{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:75


جا خوردم...مگه الان نباید فهمیده باشه در مورد جنس صحبت میکنم.

لعنتی ... شاید رمز بين ساقیا و مشتریا یه بخش دومی هم داشته و من ازش بی اطلاع بودم !

هیزل: خب ... چیزه

پلکامو محکم فشار دادم ... من تو حالت عادی هم واسه جمع کردن موقعیتا ناگهانی افتضاح بودم ...

چه برسه به الان که جلوی کسی وایسادم که همه چیش به مضنون پرونده تنی مونتانا میخوره ...
در آستانه ی این بودم که بگم بازی در نیار پارک جیمین !

که یهو صدای در زدن کسی اومد و یه دختر وارد کلاس شد ...
با چشماش دنبال چیزی تو کلاس گشت و وقتی منو دید گفت:

لونا:هیزل تو بودی؟...
هیزل:اره
لونا:ریاست باهات کار داره.

زیر چشمی جیمینو نگاه کردم که با یه لبخند کج دختره رو نگاه میکرد
با یه مکث کوتاه گفتم:
هیزل:اوه .. باشه ... ممنونم.

بزاقمو قورت دادم ... میشه گفت آقای سونگ از اون موقعیت نجاتم داد .....
یکی نبود بگه آخه بچه ... این همه آدم بسیج شدن یه رد کوچیک از تنی مونتانا پیدا کنن. حالا با چه اعتماد به نفسی کشیدیش تو کلاست که مچشو بگیری مثلا.

خدایا ... بعضی وقتا چقد كله شق و احمق میشم ... با عجله از کنارش رد شدم در حالی که نفسمو تو سینم حبس کرده بودم تا بوشو حس نکنم ...
اما حرفش باعث شد تو چارچوب در وایسم :

جیمین: عشق پیری و معرکه گیری !

با اخم رومو چرخوندم سمتش:

هیزل: چی داری میگی؟!

چشماش اونقدر ریلکس و آروم بود که انگار اخم و لحن تندم هیچ اهمیتی براش نداشته.

جيمين:شنیدم خونه زده به اسمت ! تو که خرت انقد رو داره پیش سونگ یه دستی هم از ما بگیر که مدیر آموزش بلاکمون کرده ...


ضربان قلبم رفت بالاتر ... هر چقد هم تو بازیگری و انکار کردن ماهر باشه اهمیت نداره.
یکی بیاد به من بگه چطور جریان اون خونه رو میدونست؟! ... مو به تنم راست شد

هیزل:فعلا درخواستت اینه ؟! میخوای مشکل بخش آموزشتو حل کنم یعنی ؟

نیشخند آرومی زد
جیمین: مزاح کردم بابا ... تو خوشگل تر از اونی که بشه ازت درخواست کمک کرد

پلک محکمی زدم

هیزل:لطفا ! ... و خواهشا ... بیا با گفتگو حلش کنیم. تا کجا میخوای پیش بری؟ تا کی میخوای بازیم بدی؟! انقد تفره نرو ...

نیشخندش تبدیل به یه خنده ی تحقیر آمیز شد

جیمین: فعلا برو سروقت شوگرت

با اخم انگشت اشارمو کشیدم سمتش

هیزل: مودب باش !

انگشتمو نگاه کرد و بازم خندید

جیمین: چشم !

چقد این حرکت انگشتم مثل نامجون بود ... یعنی به خاطر همین شباهت با برادرمه که داره با اون لبخند عجیب چهرمو نگاه میکنه؟!

اما نکته ی عجیب تر بوی عطری بود که حس میکردم! اون بوی قبلی نبود !

عطرش عوض شده بود ... رایحه ی گلیش هیچ شباهتی با مگنولیا نداشت با عجله از کلاس دور شدم و دستمو رو قلبم گذاشتم ... من بازم توهم زده بودم؟!

چرا همه ی احتمالات به یک اندازه ممکن بودن و برای هر احتمالی به دلیل محکم وجود داشت؟ چی درست بود! حتی دیگه نمیتونستم به چشمام اعتماد کنم و بگم دارم درست جلو پامو میبینم ...

سالنای شلوغ دانشکده رو با عجله طی میکردم و
اونقد گیج بودم که گاهی به دانشجوهای دیگه تنه میزدم.


جونگ‌کوک:خانم پارک؟!

این صدا همه ی وجود منو به بازی میگیره ... جنس و نوت کشنده ش رو کاملا از قبل
میشناسم...
اما اولین باریه که به فامیل صدام میزنه ... دور خودم چرخیدم تا رد صدا رو پیدا کنم... که رسیدم به قامت بلندش تو چارچوب در دفتر مالی.

کت و شلوار نوک مدادی با پیراهن مشکی تنش بود ... دو دکمه ی اول پیراهنشو
باز گذاشته بود و دست به جیب نگاهم میکرد ...

سرشو یکم کج کرد و لبخند محو و محترمانه ای زد:

جونگ‌کوک: یه لحظه تشریف بیارید!

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌷

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۸)

My professor Part 76دور و برمو متعجب نگاه کردم و وقتی دیدم ه...

My professor Part:77با یه اخم کلافه دوباره بهم نزدیک شد و تو...

My professor Part:74دستمو که واضح میلرزید سمت عطر دهم بردم ....

My professor Part:73خودمو به پیشخوان رسوندم و صاحب مغازه رو ...

فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟣𝟣ویو لونا :یک میز انتخاب کردیم و نشست...

My professor Part:69با فکر کردن به اینکه شامشو ،نخورد عذاب و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط