری نمیتونم بکنم... میدونم ناراحتی....
_تهیونگ این مهم نیست که دارم ازدواج میکنم.... من.. من یکی دیگه رو خوب دوست دارم....
_......... ولی الان میگی من چیکار کنم؟...
+نمیدونم.... نمیدونم.....
_ولی راستش من....
م ته:عزیزم بیا عکسارو ببین....
+ببخشید......
_🙂
بلند شدم و رفتم.....
(چند دقیقه بعد)
دهن نونا سرویسه😂😂
ببخشید دیر شد...
- ۵.۱k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط