「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۳
✦.................................
همه با احترام سر خم کردند
_ چشم، رئیس.
او دیگر حتی نایستاد برایش مهم نبود بعد از رفتنش چه اتفاقی میافتد، تصمیمش را گرفته بود..
چند دقیقه بعد...
جونگکوک داخل دفتر شیشهای بالای سوله ایستاده بود، جکسون وارد شد یک پوشهی ضخیم روی میز گذاشت
جکسون: اطلاعاتی که خواسته بودین.
جونگکوک بدون حرف پوشه را باز کرد؛ اولین صفحه، عکس مرد جوانی با کت و شلوار سرمهای، مقابل یکی از برجهای نیویورک، زیر عکس نوشته شده بود:
«Nikan Hart | 25 Years Old»
جونگکوک آرام ورق زد، جکسون ادامه داد:
جکسون: نیکان هارت... بیستوپنج ساله. مدیرعامل هارت گروپ، یکی از ثروتمندترین مردهای آمریکاست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به عکس انداخت:
_ نسبتش با نیکی؟
جکسون بدون مکث جواب داد:
جکسون: برادر واقعیشه.
برای اولین بار حرکت انگشت جونگکوک روی برگه متوقف شد
_ ادامه بده.
جکسون نفس آرامی کشید.
جکسون: بعد از مرگ مادرشون، خانواده از هم پاشید، نیکی فقط هشت سالش بود به زور از برادرش جداش کردن و سپردنش به داییش
جونگکوک آرام ابرو بالا انداخت
جکسون: به نیکی گفتن نیکان مرده... به نیکان هم گفتن نیکی مرده.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، جونگکوک دوباره به عکس مرد جوان خیره شد، جکسون ادامه داد:
جکسون: ولی نیکان هیچوقت باور نکرد سالهاست دنبالش میگرده، تقریباً نصف آمریکا و اروپا رو زیر و رو کرده هر رد کوچیکی از نیکی پیدا بشه... خودش شخصاً دنبالش میره.
جونگکوک صفحهی بعد را ورق زد؛ عکس های قدیمی... دو کودک دست در دست هم لبخندهایی که معلوم بود متعلق به سال های خیلی دور است، جکسون این بار صدایش آرامتر شد:
جکسون: یه چیز دیگه هم هست از وقتی نیکی رفته پیش داییش تقریباً همیشه از نظر مالی تو سختی زندگی کرده، کار کرده، تحقیر شده و با همون شرایط خودش رو بزرگ کرده.
جونگکوک چیزی نگفت، فقط نگاهش چند ثانیه بیشتر روی عکس کودکی نیکی ماند بعد خیلی آرام پوشه را بست
_ نیکان هنوز دنبالش میگرده؟
جکسون سر تکان داد:
جکسون: هر روز.
جونگکوک نگاهش را از پنجره به آسمان دوخت زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، گفت:
_ یعنی هنوز... هیچکدوم نمیدونن اون یکی زندهست
ـ [ 11:10 ]
باشگاه خصوصی «BLACK WOLF» مثل همیشه خلوت بود! صدای برخورد مشت با کیسههای بوکس، میان دیوارهای بتنی میپیچید و بوی چرم و عرق، فضای سالن را پر کرده بود.
تهیونگ از همان لحظهای که جونگکوک وارد شد، فقط با یک تکان کوتاه سر سلام کرد؛ نه لبخندی.. نه شوخی همیشگی فقط همان سکوت سنگین.
جونگکوک دستکشهای مشکیاش را پوشید و روبهرویش ایستاد
_ گرم کنیم.
تهیونگ فقط سر تکان داد
چند دقیقه بعد... صدای برخورد مشتها در سالن پیچیده بود جونگکوک مشت راستش را فرستاد، تهیونگ بهموقع جا خالی داد، اما تعادلش بههم خورد
جونگکوک همانجا ایستاد؛ نگاهش روی صورت دوست قدیمیاش ثابت ماند... چیزی درست نبود، تهیونگ همیشه دقیق بود، اما امروز برای سومین بار تمرکزش را از دست داده بود.
جونگکوک دستکشش را پایین آورد
_ بسه.
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ: هنوز میتونم ادامه بدم
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۳
✦.................................
همه با احترام سر خم کردند
_ چشم، رئیس.
او دیگر حتی نایستاد برایش مهم نبود بعد از رفتنش چه اتفاقی میافتد، تصمیمش را گرفته بود..
چند دقیقه بعد...
جونگکوک داخل دفتر شیشهای بالای سوله ایستاده بود، جکسون وارد شد یک پوشهی ضخیم روی میز گذاشت
جکسون: اطلاعاتی که خواسته بودین.
جونگکوک بدون حرف پوشه را باز کرد؛ اولین صفحه، عکس مرد جوانی با کت و شلوار سرمهای، مقابل یکی از برجهای نیویورک، زیر عکس نوشته شده بود:
«Nikan Hart | 25 Years Old»
جونگکوک آرام ورق زد، جکسون ادامه داد:
جکسون: نیکان هارت... بیستوپنج ساله. مدیرعامل هارت گروپ، یکی از ثروتمندترین مردهای آمریکاست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به عکس انداخت:
_ نسبتش با نیکی؟
جکسون بدون مکث جواب داد:
جکسون: برادر واقعیشه.
برای اولین بار حرکت انگشت جونگکوک روی برگه متوقف شد
_ ادامه بده.
جکسون نفس آرامی کشید.
جکسون: بعد از مرگ مادرشون، خانواده از هم پاشید، نیکی فقط هشت سالش بود به زور از برادرش جداش کردن و سپردنش به داییش
جونگکوک آرام ابرو بالا انداخت
جکسون: به نیکی گفتن نیکان مرده... به نیکان هم گفتن نیکی مرده.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، جونگکوک دوباره به عکس مرد جوان خیره شد، جکسون ادامه داد:
جکسون: ولی نیکان هیچوقت باور نکرد سالهاست دنبالش میگرده، تقریباً نصف آمریکا و اروپا رو زیر و رو کرده هر رد کوچیکی از نیکی پیدا بشه... خودش شخصاً دنبالش میره.
جونگکوک صفحهی بعد را ورق زد؛ عکس های قدیمی... دو کودک دست در دست هم لبخندهایی که معلوم بود متعلق به سال های خیلی دور است، جکسون این بار صدایش آرامتر شد:
جکسون: یه چیز دیگه هم هست از وقتی نیکی رفته پیش داییش تقریباً همیشه از نظر مالی تو سختی زندگی کرده، کار کرده، تحقیر شده و با همون شرایط خودش رو بزرگ کرده.
جونگکوک چیزی نگفت، فقط نگاهش چند ثانیه بیشتر روی عکس کودکی نیکی ماند بعد خیلی آرام پوشه را بست
_ نیکان هنوز دنبالش میگرده؟
جکسون سر تکان داد:
جکسون: هر روز.
جونگکوک نگاهش را از پنجره به آسمان دوخت زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، گفت:
_ یعنی هنوز... هیچکدوم نمیدونن اون یکی زندهست
ـ [ 11:10 ]
باشگاه خصوصی «BLACK WOLF» مثل همیشه خلوت بود! صدای برخورد مشت با کیسههای بوکس، میان دیوارهای بتنی میپیچید و بوی چرم و عرق، فضای سالن را پر کرده بود.
تهیونگ از همان لحظهای که جونگکوک وارد شد، فقط با یک تکان کوتاه سر سلام کرد؛ نه لبخندی.. نه شوخی همیشگی فقط همان سکوت سنگین.
جونگکوک دستکشهای مشکیاش را پوشید و روبهرویش ایستاد
_ گرم کنیم.
تهیونگ فقط سر تکان داد
چند دقیقه بعد... صدای برخورد مشتها در سالن پیچیده بود جونگکوک مشت راستش را فرستاد، تهیونگ بهموقع جا خالی داد، اما تعادلش بههم خورد
جونگکوک همانجا ایستاد؛ نگاهش روی صورت دوست قدیمیاش ثابت ماند... چیزی درست نبود، تهیونگ همیشه دقیق بود، اما امروز برای سومین بار تمرکزش را از دست داده بود.
جونگکوک دستکشش را پایین آورد
_ بسه.
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ: هنوز میتونم ادامه بدم
- ۳.۶k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط