{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓

پارت⁴⁰
𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷
با ناراحتی رفت بیرون.
مگه بهش چی گفتم؟
شاید خوشش نیومد.پامو از گلیمم دراز تر کردم.
دراز کشیدم.
لباسای تنم خیس بود اما اهمیتی ندادم.
شام برام اوردن.
من: کی مرخص میشم؟
پرستار: فردا عزیزم.
من: ممنون.
شام یه زره خودم و دوباره دراز کشیدم.
هیچکس توی بیمارستان نبود که بیاد پیشم.
بلند شدم و لباسامو که روی چوب لباسی بود پوشیدم.
خودمو درست کردم و گوشیمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.
از جلوی ایستگاه پرستاری سریع رد شدم و رفتم بیرون.
هنوز بارون میومد.
از مغازه روبه رو یه چتر گرفتم و سمت خونه ام حرکت کردم.
کوچه تاریک و خلوت بود.
رفتم خونه.
روی مبل دراز کشیدم و یه پتو انداختم سرم.
انگار نه انگار تا همین دیروز من مرده بودم. هیچکدومشون نموندن بیمارستان.
خوابم برد.
صبح صدای آیفون پشت سر هم بیدارم کرد.
اه.خروس بی محل.
باز کردم و رفتم پایین که یهو یه سیلی محکم خوردم.
شوکه شدم.
سرمو اوردم بالا که دیدم مامان و بابان.
بابا: دخترهههه..چرا از بیمارستان فراررر کردییی؟ هانننننننننننن؟
مامان: تووو نمیدونی چقد نگران شدیممممم؟ همههه جاااا دنبالتتتتت گشتیمممممم.
پوزخندی زدم.نگران!
من: خسته بودم از بیمارستان. جرم که نکردم اومدم خونه خودم.
بابا:یعنی نمیتونستی چند ساعت تا امروز تحمل کنیییییی؟ تو حتیییی یه خبرممممم ندادییییی!
مامان: هیسس..یواش صدامون میره.
حرصی چشمامو روی هم فشار دادم.
من: شما که هیچکدومتون نموندیت بیمارستان، برای چی خبر بدم؟
مثلا مریض بودم، چاقو خورده بودم، اما یکیتون به فکرم نبود تا بمونه پیشم.
مامان: به به، واقعا که عجب فداکاری کردی جون خودتو تو خطر انداختی واسه یه خواننده که معلوم نیست..
من: بسهههههههه ماماننننننننن! اون خواننده ای که تو میگی میدونی کیههههههه؟
بابا: فعلا که به خاطر اون پسره یه لاقبا حالت اینجوری شده، شایعه هارو ندیدییییییی؟ خجالتتتت نمیکشییی..داری کاری میکنی تا به ازدواجت با پسر خالت فکر کنیم..
از حرص دندونامو روی هم فشار دادم.
مامان: چرا فکر کنیم؟ بهترین راهه، تهیون و خالت دارن از ترکیه میان، بهترین موقعیته.
من: مامانننننننننن، بسهههه تروخدااااااا، منو بکشین ازدواججج نمیکنمممممم.
بابا: غلط میکنی توووووو.
یدفعه یکی اومد جلوم وایساد.
جیهوپ: چرا کسی رو که کاری رو دوست نداره مجبورش میکنین؟
جیهوپ..اینجا چیکار میکنه؟
بابا: ببین پسر جان، تو دخالت نکن. کم دخترمون رو زجر دادی الان..
من: باباااا اون هیچچ کاری نکردهههه!

ببخشید دیر به دیر میزارم
شب هم از دریای جادویی هم از چشم گربه ای هم از اگر نبودی میزارم
دیدگاه ها (۱۲)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

رمان :قرار داد سر نوشت

بچه ها به خوام خدایی راستشو بگم روم نبود من 17 قرص خوردم ولی...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

رمان: قلب در تاریکی

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣22🦋)✥(ویو لوین کاترین)بیخیال افکارم شدم و یه ظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط