پارت11
پارت11
هستی:اینو یادت باشه که هیچ مردی بی دلیل تو صورت یک زن خیره نمی مونه...
اینو گفت و رفت و من تا الان،این جمله رو درک نکرده بودم.
با مامان و بابا به سمت خونه راه افتادیم.تو راه فکر من مشغول بود.از یه طرف میگفتم نه و از طرف دیگه میگفتم،معلومه که عاشق من شده!!!!!تصمیم گرفتم که فردا تو شرکت با نگار مشورت کنم.اون همیشه در پی دوستی با پسرا بود و به همین دلیل فک کنم بهتر از من بتونه مهرداد رو شناسایی کنه
وقتی به خونه رسیدیم،بعد شب بخیر با مامان و بابا به سمت اتاقم رفتم و مستقیم رو تخت دراز کشیدم
.........
ماشینم رو تو پارکینگ شرکت گذاشتمو وارد شرکت شدم.همه سلام میکردن و منم با تکن دادن سر جوابشون رو میدادم. منشی مخصوص من،با دیدنم زود از سر جاش بلند شد..
_سلام خانوم مهندس،خوبین؟
_سلام،ممنونم. لطفا پرونده قرار دادای این یک ماه اخیر رو به اتاقم بیارید.
وارد اتاقم شدم.چند ساعت بعد که من در کار فرو رفته بودم.یه دفعه ای در باز شد و نگار وارد اتاق شد
:وااااای،سلام رها جونم.حالت خوبه؟معلومه که خوبی.ادم رییس شرکت باشه و بد باشه
نگار در کنار این که رفیق صمیمم بود، یکی از کارمندای شرکت منم محسوب میشد
همینجوری داشت یه نفس میگفت،پریدم وسط حرفشو گفتم:بابا نگار یه نفس بکش.ور ور حرف میزنی، بیچاره شوهر تو از دستت چی خواهد کشید!!!
با گفتن این حرف، یه مرتبه که انگار چیز ناراحت کننده ای پیش اومده باشه، با چشمای زمردیش که برق اشک توش معلوم بود،بهم خیره شد و گفت:رها،برام یه مسئله ای پیش اومده که بهتره توهم در جریان باشی...
از پشت میزم اومدم بیرون و روبروی نگار رو مبلا نشستم
گفتم:چی این آجی منو ناراحت کرده.به منم بگو
نگار در حالی که داشت اروم آروم گریه میکرد،سرشو انداخت پایینو گفت:یادته من با پسری به اسم پرهام دوست بودم؟
من:همون که کمی سوسول بود؟
نگاه:آره خودشه..............چن وقت پیش ما باهم قرار گذاشتیم تا باهم ازدواج کنیم......هفته پیش بهم زنگ زد و گفت که میخواد منو ببینه،منم گفتم که حتما مامان باباشو راضی به خواستگاری کرده.....با خوشحالی زود لباسامو پوشیدمو رفتم پیشش...........در حالی که گریش شدت گرفته بود گفت: میدونی بهم چی گفت؟گف که .......به شرطی با من.....ازدواج میکنه که..........قبلش.....تو و دوستش باهم ازدواج کنید...
انگار دنیا رو سرم آوار شد،چی میشنیدم. یعنی شرط ازدواج خواهرم با اون پرهام،ازدواج من با دوستش بود؟؟اصلا دوستش کی بود؟
رو کردم به نگار که داشت عین ابر بهار گریه میکرد. با صدایی که بغض به شدت توش معلوم بود بهم گفت:به خدااا خیییلی دوسش دارم....بعد یه مرتبه در حالی که با پشت دستاش،اشکاشو پاک میکرد، دستمو گرفتو گفت:من چرا اینا رو به تو گفتم،تو رو خدا فراموششون کنار رهایی......
بدون توجه به حرفش گفتم:اصلا دوست اون کیه،منو کجا دیده؟
نگار:یادته ماه پیش باهم به مهمونی دوست پرهام رفتیم.دوستش، رامتین که صاحب مهمونی بود،اونجا تورو دیده و پرهام گفته که............
چی گفته؟
گفته که پرهام باید تو رو مال اون کنه.اون پرهام هم این روشو انتخاب کرده.آجی خودتو ناراحت نکن.بیخیال
نگار حرف میزد و من نگاه های مهرداد رو که دیروز بهم خیره شده بود میدیدم.من باید یه تصمیم درست میگرفتم.....
سرم داشت از درد منفجر میشد،به نگار گفتم که بره برام یه لیوان اب بیاره و اونم با نگاهی لبریز از غم منو تنها گذاشت.به این فکر میکردم که کدوم برام مناسبه:::
رامتین یاااااااا مهرداد
......................
سلام دوستان،صبحتون بخیر و نیکی باشه
منتظر نظراتتون مثل همیشه هستم، اینم یادتون باشه که از اینجا به بعد ماجراهای اصلی رمان آغاز میشه!!!!
میخوام که بازم مث همیشه بهم روحیه بدید تا بتونم رمانو ادامه بدم
موفق باشین°•○●°•
هستی:اینو یادت باشه که هیچ مردی بی دلیل تو صورت یک زن خیره نمی مونه...
اینو گفت و رفت و من تا الان،این جمله رو درک نکرده بودم.
با مامان و بابا به سمت خونه راه افتادیم.تو راه فکر من مشغول بود.از یه طرف میگفتم نه و از طرف دیگه میگفتم،معلومه که عاشق من شده!!!!!تصمیم گرفتم که فردا تو شرکت با نگار مشورت کنم.اون همیشه در پی دوستی با پسرا بود و به همین دلیل فک کنم بهتر از من بتونه مهرداد رو شناسایی کنه
وقتی به خونه رسیدیم،بعد شب بخیر با مامان و بابا به سمت اتاقم رفتم و مستقیم رو تخت دراز کشیدم
.........
ماشینم رو تو پارکینگ شرکت گذاشتمو وارد شرکت شدم.همه سلام میکردن و منم با تکن دادن سر جوابشون رو میدادم. منشی مخصوص من،با دیدنم زود از سر جاش بلند شد..
_سلام خانوم مهندس،خوبین؟
_سلام،ممنونم. لطفا پرونده قرار دادای این یک ماه اخیر رو به اتاقم بیارید.
وارد اتاقم شدم.چند ساعت بعد که من در کار فرو رفته بودم.یه دفعه ای در باز شد و نگار وارد اتاق شد
:وااااای،سلام رها جونم.حالت خوبه؟معلومه که خوبی.ادم رییس شرکت باشه و بد باشه
نگار در کنار این که رفیق صمیمم بود، یکی از کارمندای شرکت منم محسوب میشد
همینجوری داشت یه نفس میگفت،پریدم وسط حرفشو گفتم:بابا نگار یه نفس بکش.ور ور حرف میزنی، بیچاره شوهر تو از دستت چی خواهد کشید!!!
با گفتن این حرف، یه مرتبه که انگار چیز ناراحت کننده ای پیش اومده باشه، با چشمای زمردیش که برق اشک توش معلوم بود،بهم خیره شد و گفت:رها،برام یه مسئله ای پیش اومده که بهتره توهم در جریان باشی...
از پشت میزم اومدم بیرون و روبروی نگار رو مبلا نشستم
گفتم:چی این آجی منو ناراحت کرده.به منم بگو
نگار در حالی که داشت اروم آروم گریه میکرد،سرشو انداخت پایینو گفت:یادته من با پسری به اسم پرهام دوست بودم؟
من:همون که کمی سوسول بود؟
نگاه:آره خودشه..............چن وقت پیش ما باهم قرار گذاشتیم تا باهم ازدواج کنیم......هفته پیش بهم زنگ زد و گفت که میخواد منو ببینه،منم گفتم که حتما مامان باباشو راضی به خواستگاری کرده.....با خوشحالی زود لباسامو پوشیدمو رفتم پیشش...........در حالی که گریش شدت گرفته بود گفت: میدونی بهم چی گفت؟گف که .......به شرطی با من.....ازدواج میکنه که..........قبلش.....تو و دوستش باهم ازدواج کنید...
انگار دنیا رو سرم آوار شد،چی میشنیدم. یعنی شرط ازدواج خواهرم با اون پرهام،ازدواج من با دوستش بود؟؟اصلا دوستش کی بود؟
رو کردم به نگار که داشت عین ابر بهار گریه میکرد. با صدایی که بغض به شدت توش معلوم بود بهم گفت:به خدااا خیییلی دوسش دارم....بعد یه مرتبه در حالی که با پشت دستاش،اشکاشو پاک میکرد، دستمو گرفتو گفت:من چرا اینا رو به تو گفتم،تو رو خدا فراموششون کنار رهایی......
بدون توجه به حرفش گفتم:اصلا دوست اون کیه،منو کجا دیده؟
نگار:یادته ماه پیش باهم به مهمونی دوست پرهام رفتیم.دوستش، رامتین که صاحب مهمونی بود،اونجا تورو دیده و پرهام گفته که............
چی گفته؟
گفته که پرهام باید تو رو مال اون کنه.اون پرهام هم این روشو انتخاب کرده.آجی خودتو ناراحت نکن.بیخیال
نگار حرف میزد و من نگاه های مهرداد رو که دیروز بهم خیره شده بود میدیدم.من باید یه تصمیم درست میگرفتم.....
سرم داشت از درد منفجر میشد،به نگار گفتم که بره برام یه لیوان اب بیاره و اونم با نگاهی لبریز از غم منو تنها گذاشت.به این فکر میکردم که کدوم برام مناسبه:::
رامتین یاااااااا مهرداد
......................
سلام دوستان،صبحتون بخیر و نیکی باشه
منتظر نظراتتون مثل همیشه هستم، اینم یادتون باشه که از اینجا به بعد ماجراهای اصلی رمان آغاز میشه!!!!
میخوام که بازم مث همیشه بهم روحیه بدید تا بتونم رمانو ادامه بدم
موفق باشین°•○●°•
- ۳.۶k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط