Part
Part ⁶⁹
ا.ت ویو:
جونگ کوک خنده تو گلوای کرد و بو*سه ای روی گردنم گذاشت و صاف ایستاد و منو سمت خودش چرخوند..خیره به چشمهای هم بودیم..که این بار من رفتم سمتش و بو*سه شیرینی رو باهاش شروع کردم..زیر برف بو*سه ای بر روی لب*های هم دیگه بزنیم این فراتر از زیبایه..جونگ کوک منو به داخل کشوند و در بالکن رو بست..منو همراه خودش کشوند سمت مبل و نشست و من رو هم روی پاهای خودش نشوند..سرم رو روی سی*نه های محکمش گذاشتم و به صدای قلبش گوش دادم..جونگ کوک بو*سه کوچکی رو روی کتفم زد گفت
کوک:از بو*سیدنت سیر نمیشم
مدتی توی همون حالت بودیم که چشمام گرم شدن و خوابم برد
چشمامو باز کردم و نگاهی به طراف کردم..همه جا تاریک بود و تنها منبع نور..نوری بود که از زیر در خودنمایی میکرد..بلند شدم و لامپ های اتاق رو روشن کردم..رفتم سمت میز و دستی به موهام و صورتم کشیدم..بلند شدم و نگاهی به لباسم از توی اینه انداختم..چون با همین لباس ها خوابیده بودم چروک شده بودن پس رفتم سمت کمد و لباسی برداشتم..چند روزی میشد چند تا از لباسام رو اورده بودم توی اتاق مشترکمون..بر خلاف دفعات قبل دامنی جین همراه با کراپی مشکی پوشیدم..خیلی وقت بود که دامن یا شلوار جین نپوشیده بودم..لباس رو پوشیدم و از اتاق بیرون و از پله ها پایین رفتم..با چشمان دنبال جونگ کوک میگشتم که یکی از ندیمه ها اومد سمتم گفت
:خانم همه سر میز منتظر شما هستن
سرم رو تکون دادم و رفتم سمت سالن غذا خوری..وارد شدم که همه برگشتن سمت من لبخندی زدم و سلام کردم و رفتم کنار جونگ کوک نشستم و بقیه هم مشغول شدم..امشب هم خبری از هاری نبود و این منو اروم نگه میداشت با وجود هاری بی دلیل استرس و دلشوره وجودم رو فرا می گرفت..جونگ کوک بشقابم رو برداشت و برام کلی غذا ریخت و گذاشت جلوم نگاهی به ظرف و نگاهی به جونگ کوک انداختم گفتم
ا.ت:احیانا باید همشو بخورم
جونگ کوک سرش رو چرخوند سمتم گفت
کوک:اره از صبح که خوابت برده تا الان هیچی نخوردی
لبخندی از اهمیتش روی ل*بهام اومد و شروع کردم به خوردن..با اصرار و اجبار های جونگ کوک همه ی غذام رو خوردم..بعد از تموم شدن غذام همراه جونگ کوک از جام بلند شدم بریم که در سالن باز شد و هاری با پوزخندی گوشه ل*بش وارد شد..دوباره دلشوره برگشت..دوباره ترس و اضطراب..
هاری با پاکتی که توی دستش تکون میداد اومد سمت من و جونگ کوک و روبرومون ایستاد گفت
هاری:قبل از رفتنتون باید اینارو ببینید
و نگاه من کرد و پاکت رو داد دست جونگ کوک..جونگ کوک نگاهی به هاری و نگاهی به من انداخت و در پاکت رو باز کرد و از داخلش چند تا..
ادامه دارد
ا.ت ویو:
جونگ کوک خنده تو گلوای کرد و بو*سه ای روی گردنم گذاشت و صاف ایستاد و منو سمت خودش چرخوند..خیره به چشمهای هم بودیم..که این بار من رفتم سمتش و بو*سه شیرینی رو باهاش شروع کردم..زیر برف بو*سه ای بر روی لب*های هم دیگه بزنیم این فراتر از زیبایه..جونگ کوک منو به داخل کشوند و در بالکن رو بست..منو همراه خودش کشوند سمت مبل و نشست و من رو هم روی پاهای خودش نشوند..سرم رو روی سی*نه های محکمش گذاشتم و به صدای قلبش گوش دادم..جونگ کوک بو*سه کوچکی رو روی کتفم زد گفت
کوک:از بو*سیدنت سیر نمیشم
مدتی توی همون حالت بودیم که چشمام گرم شدن و خوابم برد
چشمامو باز کردم و نگاهی به طراف کردم..همه جا تاریک بود و تنها منبع نور..نوری بود که از زیر در خودنمایی میکرد..بلند شدم و لامپ های اتاق رو روشن کردم..رفتم سمت میز و دستی به موهام و صورتم کشیدم..بلند شدم و نگاهی به لباسم از توی اینه انداختم..چون با همین لباس ها خوابیده بودم چروک شده بودن پس رفتم سمت کمد و لباسی برداشتم..چند روزی میشد چند تا از لباسام رو اورده بودم توی اتاق مشترکمون..بر خلاف دفعات قبل دامنی جین همراه با کراپی مشکی پوشیدم..خیلی وقت بود که دامن یا شلوار جین نپوشیده بودم..لباس رو پوشیدم و از اتاق بیرون و از پله ها پایین رفتم..با چشمان دنبال جونگ کوک میگشتم که یکی از ندیمه ها اومد سمتم گفت
:خانم همه سر میز منتظر شما هستن
سرم رو تکون دادم و رفتم سمت سالن غذا خوری..وارد شدم که همه برگشتن سمت من لبخندی زدم و سلام کردم و رفتم کنار جونگ کوک نشستم و بقیه هم مشغول شدم..امشب هم خبری از هاری نبود و این منو اروم نگه میداشت با وجود هاری بی دلیل استرس و دلشوره وجودم رو فرا می گرفت..جونگ کوک بشقابم رو برداشت و برام کلی غذا ریخت و گذاشت جلوم نگاهی به ظرف و نگاهی به جونگ کوک انداختم گفتم
ا.ت:احیانا باید همشو بخورم
جونگ کوک سرش رو چرخوند سمتم گفت
کوک:اره از صبح که خوابت برده تا الان هیچی نخوردی
لبخندی از اهمیتش روی ل*بهام اومد و شروع کردم به خوردن..با اصرار و اجبار های جونگ کوک همه ی غذام رو خوردم..بعد از تموم شدن غذام همراه جونگ کوک از جام بلند شدم بریم که در سالن باز شد و هاری با پوزخندی گوشه ل*بش وارد شد..دوباره دلشوره برگشت..دوباره ترس و اضطراب..
هاری با پاکتی که توی دستش تکون میداد اومد سمت من و جونگ کوک و روبرومون ایستاد گفت
هاری:قبل از رفتنتون باید اینارو ببینید
و نگاه من کرد و پاکت رو داد دست جونگ کوک..جونگ کوک نگاهی به هاری و نگاهی به من انداخت و در پاکت رو باز کرد و از داخلش چند تا..
ادامه دارد
- ۵.۱k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط