{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The originals

The originals
Part 16

لیا

چشمامو باز کردم دیدم اتاق پر از کارتنه و اتاق نیمه خالی رفتم طبقه پایین دیدم همه دارن وسایل جمع میکنن

کوک: همه تا وقتی ما برمیگردیم باید تموم شده باشن!.. یونگی..تهیونگ بریم!.. ربکا تو هم برو پیش مایکل..*چشمم به لیا خورد که گیج و‌ منگ داشت به اطراف نگاه میکرد* لیا تو لازم نیست کاری بکنی فقط لوازم ضروریت رو به همراه داشته باش
لیا: سلام..ولی کجا میریم
کوک: اینجا خونه منه ولی ما قراره بریم عمارت جئون ها
لیا: عع خیلی خب باشه
کوک: عصری میبینمت
لیا باشه

*خونه خالی شده بود و من منتظر بودم که بیان و حرکت کنیم به ربکا زنگ زدم اون زودتر از بقیه برسه یک لحظه زنگ در خورد و منم نپرسیدم کیه یهو که در رو باز کردم مونیک رو دیدم (مومو)* عع تو اینجا چیکار میکنی..اتفاقی افتاده؟! *بدون اینکه جوابی بدم پودری رو تو صورتم فوت کرد و من بیهوش شدم*

***

کوک: ربکااا مگه قرار نبود ازش زودتر بیای که مراقبش باشیییی
ربکا: ببخشید که داشتم به کارای جنابعالی میرسیدم...
کوک: بخداا اگه بلایی سرش بیادد..یا مویی از سر بچم کم بشه..زندگیتون رو به اتیش میکشمم فهمیدیدد
یونگی: احتمالا تو‌ محفلشونن..بیا یک سری بع اونجا بزنیم شاید اونجا بردنش..اگه هم نبود پرس و جو میکنیم..نگران نباش
کوک: فکر خوبیه
دیدگاه ها (۱)

The originals Part 17*قبرستون*کوک: منن چیزیی حس نمیکنمم..نه ...

The originals 18 Part کوک:*چون پامو شکونده بودن نمیتونستم تک...

The originals Part 15لیاهمشون رفتند دنبال جنوفرا و منو با او...

The originals Part 14*عمارت*لیاچشکامو باز کردم و خودمو رو تخ...

« قلدر عاشق»« پارت هشتم »وقتی رسیدن مدرسه دیدن یونگی و جیمی...

تیر عاشقی💘Part : 14از دید لیا:بیدار شدم و دیدم دو نفر دستمو ...

پارت سیزدهمدر آغوش زندان که یهو گوشی ته زنگ میخوره گوشیش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط