{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از سرنوشت غمگین مباش!

از سرنوشت غمگین مباش!

چه بسا سگ هایی بر روی اجساد گرگ های جنگل سبز رقصیدند:
شادی کردندو خود را بزرگ پنداشتند...

ولی نمی دانستند گرگ: گرگ می ماند و سگ: سگ:
حتی با قلاده های طلا!!!
دیدگاه ها (۱)

گریه می کرد گرگ! وقتی دید سگ به خاطر تکه استخوانی لگد های چو...

ماه کامل است..امشب شب گرگهاست..گرگها مرا فرا می خوانند..وقت ...

گرگ همان گرگ است ، شغال همان شغال و بین این همه حقیقت تنها آ...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

Rofile of the wolf...۹

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آکادم...

جنگل نفرین شده پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط