ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۹

انکار اصلا باورش نمیشد من اینجا باشم خيلي سريع و ترسیده بلند شد و گنگ گفت:الا...
به زور سعی کردم لبخند بزنم و یه کم جلوتر رفتم. تلخ و اشفته تند خودشو به میلهها نزدیک کرد و شوکه گفت تو تو اینجا چیکار میکنی؟ خوبی؟
پردرد و بیجون دستامو به میلهها گرفتم و با عشق گفتم چی بگم به تو اخه؟ چیکار کردي؟ بي قرار با بغض تند دستاشو روی دستام گذاشت و اروم گفت: هیچی نیست.. اصلا مهم نیست جواب منو بده چرا با این حالت اومدي
اینجا؟ حالت خوبه؟
پردرد هق هق کردم
وحشت زده و نگران گفت: جانم. جانم...حرف بزن باهام الا.. درمونده گفت: خواهش میکنم حرف بزن. خيلي درد داري؟ دکتر مرخصت کرده؟ لرزون سرمو به میله ها تکیه دادم و به زور :گفتم پسر کوچولومون اونم سرشو به همون میله تکیه داد و پردرد گفت:هیسسس..هيچي
نیست..
صداش خيلي ميلرزيد.
زل زدم تو چشماي پر از غم و خرد شده اش و درمونده سرمو تکون دادم و با صورت خیس از اشک نالیدم ببخشید
اشك تو درياي قشنگش حلقه زد و خیلی تند و ناباور گفت:هیچی نگو
الا..
و اشفته :گفت هیچی نگو.. تقصیر تو نبود.
و دستمو زیر دستش فشرد و تند بوسیدش و زمزمه کرد: تقصیر تو
نبود..منو ببخش
پردرد گفت: تقصیر من بود..
چشماشو بست داغون :گفت چیکار کردم من؟
تند گفتم تو کار اشتباهي نكردي.. اشکش از گوشه چشمش جاري شد و پردرد گفت: من در داتو هزار برابر کردم. قبل من اگه یه درد داشتي از روزي که من اومدم تو
زندگیت..هزار تا درد جدید پیدا کردي..
درمونده :گفت نمیخواستم اینطور بشه... نمیخواستم درد
بكشي..میخواستم شاد بشي..میخواستم...
و تلخ چشماشو بست.
اشکم جاري شد و لرزون دستمو جلو بردم و اشکشو گرفتم.
چشماشو باز نکرد و داغون :گفت منو ببخش گند زدم بدم گند زدم.
. ناباورانه و وحشت زده گفت: وقتی اونجوري روي تخت دیدمت... سرفه خيلي شديدي زد و اشفته :گفت من چیکار کردم با اون دختر
بچه معصوم و شیرین؟
انگار خرد شده بود.
اینجور دیدنش حال بدم رو بدتر میکرد
هق هق کردم و با غم گفتم تو منو شاد کردي جیمین..نگو اينطور.. چشماشو به هم فشرد و دستمو نوازش کرد و مقطع گفت: واسه.. از دست دادن...بچه... متاسفم.. میدونم چقدر اذیت شدي.. كاش.. كاش میتونستم کاری کنم که این دردتو تسکین بدم..
و چرخید و بهم پشت کرد لبخند تلخي رو لبم نشست
از دستم دلخور نیست.
میدونه تقصیر من نبوده..
باورم داره
خيلي نگرانمه..
همینا برام بسه تا زود زرد باز سر پاشم
با درد و به زور لبخند :گفتم منم متاسفم.. متاسفم که نتونستم..ازش
محافظت کنم.
دیدگاه ها (۴۲)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۰ داغون سر تکون داد و گفت: م...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۱با بغض گفتم حرف بزنم و رفتم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۸ با درد خيلي شديدي نفسم رو ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۵۰اسلحه را سمت دیگری از اتاق پرت کر...

ظهور ازدواج )( پارت۳۷۵ فصل ۳ )الا : اخه چجوری تا صبح سر کنی...

ظهور ازدواج )( پارت۳۷۶ فصل ۳ )معده ام از دیدن این همه خون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط