#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:29
پسرک با شنیدن کلمه متاسف تمام توانشو جمع کرد و پرستارو کنار زد، وارد اتاق شد و کنار تخت مافیا گریون داد میزد.
جیمین: بلند شو... زودباش... حق نداری بمیری...
کم کم ولوم صداشو پایین اورد و دستای یونگیو گرفت
جیمین: خواهش میکنم...
تو همون حالت بود که صدای خنده مافیا به هوا رفت.
پسرک که هاج و واج مونده بود شروع کرد به زدن مشت های اروم به مافیا.
جیمین: لعن... لعنت بهت...
یونگی: اخ اخ نزن درد میگیره مثلا من الان مصدومم
پسرک با استین لباسش اشکاشو پاک کرد.
جیمین: سکتم دادی...
یونگی: اخه خنگول تو که دست منو گرفتی نمیگی چرا دستش گرمه!(خنده)
مافیا کم کم خندشو جمع کرد و دستاشو رو به پسرک باز کرد.
یونگی: میای بغـ//لم؟
چند ثانیه ای مافیا منتظر موند وقتی دید پسرک حرکتی نمیکنه اروم اروم دستاشو به حالت اولیه برگردوند.
جیمین: چیشد؟
یونگی: چی چیشد توت فرنگیم؟
جیمین: چرا دستاتو جمع کرد؟
یونگی: نمیخوام مجبورت کنم.
جیمین: داشتم سعی میکردم کفشامو دربیارم با کفش که نمیشه
یونگی سرشو کمی بالا اورد با دیدن جورابای خرسی جیمین تک خنده ای کرد و دوباره دستشو برای اغوش پسرکش باز کرد
جیمین به سرعت تو بغ//ل مافیا خودشو جا داد مقداری از پتوشو سر خودش کشید.
یونگی: نمیخوای که بخوابی؟!
جیمین: چرا اتفاقا
پسرک نفس عمیقی کشید و اروم ل//ب زد
جیمین: ببخشید، تقصیر منه... من حتی نمیدونم چرا فرار کردم... من... من...
یونگی: هیشش پسرکم، تقصیر تو نیست، فقط قول بده هیچوقت ترکم نکنی، باشه؟
جیمین: قول میدم... قول انگشتی
{اسپویل: پایان}
#IU
PART:29
پسرک با شنیدن کلمه متاسف تمام توانشو جمع کرد و پرستارو کنار زد، وارد اتاق شد و کنار تخت مافیا گریون داد میزد.
جیمین: بلند شو... زودباش... حق نداری بمیری...
کم کم ولوم صداشو پایین اورد و دستای یونگیو گرفت
جیمین: خواهش میکنم...
تو همون حالت بود که صدای خنده مافیا به هوا رفت.
پسرک که هاج و واج مونده بود شروع کرد به زدن مشت های اروم به مافیا.
جیمین: لعن... لعنت بهت...
یونگی: اخ اخ نزن درد میگیره مثلا من الان مصدومم
پسرک با استین لباسش اشکاشو پاک کرد.
جیمین: سکتم دادی...
یونگی: اخه خنگول تو که دست منو گرفتی نمیگی چرا دستش گرمه!(خنده)
مافیا کم کم خندشو جمع کرد و دستاشو رو به پسرک باز کرد.
یونگی: میای بغـ//لم؟
چند ثانیه ای مافیا منتظر موند وقتی دید پسرک حرکتی نمیکنه اروم اروم دستاشو به حالت اولیه برگردوند.
جیمین: چیشد؟
یونگی: چی چیشد توت فرنگیم؟
جیمین: چرا دستاتو جمع کرد؟
یونگی: نمیخوام مجبورت کنم.
جیمین: داشتم سعی میکردم کفشامو دربیارم با کفش که نمیشه
یونگی سرشو کمی بالا اورد با دیدن جورابای خرسی جیمین تک خنده ای کرد و دوباره دستشو برای اغوش پسرکش باز کرد
جیمین به سرعت تو بغ//ل مافیا خودشو جا داد مقداری از پتوشو سر خودش کشید.
یونگی: نمیخوای که بخوابی؟!
جیمین: چرا اتفاقا
پسرک نفس عمیقی کشید و اروم ل//ب زد
جیمین: ببخشید، تقصیر منه... من حتی نمیدونم چرا فرار کردم... من... من...
یونگی: هیشش پسرکم، تقصیر تو نیست، فقط قول بده هیچوقت ترکم نکنی، باشه؟
جیمین: قول میدم... قول انگشتی
{اسپویل: پایان}
- ۳۹۴
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط