「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 130
✦.................................
جونگکوک ایستاد و نگاهش کرد
_ بگو
نگهبان کمی نزدیکتر شد
نگهبان: از عمارت تماس گرفتن. یه مسئلهی فوری پیش اومده و گفتن حتماً باید خودتون رسیدگی کنید.
چهرهی جونگکوک همان لحظه جدی شد، نگاهش ناخودآگاه سمت نیکی رفت. نیکی از همان نگاه فهمید:
+ باید بری؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند
_ آره.
نیکی خیلی آرام سر تکان داد
+ برو.
جونگکوک دستش را رها نکرد
_ زیاد طول نمیکشه... اگه چیزی خواستی
+ کوک، من اینجام.
جونگکوک ساکت شد، نگاهشان چند ثانیه در هم ماند. نیکی دستش را کمی فشرد
+ برو کارت رو انجام بده، بعد برگرد.
جونگکوک آرام سر تکان داد
_ باشه
بعد دست نیکی را بالا آورد و خیلی کوتاه روی پشت دستش بوسهای زد
_ منتظرم بمون.
نیکی با لبخند گفت:
+ مگه کجا میخوام برم؟
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد و بالاخره دستش را رها کرد چند قدم که دور شد، نیکی هنوز همانجا ایستاده بود و نگاهش میکرد.
جونگکوک قبل از سوار شدن به ماشین یک بار دیگر برگشت و نگاهش کرد؛ نیکی همان جا کنار دریا ایستاده بود؛ موهای جمعشده گل آبی لای موهایش، همان لباس روشن ساحلی که با نور عصر قشنگتر به نظر میرسید.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد و بعد سوار ماشین شد... ماشین آرام از مسیر ساحلی دور شد.
نیکی چند لحظه همانجا ماند، بعد نگاهش را به دریا دوخت و نفس آرامی کشید... حالا که جونگکوک رفته بود، ساحل ناگهان زیادی ساکت به نظر میرسید. نیکی دستش را روی موهایش کشید و گل آبی را مرتب کرد
چند دقیقه دیگر کنار ساحل ماند؛ بعد آرام به سمت ویلا برگشت، در را باز کرد و وارد خانه شد؛ سکوت ویلا دوباره دورش را گرفت.
نیکی چند قدم جلو رفت و ناخودآگاه نگاهش به جای همیشگی جونگکوک افتاد؛ خالی بود. چند ثانیه همانجا ایستاد، بعد خیلی آرام زیر لب گفت:
+ زود برگرد...
ـ [ همان روز | خانهی نیکان ]
سولی هنوز گوشی را در دست داشت و چندمین بار بود که صفحهی پیامها را بالا و پایین میکرد. نیکان روبهرویش پشت میز نشسته بود؛ لپتاپ باز بود و چند برگه کنار دستش قرار داشت.
سولی بالاخره گوشی را روی میز گذاشت
سولی: یه رد پیدا کردم.
نگاه نیکان فوراً از روی لپتاپ بلند شد
نیکان: چه ردی؟
سولی گوشی را سمتش سر داد
سولی: یکی از آدمایی که قبلاً با جونگکوک در ارتباط بوده، چند روز پیش توی یه منطقهی ساحلی دیده شده.
نیکان: کجا؟
سولی: هنوز دقیق نیست.
نیکان از جا بلند شد و گوشی را برداشت، چند ثانیه اطلاعات روی صفحه را خواند
نیکان: این آدم مطمئنه؟
سولی: تا حد زیادی.
نیکان: «تا حد زیادی» یعنی چی؟
سولی نفسش را بیرون داد
سولی: یعنی یکی از دوربینهای یه جاده، پلاک ماشینی رو ثبت کرده که احتمالاً متعلق به یکی از آدمای قدیمی اطراف جونگکوکه.
نیکان نگاهش را روی صفحه ثابت نگه داشت.
نیکان: احتمالاً؟ پس هنوز چیزی نداریم.
سولی: داریم. فقط هنوز نمیدونیم نیکی دقیقاً کجاست.
نیکان چندثانیه سکوت کرد،همین یک جمله کافی بود تا دوباره آن سنگینی قدیمی روی صورتش بنشیند؛ هشت سال جستوجو و حالا برای اولین بار، یک رد واقعی اما هنوز خودش نبود
نیکان: اطلاعات ماشین رو بفرست برای آدمام.
سولی: قبلاً فرستادم
نیکان نگاهش کرد
سولی با رضایت لبخند زد
سولی: میبینی؟ من فقط خوشگل نیستم، گاهی هم به درد میخورم.
نیکان: گاهی؟
سولی: خیلی خب، همیشه.
نیکان گوشی را روی میز گذاشت.
نیکان: چیزی دربارهی خود نیکی پیدا کردی؟
لبخند سولی همان لحظه محو شد
سولی: نه.
نیکان: ...
سولی کمی آرامتر ادامه داد:
سولی: ولی این رد میتونه ما رو به یه نفر برسونه که اطلاعات بیشتری داره.
نیکان: پس پیداش کن
سولی: دارم همین کارو میکنم
نیکان: فقط این بار نمیخوام هشت سال دیگه صبر کنم.
سولی چند لحظه نگاهش کرد، این بار شوخی نکرد:
سولی: پیداش میکنیم.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 130
✦.................................
جونگکوک ایستاد و نگاهش کرد
_ بگو
نگهبان کمی نزدیکتر شد
نگهبان: از عمارت تماس گرفتن. یه مسئلهی فوری پیش اومده و گفتن حتماً باید خودتون رسیدگی کنید.
چهرهی جونگکوک همان لحظه جدی شد، نگاهش ناخودآگاه سمت نیکی رفت. نیکی از همان نگاه فهمید:
+ باید بری؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند
_ آره.
نیکی خیلی آرام سر تکان داد
+ برو.
جونگکوک دستش را رها نکرد
_ زیاد طول نمیکشه... اگه چیزی خواستی
+ کوک، من اینجام.
جونگکوک ساکت شد، نگاهشان چند ثانیه در هم ماند. نیکی دستش را کمی فشرد
+ برو کارت رو انجام بده، بعد برگرد.
جونگکوک آرام سر تکان داد
_ باشه
بعد دست نیکی را بالا آورد و خیلی کوتاه روی پشت دستش بوسهای زد
_ منتظرم بمون.
نیکی با لبخند گفت:
+ مگه کجا میخوام برم؟
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد و بالاخره دستش را رها کرد چند قدم که دور شد، نیکی هنوز همانجا ایستاده بود و نگاهش میکرد.
جونگکوک قبل از سوار شدن به ماشین یک بار دیگر برگشت و نگاهش کرد؛ نیکی همان جا کنار دریا ایستاده بود؛ موهای جمعشده گل آبی لای موهایش، همان لباس روشن ساحلی که با نور عصر قشنگتر به نظر میرسید.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد و بعد سوار ماشین شد... ماشین آرام از مسیر ساحلی دور شد.
نیکی چند لحظه همانجا ماند، بعد نگاهش را به دریا دوخت و نفس آرامی کشید... حالا که جونگکوک رفته بود، ساحل ناگهان زیادی ساکت به نظر میرسید. نیکی دستش را روی موهایش کشید و گل آبی را مرتب کرد
چند دقیقه دیگر کنار ساحل ماند؛ بعد آرام به سمت ویلا برگشت، در را باز کرد و وارد خانه شد؛ سکوت ویلا دوباره دورش را گرفت.
نیکی چند قدم جلو رفت و ناخودآگاه نگاهش به جای همیشگی جونگکوک افتاد؛ خالی بود. چند ثانیه همانجا ایستاد، بعد خیلی آرام زیر لب گفت:
+ زود برگرد...
ـ [ همان روز | خانهی نیکان ]
سولی هنوز گوشی را در دست داشت و چندمین بار بود که صفحهی پیامها را بالا و پایین میکرد. نیکان روبهرویش پشت میز نشسته بود؛ لپتاپ باز بود و چند برگه کنار دستش قرار داشت.
سولی بالاخره گوشی را روی میز گذاشت
سولی: یه رد پیدا کردم.
نگاه نیکان فوراً از روی لپتاپ بلند شد
نیکان: چه ردی؟
سولی گوشی را سمتش سر داد
سولی: یکی از آدمایی که قبلاً با جونگکوک در ارتباط بوده، چند روز پیش توی یه منطقهی ساحلی دیده شده.
نیکان: کجا؟
سولی: هنوز دقیق نیست.
نیکان از جا بلند شد و گوشی را برداشت، چند ثانیه اطلاعات روی صفحه را خواند
نیکان: این آدم مطمئنه؟
سولی: تا حد زیادی.
نیکان: «تا حد زیادی» یعنی چی؟
سولی نفسش را بیرون داد
سولی: یعنی یکی از دوربینهای یه جاده، پلاک ماشینی رو ثبت کرده که احتمالاً متعلق به یکی از آدمای قدیمی اطراف جونگکوکه.
نیکان نگاهش را روی صفحه ثابت نگه داشت.
نیکان: احتمالاً؟ پس هنوز چیزی نداریم.
سولی: داریم. فقط هنوز نمیدونیم نیکی دقیقاً کجاست.
نیکان چندثانیه سکوت کرد،همین یک جمله کافی بود تا دوباره آن سنگینی قدیمی روی صورتش بنشیند؛ هشت سال جستوجو و حالا برای اولین بار، یک رد واقعی اما هنوز خودش نبود
نیکان: اطلاعات ماشین رو بفرست برای آدمام.
سولی: قبلاً فرستادم
نیکان نگاهش کرد
سولی با رضایت لبخند زد
سولی: میبینی؟ من فقط خوشگل نیستم، گاهی هم به درد میخورم.
نیکان: گاهی؟
سولی: خیلی خب، همیشه.
نیکان گوشی را روی میز گذاشت.
نیکان: چیزی دربارهی خود نیکی پیدا کردی؟
لبخند سولی همان لحظه محو شد
سولی: نه.
نیکان: ...
سولی کمی آرامتر ادامه داد:
سولی: ولی این رد میتونه ما رو به یه نفر برسونه که اطلاعات بیشتری داره.
نیکان: پس پیداش کن
سولی: دارم همین کارو میکنم
نیکان: فقط این بار نمیخوام هشت سال دیگه صبر کنم.
سولی چند لحظه نگاهش کرد، این بار شوخی نکرد:
سولی: پیداش میکنیم.
- ۵۰۱
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط