Part
🍁Part_46🍁
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
🦇ارسلان🦇
دیانا رفت لباس پوشید اومد بیرون
یه لباس کوتاه بود تا رونش چرم بود بعد زیرش از جلو بود ساده بود و قرمز خیلی
قشنگ بود ولی خب دیانا سفیده بدنش معلومه من رو دیانا غيرتی عم😌❤️😂آخه لباسش به چیزی وصل نبود چاک سینش کامل پیدا بود
دیانا:آرایشم دخترونه بود با یه رژ قرمزِ قرمز ک به لباسم بیاد...ارسی بریم؟
ارسلان:جووون ولی برو عوضش کن😂😐
دیانا:چراااااااا؟؟☹️
ارسلان:چون بدنت تو چشمه خیلی سفیدی
دیانا:یه شبه دیگه
ارسلان:برو عوضش کن دیا
دیانا:ن ارسلان عوضش نمیکنم یه شبه دیگه فقط امشب تلوخدا🥺🥺🥺❤️
ارسلان:واااای این چرا اینقد نازههههه...باشه فقط امشب ولی از پیشم جم نخوریا
دیانا:پریدم بغلش و گفتم...چشم عاقاییییی خوشتیپ😘❤️🥹
ارسلان:فداتشم بیا بریم
دیانا:بریم فقط بزار روش یه مانتو بپوشم اینجا تو خیابون ک نمیشه با این لباس بيام اینجا ایرانه😐...خواستم برم ک ارسلان دستمو کشید و یه دفعه رو هوا بودم
ارسلان:مگه نگفتی یه شبه؟پس بیخیال عشقم بیا بریم😂❤️
دیانا:😐
ارسلان:سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ب سمت آدرسی ک نیکا داده بود نیکا همه چیو برام توضیح داد ک قراره دیانا رو سوپرایز کنیم و قراره با یکی ملاقات کنه
✨️نیم ساعت بعد✨️
رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم تو دست دیانا رو محکم تو دستم فشردم دستاش یخ بود
دیانا:ی پسره اومد جلومون تقریبا مست بود
🤐امیر روز🤐(عضو جدید هستن😐)
پسره:خوش اومدید بانو(بعد رو کرد به ارسلان)خوش اومدی خوشتیپ...بعد یه چشمک ب دختره زدمو رفتم لامصب خیلی داف بود پسره رو میشناختمش قدیما تو مدرسه بهترین دوستم بود ولی ب خاطر ی اشتباه کوچيک منو ول کرد و رفت با اون متین الانم میخوام انتقاممو از عشقش بگیرم
🦉دیانا🦉
با ارسلان رفتیم تو وارد ک شدیم بوی الکل و مشروب میومد من زیاد الکل نمیخورم معمولا شراب میخورم اونم شرابی ک درصد الکلش پایین باشه
ارسلان:عه نیکا اینا بیا بریم پیششون
دیانا:بریم...رفتیم پیش بچه ها...سلام
بچه ها:سلام
نیکا:دیانا عشقم کوچولو میخوام یکی رو بهت نشون بدم و مطمئنم از دیدنش خوشحال میشی
حدس بزن کیه؟🙃
دیانا:هیچکس ب ذهنم نمیرسه بریم ببینیمش آشنا میشیم
نیکا خیله خب بیا...دستمو گذاشتم رو چشماش و از پشت همراهیش کردمو بردمش کنار اون فرد خاص ک مطمئنم دیانا با دیدنش کلیییی خوشحال میشه و مارو یادش میره من ب خاله مهناز و عمو درموردش صحبت کرده بودم
دیانا:چیشد رسیدیم یا داری سره کارم میزاری؟
نیکا:رسیدیم(با ذوق و خوشحالی)...دستمو از رو چشماش برداشتم ک یه دفعه..............
(نویسنده:کی بود؟ تو کامنتا حدس بزنید)
❤️❤️❤️
لایک کنيد و اگر از رمان
راضی هستی:💕 بزار
راضی نیستی:💔💔 بزار
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
🦇ارسلان🦇
دیانا رفت لباس پوشید اومد بیرون
یه لباس کوتاه بود تا رونش چرم بود بعد زیرش از جلو بود ساده بود و قرمز خیلی
قشنگ بود ولی خب دیانا سفیده بدنش معلومه من رو دیانا غيرتی عم😌❤️😂آخه لباسش به چیزی وصل نبود چاک سینش کامل پیدا بود
دیانا:آرایشم دخترونه بود با یه رژ قرمزِ قرمز ک به لباسم بیاد...ارسی بریم؟
ارسلان:جووون ولی برو عوضش کن😂😐
دیانا:چراااااااا؟؟☹️
ارسلان:چون بدنت تو چشمه خیلی سفیدی
دیانا:یه شبه دیگه
ارسلان:برو عوضش کن دیا
دیانا:ن ارسلان عوضش نمیکنم یه شبه دیگه فقط امشب تلوخدا🥺🥺🥺❤️
ارسلان:واااای این چرا اینقد نازههههه...باشه فقط امشب ولی از پیشم جم نخوریا
دیانا:پریدم بغلش و گفتم...چشم عاقاییییی خوشتیپ😘❤️🥹
ارسلان:فداتشم بیا بریم
دیانا:بریم فقط بزار روش یه مانتو بپوشم اینجا تو خیابون ک نمیشه با این لباس بيام اینجا ایرانه😐...خواستم برم ک ارسلان دستمو کشید و یه دفعه رو هوا بودم
ارسلان:مگه نگفتی یه شبه؟پس بیخیال عشقم بیا بریم😂❤️
دیانا:😐
ارسلان:سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ب سمت آدرسی ک نیکا داده بود نیکا همه چیو برام توضیح داد ک قراره دیانا رو سوپرایز کنیم و قراره با یکی ملاقات کنه
✨️نیم ساعت بعد✨️
رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم تو دست دیانا رو محکم تو دستم فشردم دستاش یخ بود
دیانا:ی پسره اومد جلومون تقریبا مست بود
🤐امیر روز🤐(عضو جدید هستن😐)
پسره:خوش اومدید بانو(بعد رو کرد به ارسلان)خوش اومدی خوشتیپ...بعد یه چشمک ب دختره زدمو رفتم لامصب خیلی داف بود پسره رو میشناختمش قدیما تو مدرسه بهترین دوستم بود ولی ب خاطر ی اشتباه کوچيک منو ول کرد و رفت با اون متین الانم میخوام انتقاممو از عشقش بگیرم
🦉دیانا🦉
با ارسلان رفتیم تو وارد ک شدیم بوی الکل و مشروب میومد من زیاد الکل نمیخورم معمولا شراب میخورم اونم شرابی ک درصد الکلش پایین باشه
ارسلان:عه نیکا اینا بیا بریم پیششون
دیانا:بریم...رفتیم پیش بچه ها...سلام
بچه ها:سلام
نیکا:دیانا عشقم کوچولو میخوام یکی رو بهت نشون بدم و مطمئنم از دیدنش خوشحال میشی
حدس بزن کیه؟🙃
دیانا:هیچکس ب ذهنم نمیرسه بریم ببینیمش آشنا میشیم
نیکا خیله خب بیا...دستمو گذاشتم رو چشماش و از پشت همراهیش کردمو بردمش کنار اون فرد خاص ک مطمئنم دیانا با دیدنش کلیییی خوشحال میشه و مارو یادش میره من ب خاله مهناز و عمو درموردش صحبت کرده بودم
دیانا:چیشد رسیدیم یا داری سره کارم میزاری؟
نیکا:رسیدیم(با ذوق و خوشحالی)...دستمو از رو چشماش برداشتم ک یه دفعه..............
(نویسنده:کی بود؟ تو کامنتا حدس بزنید)
❤️❤️❤️
لایک کنيد و اگر از رمان
راضی هستی:💕 بزار
راضی نیستی:💔💔 بزار
- ۱۰.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط