پارت
پارت ۱۵
شهربازی بغل استودیو:
Iz:"اصلا بهت نمیخورد پشمک دوست داشته باشی."
T:"از بچگی دوست داشتم."
ایزونا و توبیراما برای خودشان داشتند قدم میزدند. پاستیل و پشمک و اینا هم خریده بودند بین راه بخورند. داشت خوش میگذشت، با اینکه سعی میکردند پنهانش کنند ولی از رفتارشان معلوم بود.
Iz:"وااای ازین دستگاه عروسکبگیریااا. بیا بریم"
T:"مگه بچهای ایزونا، عروسک میخوای کجات کنی؟"
Iz:"فوقش میدم مادارا. میدونم پرت میکنه دور ولی خب."
توبیراما که منطق ایزونا را نمیفهمید با همان پشمک توی دهانش گفت:"خب مگه خل مشنگی پول الکی خرج..."
ولی ایزونا کشیدش طرف دکه تا امتحان کنند. سکه ها را کوبید روی میز:"گنده ترین اسلحه ای که داریو بده."
مسئول دکه با بی حوصلگی به انها نگاه کرد، از صبح صد بار اینکار را کرده بود. سکه ها را برداشت و یک تفنگ پلاستیکی بزرگ گذاشت روی میز:"سه تا از نشون ها رو درست بزنی عروسک میدم."
بعد به سه تا نشان متحرک اشاره کرد. توبیراما مسخره کرد:"راست کار خودمه، بدش من بینم."
تفنگ پلاستیکی بزرگ را نشانه گرفت سمت هدف، بعد شلیک کرد. یکی، دوتا، سه تا و هیچ کدام به هدف نخورد. ایزونا خندید:"ریدی بابا، بده من."
T:"چقد سخته. من نتونستم بزنم بعد تو میخوای بزنی؟"
ایزونا نشانه گرفت، بعد سه تا هدف را درجا زد. با ژست پیروزمندانه ای سر تفنگ را فوت کرد:"صفا کردی؟"
توبیراما نتوانست پوزخند کوچکی نزند، این ایزونا هم به نوع خودش دردسری بود.
T:"نمیدونم الان بخندم یا گریه کنم"
ایزونا یک عروسک ادم فضایی بانمک انتخاب کرد:"از خنده گریه کن."
●
ایزونا و توبیراما تا جایی که میتوانستند خوراکی و هله هوله خوردند، به معنای واقعی کلمه از همه چیز یک دور امتحان کردند. توبیراما به زور داشت راه میرفت:"حالم بده الان بالا میارم."
ایزونا هم که بدتر:"نباید سه تا بسته پاستیلو یه جا میخوردم، دارم توهم میزنم."
پس کنار هم روی نیمکت نشستند. چراغ های شهربازی نور های رنگی رنگی روی صورتشان میتاباند.
Iz:"برم خونه مادارا پوستمو میکنه، ولی عوضش خوش گذشت."
توبیراما تکیه داد. این اولین باری بود که میتوانست بگوید از بودن با یک نفر لذت برده. جز هاشیراما هیچوقت با کس دیگری نبود، ولی شهربازی رفتن با کسی که ازش خوشت می اید حال دیگری داشت.
T:"اره خوش گذشت. بالاخره بعد صد سال کار کردن یجایی رفتم تفریح."
ایزونا لبخند زد:"بیا بازم بریم."
T:"مثلا کجا؟"
Iz:"چمیدونم...سینمایی رستورانی جایی."
توبیراما به ایزونا نگاه کرد، چند لحظه بدون هیچ حرفی. شاید انها چیزی راجب اینکه یکدیگر را دوست دارند نگفتند، ولی نشانه ها از هر چیز کوچکی میبارید. شروع کردند قرار گذاشتن، بدون اینکه بفهمند واقعا کارشان چنین معنی ای میدهد.
T:"بیا دو روز دیگه بریم سینما. داداشامونم یجوری میپیچونیم
شهربازی بغل استودیو:
Iz:"اصلا بهت نمیخورد پشمک دوست داشته باشی."
T:"از بچگی دوست داشتم."
ایزونا و توبیراما برای خودشان داشتند قدم میزدند. پاستیل و پشمک و اینا هم خریده بودند بین راه بخورند. داشت خوش میگذشت، با اینکه سعی میکردند پنهانش کنند ولی از رفتارشان معلوم بود.
Iz:"وااای ازین دستگاه عروسکبگیریااا. بیا بریم"
T:"مگه بچهای ایزونا، عروسک میخوای کجات کنی؟"
Iz:"فوقش میدم مادارا. میدونم پرت میکنه دور ولی خب."
توبیراما که منطق ایزونا را نمیفهمید با همان پشمک توی دهانش گفت:"خب مگه خل مشنگی پول الکی خرج..."
ولی ایزونا کشیدش طرف دکه تا امتحان کنند. سکه ها را کوبید روی میز:"گنده ترین اسلحه ای که داریو بده."
مسئول دکه با بی حوصلگی به انها نگاه کرد، از صبح صد بار اینکار را کرده بود. سکه ها را برداشت و یک تفنگ پلاستیکی بزرگ گذاشت روی میز:"سه تا از نشون ها رو درست بزنی عروسک میدم."
بعد به سه تا نشان متحرک اشاره کرد. توبیراما مسخره کرد:"راست کار خودمه، بدش من بینم."
تفنگ پلاستیکی بزرگ را نشانه گرفت سمت هدف، بعد شلیک کرد. یکی، دوتا، سه تا و هیچ کدام به هدف نخورد. ایزونا خندید:"ریدی بابا، بده من."
T:"چقد سخته. من نتونستم بزنم بعد تو میخوای بزنی؟"
ایزونا نشانه گرفت، بعد سه تا هدف را درجا زد. با ژست پیروزمندانه ای سر تفنگ را فوت کرد:"صفا کردی؟"
توبیراما نتوانست پوزخند کوچکی نزند، این ایزونا هم به نوع خودش دردسری بود.
T:"نمیدونم الان بخندم یا گریه کنم"
ایزونا یک عروسک ادم فضایی بانمک انتخاب کرد:"از خنده گریه کن."
●
ایزونا و توبیراما تا جایی که میتوانستند خوراکی و هله هوله خوردند، به معنای واقعی کلمه از همه چیز یک دور امتحان کردند. توبیراما به زور داشت راه میرفت:"حالم بده الان بالا میارم."
ایزونا هم که بدتر:"نباید سه تا بسته پاستیلو یه جا میخوردم، دارم توهم میزنم."
پس کنار هم روی نیمکت نشستند. چراغ های شهربازی نور های رنگی رنگی روی صورتشان میتاباند.
Iz:"برم خونه مادارا پوستمو میکنه، ولی عوضش خوش گذشت."
توبیراما تکیه داد. این اولین باری بود که میتوانست بگوید از بودن با یک نفر لذت برده. جز هاشیراما هیچوقت با کس دیگری نبود، ولی شهربازی رفتن با کسی که ازش خوشت می اید حال دیگری داشت.
T:"اره خوش گذشت. بالاخره بعد صد سال کار کردن یجایی رفتم تفریح."
ایزونا لبخند زد:"بیا بازم بریم."
T:"مثلا کجا؟"
Iz:"چمیدونم...سینمایی رستورانی جایی."
توبیراما به ایزونا نگاه کرد، چند لحظه بدون هیچ حرفی. شاید انها چیزی راجب اینکه یکدیگر را دوست دارند نگفتند، ولی نشانه ها از هر چیز کوچکی میبارید. شروع کردند قرار گذاشتن، بدون اینکه بفهمند واقعا کارشان چنین معنی ای میدهد.
T:"بیا دو روز دیگه بریم سینما. داداشامونم یجوری میپیچونیم
- ۱۱۴
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط