{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی ب

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با لباس و کفشهای گران قیمت افتاد که به دیواری خیره شده بود و میگریست.نزدیکش شدم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم نوشته شده بود "این هم میگذرد".
علت را پرسیدم،گفت:این دست خط من است.چند سال پیش در این نقطه هیزم میفروختم حال صاحب چندین کارخانه ام. پرسیدم چرا بعد چند سال برگشتی؟گفت آمدم تا باز بنویسم این هم میگذرد.
دیدگاه ها (۱)

ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ؛ﻋﻄﺮﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ !ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ...

دکتر حسین الهی قمشه ای کسی را دوست بدار که "دوستت دارد", حتی...

بزن به سلامتی حرفهای دلت که به کسی نگفتی....بزن به سلامتی ای...

🦢 پارت اول | بازگشتفرودگاه سئول ــ ساعت ۹ شبدرهای شیشه‌ای فر...

فاصله یک لبخند تا جنون

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

- روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم، چشمم به مردی با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط