{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۸۱

با بغض گفتم حرف بزنم و رفتم سمتش و نفس سنگینی کشیدم و به افسره گفتم میشه من یه دقیقه با ایشون تنها باشم؟ سلنا چرخید سمتم واي خداا... نیمرخ صورتش سرخ سرخ بود. جیمین واقعا بد زده بود. افسره نگام کرد و گفت: شما؟ فرد تند گفت: همسر آقاي ترينر هستن. ایشون شاکیشونه..اگه شما یه لحظه تشریف بیارین. افسره سر تکون داد و رفت بیرون فرد برام سر تکون داد و همراهش رفت و در رو بست. بیجون و بیحال رو صندلي نشستم و نگاش کردم از نگاه کردن بهم طفره رفت و دندوناشو به هم فشرد نیم رخ صورتش از سرخی داشت به کبودي ميزد و بي رحمانه از دیدنش لذت بردم و حس خوبی پیدا کردم.. با بلایی که سرم آورده اصلا قابل مقایسه نیست اما... تلخ و با بغض شديدي :گفتم بچه ام افتاد سلنا اشکم جاري شد و گفتم سقط شد. .. پشت دست لرزونم رو به صورتم کشیدم و داغون گفتم: پسر بود..یه پسر کوچولوي ٤ماه.. لبخند درمونده اي زدم و لرزون :گفتم احتمالا شبیه جیمین میشد. لباشو محکم به هم فشرد و دستاشو قفل کرد با نفرت گفتم همین الان از بیمارستان اومدم... همینو میخواستی مگه نه ؟ تند رفت سمت در که درمونده گفتم:سلنا بس نیست؟ دستامو باز کردم و گفتم این درد و عذاب و کینه تا کجا قراره ادامه داشته باشه؟ براي چي؟ پشت بهم و ایستاد اشكم جاري شد و تلخ :گفتم یه بچه معصوم و بي گناه مرده سلنا.. به خاطر تو.. دستمو به سینه ام کشیدم و پردرد :گفتم قلب من شکسته..دارم میمیرم.. قلب جیمز شکسته... تلخ گفتم حتی قلب تو هم شکسته شکسته مگه نه؟ اون...اون... خيلي کوچيك و بي پناه بود سلنا..هیچی از این دنیا نمیدونست..هيچي از
کینه نمیدونست.. اخ.. داشتم خفه میشدم. پردرد نفس عمیق کشیدم تا گریه نکنم اما.. هق هق دردناکی کردم. خدایااا.. به زور و لرزون :گفتم بس نیست؟ واقعا ارزششو داره که الان جیمین رو داشته باشي؟ یه عشق يك طرفه چقدر میتونه بي رحمانه و كثيف باشه؟ این چجور عشقیه که معشوق توش بیشتر از همه زجر میکشه؟ با بغض گفتم:من به جهنم..توی عاشق چطور تونستي به معشوقت اسيب بزني؟ حس کردم شونه اش میلرزه دستمو به دست صندلی گرفتم و بیجون گفتم باشه... جیمین مال تو..اما از اینکه فکر و قلبش پیش تو نباشه ناراحت نمیشی؟ راضي به مردي که هستي دوستت نداره و حتي ازت متنفره چون بچه شو کشتي و كلي بلا سرش آوردي و تو فکر يکي ديگه است؟ با تحقیر گفتم این مرد مرد روياي توعه؟ مردي که تو بهترین لحظه های زندگیت به فکر یه زن دیگه باشه؟باشه..مال تو.. به زور بلند شدم و داغون و خسته گفتم:بسه سلنا..بسه.. اشکم جاري شد. هق هق کردم و گفتم
دیدگاه ها (۵۲)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۳ واقعاً بسه درد خيلي شديدي ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۴. صداي قدمهاي بلند جیمین او...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۰ داغون سر تکون داد و گفت: م...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۹انکار اصلا باورش نمیشد من ا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 185♡⁠。⁠)⁩جونگکو...

جادویی عشق part ۷۷به اسمون نگاه میکرد. اولش خواستم برگردم ول...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۳بلند هق هق کردم. دست روی موه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط