میگذارم سر به روی سینه ات در این سکوت
میگذارم سر به روی سینه ات در این سکوت
گاه گاهی تا ز من یادی کنی
میگذارم دست خود در دست تو
گفته بودی
نه نه نه
قول داده بودی بیایی شادم کنی....
میگذارم بر لبم مهر سکوت
تا مبادا شکوه از عشقت کنم
من همینم بیش از این هم نیستم
درد دارد دوری از این آفتاب....
میگذارم چشم خود بر عکس تو
میزنم من بوسه ها بر عکس تو
میروم....
میروم روزی از اینجا
کوله بارم درهم است
من زمین خوردم
وجودت مرهم است....
مو پریشان کرده ام من سالها
روسری دیگر چه کار آید مرا
هی نگو تقدیر و هی دل دل نکن
قلب ما را بیش از این سرما نده....
بعد تو دیگر غزل پایان نداشت
سرنوشت من دگر سامان نداشت
من خودم غمها به چشمم دیده ام
از حساب زندگی دل چیده ام...
من همینم
بیش از این هم نیستم
درد دارد اینچنین عاشق شدن....
گاه گاهی تا ز من یادی کنی
میگذارم دست خود در دست تو
گفته بودی
نه نه نه
قول داده بودی بیایی شادم کنی....
میگذارم بر لبم مهر سکوت
تا مبادا شکوه از عشقت کنم
من همینم بیش از این هم نیستم
درد دارد دوری از این آفتاب....
میگذارم چشم خود بر عکس تو
میزنم من بوسه ها بر عکس تو
میروم....
میروم روزی از اینجا
کوله بارم درهم است
من زمین خوردم
وجودت مرهم است....
مو پریشان کرده ام من سالها
روسری دیگر چه کار آید مرا
هی نگو تقدیر و هی دل دل نکن
قلب ما را بیش از این سرما نده....
بعد تو دیگر غزل پایان نداشت
سرنوشت من دگر سامان نداشت
من خودم غمها به چشمم دیده ام
از حساب زندگی دل چیده ام...
من همینم
بیش از این هم نیستم
درد دارد اینچنین عاشق شدن....
- ۱.۱k
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط