{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:31

جئون مغرور و ریلکس موبایلشو به جیبش برگردوند و با لبای نیم باز لبخند کج و دوست داشتنی ای زد

جونگ‌کوک :اگه داداشتو هم به پنج دیقه نکشیده قانع کردم چی؟

چشمای هیزل باز موند

هیزل :تو چه وزه ای هستی جونگ کوک نه تو رو خدا بزار به گرفتن آدم بداش برسه ، مرد سی ساله رو دگرگون نکن وسط عمری ...

همینو که گفت چشماش رو به نقطه ی کور ثابت موند و لبخندش کم کم از بین رفت

جئون بهش نزدیک تر شد

جونگ‌کوک:چیشد؟ ...

مارنی تلاش کرد اون لبخند و برگردونه اما موفق نشد و سرشو پایین گرفت ..
.
جونگ کوک:به چی فکر میکنی ؟...

مارنی بعد از یه کلنجار طولانی با خودش آروم و با لبایی که میلرزید گفت:

هیزل:وقتی جدا شیم ... تو دانشکده هم..نمیبینمت ؟...

جونگ کوک نفس عمیقی کشید

جونگ‌کوک :ما توی هواپیما کلی در مورد این مسئله صحبت کردیم...عزیزم قرار شد این چند روز به هیچی فکر نکنیم به این زودی یادت رفت؟...

لحن دختر غرق التماس شد

هیزل:خواهش میکنم ... فقط همینو بهم بگو ... قول میدم دیگه چیزی نپرسم ... فقط بهم بگو ... ممکنه دیگه نبینمت؟ ....

جونگ‌کوک :احتمالش هست .....


دختر حس کرد قلبش افتاد کف زمین و بدنش یخ زد ... یه قدم از جونگ کوک دور شد ....

جئون فورا این فاصله رو از بین برد و دستاشو گرفت

جونگ‌کوک :منو ببین ... هیزل گوش کن ... اینطور بهش فکر کن ... فكر كن من همون قدرتی ام که خیلیا آرزوشو دارن .....همون نیرویی که قبل حادثه بهت هشدارش رو میده ....اصلا فکر کن به سروشم از دل آسمونا ... که خبر میارم قطعا روزای تاریکی در راهه ...تا برای رو به رو شدن باهاش آمادت کرده باشم ... نخواستم گولت بزنم و با وعده و قول بیخود خامت کنم ... خواستم اگر قبول میکنی با من باشی با دونستن اینکه این رابطه
چند روز بیشتر طول نمیکشه ، قبول کرده باشی ... نخواستم الکی تو گوشت بخونم که تا آخر عمر کنارتم ... بیا و آخرین فرصتم با خودت رو با فکر کردن بهش خراب نکن ...ما اینجاییم ... وجود داریم ... از این عمر کوفتی فقط چند روزش مال ما عه ...نذار اینو هم ازمون بگیرن .....


هیزل شونه های قوی و محکم جونگ کوک رو با حسرت نگاه کرد و بعد به چشماش خیره شد


هیزل:اگه تو سروشی ... از خدات یه سوال دارم ... میشه ازش بپرسی؟

جونگ کوک به قعر چشمای معصوم دختر خیره شد .....

هیزل:ازش بپرس لازمه به یه دختر بی پناه ۱۷ ساله انقد سخت بگیره ؟...

جونگ کوک نگاهشو از دختر گرفت و آسمون نیمه ابری رو از پنجره ی اتاق نگاه کرد .....
دندوناشو رو هم سابید و سعی کرد به احساساتش غلبه کنه

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🪶

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۵)

My professor Chapter:2Part:32جونگ‌کوک:خدا رو نمیدونم ... اما...

My professor Chapter:2Part:33تو یه شهر آروم با آسمون آبی ، د...

My professor Chapter:2Part:30هیزل سر جاش ثابت موند و چشماش ب...

My professor Chapter:2Part:29به محض اینکه در اسانسور بسته شد...

My professor Chapter:2Part:4هیزل برای اولین بار دستشو پس زد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط