{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه بار بابام گفت برو چایی بریز، منم گفتم تو نزدیکتری به آ

یه بار بابام گفت برو چایی بریز، منم گفتم تو نزدیکتری به آشپزخونه تو برو بریز بیار بخوریم!
پا شد رفت اون سر پذیرایی نشست گفت حالا تو نزدیک‌تری، تو برو بریز بیار بخوریم...
دیدگاه ها (۴)

امروز صبح بیدار شدم دیدم هندزفری گوشیم گره نخورده. مسئولین ر...

ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻋﮑﺴﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺯﯾﺮﺷﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ: ﺑﺪﻭﻥﺁﺭﺍﯾﺶ ﭼﻄﻮ...

باهوشا جواب بدینجواب این چی میشه؟

عزیز خودم چنتا لایک دارههههههه؟

سناریو ساکورا هاروکابسم الله الرحمن الرحیم این داستان: آموزش...

Part ⁴²The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفتم:و...

رومان عشق مافیا پارت 17از زبان ا/تشب شده به ساعتی که توی دست...

پدر خوانده فصل دو

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ23 ته:دوست دارمکوک:ته میدونم ولی گفتم منم...

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

سناریو

مامور سرشماری: سلام . مادر جانميشه لطفا بیای دم در ؟سلام پسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط