ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۸۰

داغون سر تکون داد و گفت: من باید ازتون محافظت میکردم.
از عذاب وجدان و درد داشت خفه میشد..
لبامو به هم فشردم و سعی کردم لبخند بزنم و یه کم شیطون گفتم اینجوری که تو به جون مردم افتادی و زدیشون میترسم پس
فردا ادم بكشي..
بي حرف پشت بهم موند.
چیکار کردی- جیمزباند؟ شنیدم نیم رخش رو پروندي
از لاي دندوناش گفت کاش بدترشو میزدم کاش زودتر محکم جلوش
در میومدم که الان.
درد شکمم داشت از پا درم میآورد
نمیتونستم بیشتر سر پا و ایستم.
جیمز سر کج کرد و تلخ نگام کرد.
سعی کردم عادي باشم و دردم رو نشون ندم.
سرفه زد و نگران گفت: برو خونه الا.. سرپا و اینستا... خوب نیست برات برو خونه و به هیچی جز خودت فك نكن و استراحت کن.. من
خوبم..جامم خوبه..
و سرفه شدیدی زد.
با بغض لبخند زدم و :گفتم میارمت بیرون و اروم رفتم سمت در تند گفت الا نمیخوام هیچ کاري بكني.. فقط میخوام بري خونه..باید استراحت كني.. بیحال لبخند زدم و گفتم خوبم و در رو باز کردم عصبي گفت: الا فقط برو خونه.. لطفا... بي توجه بهش اومدم بیرون. نيكول تند اومد سمتم و دستمو گرفت و گفت: رنگت پریده گرفته گفتم خوبم به فرد نگاه کردم و گفتم تا سلنا رضایت نده نمیشه جیمین رو بیرون آورد؟ فرد-نه... نمیشه.. ادرس خونه سلنا رو داري نه؟ فرد با غیض نفسش رو بیرون داد و با سر به سمتی اشاره کرد و گفت سرکار عن خانوم تشریف آوردن اینجا تند به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم. فرد با خشم گفت بچه مردم رو کشته بعد تازه باید رضایتم بده.. جیمین موقع بردنش گفت در بیاد بیچاره اش میکنه حالا وایستا... منم دارم براش.. لرز شديدي به تنم افتاد نیکول با درد گفت: تقاصشو پس میده.. فرد جیمین برای بچه هم ازش شکایت کرده. نگران نباش... افسونم شاهده..بلايي سرش میارن که دیگه همچین غلطایی نکنه.. چشمامو بستم و پردرد نفسم رو بیرون دادم و به سلنا نگاه کردم. با لباسهاي شيكي تو اتاق به افسر و پشتش بهم بود واقعا اوج بی رحمی بود که باعث مرگ بچه ام شده باشه و باز حق با اون باشه و لازم باشه رضایت بده اما براي جیمین و براي پایان دادن این کینه و خشم مجبور بودم.. لرزون اب دهنم رو قورت دادم و رفتم جلو فرد تند گفت: تو که نميخواي بري دعوا؟ الا ميدونم درد داري و حقشه با تریلی از روش رد شي ولي ميندازنت سلول بغلي جیمین.. يه كم تحمل كن... درمونده :گفتم نمیخوام دعوا کنم. نیکول شوکه گفت: پس میخوای چیکار کني؟
دیدگاه ها (۰)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۱با بغض گفتم حرف بزنم و رفتم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۳ واقعاً بسه درد خيلي شديدي ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۹انکار اصلا باورش نمیشد من ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۸ با درد خيلي شديدي نفسم رو ...

ظهور ازدواج )( پارت۳۹۸ فصل ۳ )فرد : اره..انقدر به الا و جیم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۷ فرد تند گفت:ولي ناراحت نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط