{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یوری خانم

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟲

یوری : خانم . . .
هانا : هانا ، پارک هانا

هانا در حالی که داشت قدم میزد تو اتاقش به حرف دختر گوش میداد .

یوری : خانم پارک ، باور کنید مخم سوت کشیده دیگه نمیتونم این همه درد رو تحمل کنم . .
یچیزایی هست که واقعا ندونید بهتره من دیگه میترسم حرف بزنم واسه جون خودم و خانوادمم که شده هیچ حرفی نمیزنم . . .

هانا که این حرف رو شنید شوکه سر جاش وایساد..
پس یوری رو تهدید کرده بودن که هیچ حرفی نمیزد؟ لع*نتی..

هانا یه سرفه ای کرد و با صدای ارومی جواب یوری رو داد :

هانا : خانم کیم ، نگران نباشید خواهشا..
لطفا همه چی رو به من بگید ، اگه بگید خیلی به من کمک میکنید که لیرا رو پیدا کنم..
لطفا هم برای خانوادتون نگران نباشید تا وقتی همکاران من هستن مراقب شما و خانوادتون خواهد بود...

یوری : شما درک نمیکنید خانم پارک ..

هانا که صدای شکسته دختر رو شنید بیشتر تعجب کرد اما سعی کرد صبر کنه که دختر حرفشو کامل کنه :

- شما هرچقدر مواظب خانوادم باشید بازم بلایی سرشون میاد .. حتا شاید منم سرنوشتم مثل لیرا بشه...

هانا : خانم کیم ، وقتی میگم ما امنیت خانواده و خودتون رو تضمین میکنیم یعنی اینکه هیچ خطری نمیتونه خانواده و خودتون رو تهدید کنه . . .
پس خواهش میکنم هر اتفاقی که افتاده به من بگید .

یوری خیالش راحت نشده بود کمی نگران بود اما با اینحال اگه همچی رو برای خانم پارک بازگو میکرد بهتر بود چون میتونست دوست عزیزش رو پیدا کنه .
یوری با کشیدن نفس عمیقی شروع به توضیح دادن قضیه کرد تا خانم پارک از همچی مطلع باشه :

- ببینید خانم پارک من هر چیزی رو میگم حقیقته و درواقع راستشو گفتم...
امیدوارم با اطلاعاتی که بهتون میدم بتونید دوست من رو پیدا کنید..
ببینید من دوست مجازی لیرا بودم . لیرا اهل ایتالیا بود و من اهل کره جنوبی .
ما تو مجازی باهم اشنا شدیم و تقریبا ۴ سال ما باهم بودیم..
یروزی لیرا بهم پیام داد که داره با چند از دوستاش میان کره تا من رو ببینن..
و البته بگم که لیرا و دوستاش چون دانشگاهشون چند روز تعطیل شده بود از فرصت استفاده کردن اومدن کره . . . .

هانا روی صندلیش نشسته بود و هرچی که دختر میگفت رو توی یه برگه مینوشت تا مبادا یادش نره...

( ادامه حرفای یوری )
- خلاصه لیرا با دوستاش اومدن کره و منم قرار گذاشتم که همدیگه رو ببینیم ، بعد از این قراره کلا باهم میرفتیم بیرون برای خوشگذرونی ولی تو اون چند روز فهمیده بودم لیرا حالش خوب نیست و یجورایی استرس یچیزی رو داشت که من خبر نداشتم..
شبا هم موقع خواب قرص میخورد ، تو خوابم مدام گریه میکرد و زمزمه میکرد : ولش کن عو*ضی و...
یه شب رفتم اتاقش گفتم چی شده و اینروزا اصلا حالت خوب نیست ..
اولش میگفت اتفاق خاصی نیوفتاده اما وقتی اصرار کردم همچی رو برای من گفت و منم اونشب باشنیدن داستان حالم بد شد ...

هانا : چه داستانی خانم کیم ؟

یوری با یاداوری اون داستان مسخره بغضش گرفت و درحالی که سعی میکرد این بغض ل*عنتی تاثیری توی صداش نداشته باشه گفت :

- خ . . خب . . .

هانا که متوجه صدای گرفته دختر شد اهی کشید گفت :

هانا : خانم کیم ، اگر حالتون خوب نیست میتونید بعدا بهم بگید . . .

یوری : نه نه نه ... به هر حال بهتون میگم چه دیر یا زود پس الان بهتون بگم خیلی بهتره...

هانا : داشتید میگفتین...

- خب لیرا بهم گفت که یه دوست پسر به اسم جِیک داشت که کلا ۵ ماه باهاش بود ولی گفته بود قبل ازینکه با جیک اشنا بشه به استادش حسی داشت که بهش اعتراف کرد ولی استادش قبولش نکرد . . .

هانا : میشه درباره اون استاد به من بگید ؟

یوری : بله ، ایشون اسمشون ویلیام بود و فقط ۵ سال از لیرا بزرگتر بودن یعنی ۲۶ سالشون بود . . .

هانا : خب ، بعدش ؟

شرط : ۲۵ تا لایک ۱۲ تا کامنت
──────────────────────

#رمان #فیکشن #داستان #فیک #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #یونگی #جیهوپ #جین #نامجون
دیدگاه ها (۱۴۹)

خب خب بازم سلام.بازم ظهور کردم که خبر خوبی رو به همتون بگم.ف...

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟳هانا : خب ، بعدش ؟یوری : ...

دوستان چون نمیتونم پارت ۵ رو امشب اینجا بزارم تو پیج دومم می...

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟰*۳۰ دقیقه بعد *هانا ب...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟴هانا با طرز کشتن مت*ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط