Part
🍁Part_48🍁
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
🦉دیانا🦉
نیکا اومد و دوتا پیک عرق دستش بود
ارسلان داشت با پسرا حرف میزد بعد اومد
دستشو انداخت دور کمرمو داشت شراب میخورد
منم عرقو از دست نیکا گرفتم
نیکا رفت پیش متین منم اومدم بخورم ک
ارسلان:عه دیانا عرق نه
دیانا:چلاااا میخوام بخولم🫤
ارسلان:قربونت برم اینو بده ب من تو شراب
بخور
دیانا:بعد لیوان پیک عرق رو از دستم
گرفت و شراب خودشو داد دستم بعد زدم ب ارسلان و ب نیکا اشاره کردم...ببین اجیت داله میخوله منم موخوام🥺🥺تلوخدا🥺
ارسلان:عشقم الان میخورمت فقط قبلش
باید اونو از دست
نیکو خانوم بگیرم
دیانا:ارسلان رفت سمت نیکا منم رفتم
مث اینکه متین هم داشت به نیکا میگفت نخوره بعد ارسلان از دست نیکا پیک عرقو گرفت و
داد دست متین
ارسلان:سریع گفتم..دادش برو بالا درصدش بالاس😝
نیکدیا:عه نههههه
دیانا:الان مست شدی خوبه؟
ارسلان:سرم داشت گیج میرفت و کم کم داشتم مستِ مست میشدم متینم همینطور...دیانا
دیانا:بله(با بی محلی)
🦇ارسلان🦇
بیا باید یه چیزی بهت بگم...بعد دستشو گرفتم و بردمش تو یکی از اتاقای طبقه بالا و درو قفل
کردم
دیانا:درو چرا قفل کردی دیوونه
ارسلان:عشقم من دیوونه ی توعم...بعد رفتم
روش خیمه زدمو لباشو گرفتم ب بازی
و همونطور ک لباشو میخوردم زیپ لباسشو باز کردمو هم لبشو میخوردم هم سینشو
میمالیدم چون س.و.ت.ی.ن نداشت خود لباسش جلوش مثل س.و.ت.ی.ن بود
شرتشم در آوردم و لباس خودمم
در اوردم و دیانارو برعکس کردمو با یه حرکت واردش کردمو تند تند ت.ل.م.ب.ه میزدمو
دیانا لبشو ب دندون گرفته بود و من
داشتم خیلی تند تند ت.ل.م.ب.ه میزدم
✨️یک ساعت بعد✨️
دیانا:آاااااییییی بسه بسه ارسلان درد دارمممم نکن دیگه
ارسلان:ازش آروم کشیدم بیرون و بغلش
کردمو گردنشو بوسیدمو محکم
فشردمش تو بغلم
دیانا:وااای ارسلاووون من درد دادرمممم چرا اینکارو کردی؟
ارسلان:عشقم ببخشید...زیر دلشو آروم نوازش
میکردمو اون صورتشو مچاله میکرد
دلم واسش سوخت
دیانا:اییی ارسلاوون خیلی درد دارم😣😖😖
ارسلان:دیا کوچولوم منو ببخش الان تقریبا از سرم پریده اون موقع حواسم نبود کنترل
بدنم دستم نبود گوه خوردممممم الهی فداتشم کوچولوی خودمی💖
دیانا:آیییییییی
ارسلان:بمیرمممم واست...لباسمو پوشیدمو لباس دیانا رو تنش کردمو بغلش کردمو بردمش
بیرون از اونجا گذاشتمش تو ماشین و
حرکت کردم ب سمت خونشون
تو راه زنگ زدم ب باباش گف ما امشب میمونیم تو یه ویلاشون بیرون از شهر
منم از خدا خواسته راهمو کج کردمو ب سمت خونه خودم حرکت کردمو بعد چند مین رسیدیم ک متین زنگ زد گفتم دیانا حالش خوب نبود آوردمش خونشون🙄
خب حالش خوب نبود دیگه
آخه الان ک با خودم فک میکنم وقتی درد داره یعنی حالش خوب نیس دیگه😁
❤️❤️❤️
لایو کنید و اگر از رمان
راضی هستی:💕 بزار
راضی نیستی:💔💔 بزار
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
🦉دیانا🦉
نیکا اومد و دوتا پیک عرق دستش بود
ارسلان داشت با پسرا حرف میزد بعد اومد
دستشو انداخت دور کمرمو داشت شراب میخورد
منم عرقو از دست نیکا گرفتم
نیکا رفت پیش متین منم اومدم بخورم ک
ارسلان:عه دیانا عرق نه
دیانا:چلاااا میخوام بخولم🫤
ارسلان:قربونت برم اینو بده ب من تو شراب
بخور
دیانا:بعد لیوان پیک عرق رو از دستم
گرفت و شراب خودشو داد دستم بعد زدم ب ارسلان و ب نیکا اشاره کردم...ببین اجیت داله میخوله منم موخوام🥺🥺تلوخدا🥺
ارسلان:عشقم الان میخورمت فقط قبلش
باید اونو از دست
نیکو خانوم بگیرم
دیانا:ارسلان رفت سمت نیکا منم رفتم
مث اینکه متین هم داشت به نیکا میگفت نخوره بعد ارسلان از دست نیکا پیک عرقو گرفت و
داد دست متین
ارسلان:سریع گفتم..دادش برو بالا درصدش بالاس😝
نیکدیا:عه نههههه
دیانا:الان مست شدی خوبه؟
ارسلان:سرم داشت گیج میرفت و کم کم داشتم مستِ مست میشدم متینم همینطور...دیانا
دیانا:بله(با بی محلی)
🦇ارسلان🦇
بیا باید یه چیزی بهت بگم...بعد دستشو گرفتم و بردمش تو یکی از اتاقای طبقه بالا و درو قفل
کردم
دیانا:درو چرا قفل کردی دیوونه
ارسلان:عشقم من دیوونه ی توعم...بعد رفتم
روش خیمه زدمو لباشو گرفتم ب بازی
و همونطور ک لباشو میخوردم زیپ لباسشو باز کردمو هم لبشو میخوردم هم سینشو
میمالیدم چون س.و.ت.ی.ن نداشت خود لباسش جلوش مثل س.و.ت.ی.ن بود
شرتشم در آوردم و لباس خودمم
در اوردم و دیانارو برعکس کردمو با یه حرکت واردش کردمو تند تند ت.ل.م.ب.ه میزدمو
دیانا لبشو ب دندون گرفته بود و من
داشتم خیلی تند تند ت.ل.م.ب.ه میزدم
✨️یک ساعت بعد✨️
دیانا:آاااااییییی بسه بسه ارسلان درد دارمممم نکن دیگه
ارسلان:ازش آروم کشیدم بیرون و بغلش
کردمو گردنشو بوسیدمو محکم
فشردمش تو بغلم
دیانا:وااای ارسلاووون من درد دادرمممم چرا اینکارو کردی؟
ارسلان:عشقم ببخشید...زیر دلشو آروم نوازش
میکردمو اون صورتشو مچاله میکرد
دلم واسش سوخت
دیانا:اییی ارسلاوون خیلی درد دارم😣😖😖
ارسلان:دیا کوچولوم منو ببخش الان تقریبا از سرم پریده اون موقع حواسم نبود کنترل
بدنم دستم نبود گوه خوردممممم الهی فداتشم کوچولوی خودمی💖
دیانا:آیییییییی
ارسلان:بمیرمممم واست...لباسمو پوشیدمو لباس دیانا رو تنش کردمو بغلش کردمو بردمش
بیرون از اونجا گذاشتمش تو ماشین و
حرکت کردم ب سمت خونشون
تو راه زنگ زدم ب باباش گف ما امشب میمونیم تو یه ویلاشون بیرون از شهر
منم از خدا خواسته راهمو کج کردمو ب سمت خونه خودم حرکت کردمو بعد چند مین رسیدیم ک متین زنگ زد گفتم دیانا حالش خوب نبود آوردمش خونشون🙄
خب حالش خوب نبود دیگه
آخه الان ک با خودم فک میکنم وقتی درد داره یعنی حالش خوب نیس دیگه😁
❤️❤️❤️
لایو کنید و اگر از رمان
راضی هستی:💕 بزار
راضی نیستی:💔💔 بزار
- ۹.۴k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط