{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان افتاب شرقی

رمان افتاب شرقی
نویسنده:لیدا
#پارت 5
《تبسم》
_هوب از کجا شروع کنم راستش راستش من پدر و مادر ندارمدنمیدونم چرا بچه‌ها انقدر ریلکس بودن
مرسی_خوب بیشتر توضیح بده
خیلی واسم سخت بود گفتن اینکه
_ینی من پرورشگاهیم
دنا_عزیزم خوب واسه چی الان ناراحتی ؟؟؟؟
_میدونین فکر میکردم ولم کنین‌و دوستیتونو باهام ادامه ندین
فاطیما دستاشو گذاشت رو دستامو گفت هیچوقت همچین فکری نکن
ولی خیلی به این جمله نیاز داشتم
دنا_خب‌خب لوس بازی بسه نوبت کیه
مرسی_من
فاطی_بوگو
مرسی_ما قراره برگردیم
_کجا؟؟؟
مرسی_وا ایجا دیه کجا اینجا وقتی حرفو حضم کردیم جیغ کشیدیم ادا بازی‌و کلی غلط دیه که فاطی گفت : هــــــــــوی هــــــــــــــــــــووووششششش کجایین هنو دونفر دیه موندن خو بنال دنا جونم
دنا_من رازی ندارم
همه با چشمای ریز شده نگاش کردیم که خودش گفت باش بابا تسلیم میگم
_خو بگو
مرسی_راس میگه دیه بگو
دنا_خب بچه‌ها من عا‌شق یه نفریم
《دنـــــــا》
همه مشتاق نگام میکردن
_اسمش ویهانه
مرسی _دوماد چقد قشنگه ایشآ... مبارکش باد
تبی_عروس چقد قشنگه ایشآ... مبارکش باد
فاطی_کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله کوچه تنگه بله دوماد مشنگه نخیر
_وایسین وایسین واسه خودتون نبرین و ندوزین
فاطی_مگه چیه؟؟؟؟
_آخه اون اصلا هیچ حسی به من نداره
سه تایی با هم گفتن : چــــــــــے؟؟؟؟مگه میشه؟؟؟؟
شونه بالا انداختم و گفتم : دیگه دیگه حالا که شده
مرسی_اشکالی نداره عزیزم غصه نخور
_غصه نمیخورم   
حالا داشتم عین چی دروغ میگفتم مگه میشه غصه نخورم
فاطی_نمیخای راستشو بگی دروغم نگو
_دروغ نمیگم
تبی_اصا معلومه
مرسی_والا
_باش ‌بابا من تسلیم حالا نوبت توعه فاطیما
فاطی_من یه اتفاقات عجیبی واسم میوفته
تبی_مثلا
فاطی_چمدونم فقط عجیبن خب بچه‌ها بسه غصه و همدردی وقتفراموش کردن درداس
ما سه ‌تا باهم گفتیم : مــــــــــــــــــــوافــــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــممممم
《مرسنا》
_بریم گرگم به هوا
فاطی_دوپایتم
همون موقع گوشیم زنگید
_یه دیقه بچه‌ها
گوشی رو جواب دادم که صدای دلخور و نگران و البته یکمکی عصبیه ماکان تو گوشم پیچید
ماکان_کجایی؟؟؟؟
_واسه چی؟؟؟؟؟
ماکان_سوال منو با سوال جواب نده
_پــــــــــوووووفففف دِهَم
ماکان _آدرس بده بیام
_نه مرسی داداش خودمون میایم
ماکان_همین که گفتم مرسنا
_یه دیقه بصبر
در گوشی رو گرفتم
_بچه‌ها ماکانه
فاطی‌_خو چیکا کنیم ما؟؟؟؟
_میخاد بیاد
مرسی_خو بازم بیاد مشکلی نی
_دنا تو مشکلی نداری؟؟؟؟
دنا_نه چه مشکلی بزا بیاد
_باش مرسی بابت نظراتون
سه‌تایی گفتن_خـــــاهـــــش
_ماکان آدرس میدم بیا
ماکان_ باش سریع اس کن
_خدافظی گفتم و بعد قطع کردم
آدرسو به ماکان دادم که اومد . داشتیم بازی میکردیم من گرگ بودم و داشتم دنبال تبسم میدادم ماکان داشت میومد طرف من و تبسمم داشت فرار میکرد یه لحضه تبسم روشو کرد طرف منو یه زبدنک واسم دراورد که یهو سنگا از زیر پاش لیز خورد داشت میوفتاد که نچ‌نچ اشتباه نکنید ماکان اونو نگرفتش اون ماکانو گرفت که نیوفته اونم کجاش کش تونبونشو ماکان که چشماش گرد شده بود یه لحضه به خودش اومد تبسم و گرفت که تبسم سرشو انداخت زیر و یه ببخشید گفت بعد دویید و پشت یکی از درختا قایم شد فهمیدم خجالت کشید آجیم فداش شم ما هم ترکیدیم
ماکان_کوفت دختره‌ی بیچاره خجالت کشید،مرسی،مرسی این به جای غیرتی شدنته
پشت کردمو داشتم میرفتم پیش عخشم تبسم که همونطور دستمو به معنیه برو بابا تکون دادم بچه‌ها هم پشت سرم راه افتادن که یهو.....
ادامه دارد......
با ما همراه باشید👇 👇 🌹
دیدگاه ها (۱)

رمان افتاب شرقی نویسنده: لیدا#پارت 6پام لیز خورد داشتم میوفت...

رمان افتاب شرقی#پارت 7نویسنده:لیدا《فاطیما》صبح با صدای کر جیغ...

رمان افتاب شرقینویسنده:لیدا#پارت4ماکان_وای که اگه دستم بهت ن...

رمان آفتاب شرقینویسنده:لیدا#پارت 3《فاطیما》نریمان اومد سوار م...

shede and shineپارت 8+رفتیم خونه تو اتاقم دراز کشیدم که گوشی...

برده عمارت جئون

فیک تهیونگ/(درخواستی)وقتی تولدش رو یادت میره

پارت ۲۵

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

دوست دختر کوچولوی من ویو پیش بزرگترا م/جس: پدر جان واقعا سل...

کپشن مهمهههه🎀😂عروسک من😈🔞پارت پانزدهم بازومو ول کرد برگشتیم س...

پارت بیستم"ویو نیلسو"*کلاس تموم شد و من و نارا و کامیلا وسای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط