رمانعشق مخفی

رمان:عشق مخفی



تهیونگ:چی؟!
شوگا:بیا بریم تو ماشین برا همتون میگم
با تهیونگ رفتیم سوار ماشین شدیم همه با چشماشون داشتن بهم میگفتن که سریع تر حرف بزنم
شوگا:میخواد باهاش ازدواج کنه
همه:چی
شوگا:ولی فکر کنم از سر اجباره
نامجون:یعنی چی از سر اجباره
(همه ماجرا رو گفت)
از زبون ات
تهیون:براچی گریه کردی؟
ات:به تو ربطی نداره
تهیون:جواب سوال منو بده
ات:میخوای بدونی براچی گریه میکنم؟. احمق مامان و بابام مردن اونم به دست تو میتونی درک کنی ؟ من تا چند روز دیگه با قاتل خانوادم قراره ازدواج کنم (داد)
تهیون:من اونارو نکشتم بفهم (عربده)
ات: باشه تو اونارو نکشتی اما مامان بزرگم چی؟ اونو که دیگه تو کشتی
تهیون: م..
نزاشتم حرفشو بزنه و رفتم تو اتاق
روز عروسی
با چشمایه اشکیم وایساده بودم جلویه آینه به لباس عروسی که برام مثل کفن بود نگاه میکردم لباس خیلی قشنگی بود ولی نه برای من
؟:خانم وقتشه باید بریم
پشت سر بادیگارد ها راه میرفتم تا رسیدیم به یه در بزرگ تموم مهمونا اون داخل بودن به جز مهمونا کلی از آرمی ها هم اومده بودن و همه جا پر از فیلم بردار و البته پلیس بود فکر نکنم تهیون بتونه جلویه این همه پلیس کاری انجام بده در باز شد و همه ی نگاه‌ها زوم شد روی من نگاهم رفت سمت پسرا که داشتن با نگاه های ناراحتشون منو نگاه میکردن
شروع کردم به قدم برداشتن به سمت تهیون رسیدم بهش روبه روش تقریباً چهل تا پله رو با این لباس بالا رفتم وایسادم روبه روش اون مرده داش برا خودش یه چیزی میخوند
ات: واقعاً نترسیدی از اینکه بگم نه (آروم جوری که فقط خودشون دوتا بفهمن)
تهیون:نه نمیترسم چون می‌دونم نمیتونی همچین کاری کنی
ات:از کجا انقدر مطمعنی ؟
تهیون: به کسی که بغل داشته نگاه کن ... اسلحه ی تویه دستشو میبینی ؟ اون فقط منتظر تو خطایی ازت سر بزنه
؟: خانم آیا موافقید تا با آقایه تهیون ازدواج کنید؟
تهیون: عزیزم زود باش جواب بده
سریع چاقوم رو در آوردم و زدم تو گردنش
ات:فرار کنید(داد)
تهیون:شلیک کن (داد روبه کسی که بغل پسراس)
ولی برعکس انتظار تهیون اون آدم سریع دست اعضارو گرفت و از اونجا خارجشون کرد
اومدم سریع برم که تهیون از پشت لباسمو گرفت و از پله ها پرت شدم پایین سیاهی
فلش بک روزی که پدر و مادر ات مردن
چشمام رو باز کردم که دیدم یکی بالا سرمه
یه جون: حالت خوبه؟
ات:اوم شما کی هستین؟
یه جون: شاید فرشته ی نجاتت




شب ادامش رو میزارم
دیدگاه ها (۹)

رمان: عشق مخفی ات: فرشته ی نجات؟یه جون:این شماره ی منه هر وق...

رمان: عشق مخفی از زبون نامجون اون مرده دستمون رو گرفت و مارو...

رمان:عشق مخفیات: م..من متاسفم یونگی از طرف من از نامجونم عذر...

رمان: عشق مخفییه جون:تهیون برو یکم باهاش حرف بزن بهش بگو مری...

جیمین فیک زندگی پارت ۷۷#

سلاممم🎀🎀🎀ویو ات: منتظر بودم که تهیونگ غذا رو بیارهتق تق تق ا...

### فصل اول | پارت سومنویسنده: Ghazal ماشین لندکروز مشکی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط