{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²⁸

وارد شرکت شد و سمت میز منشی رفت و به بهانه صحبت باهاش همونجا ایستاد تا هر اتفاقی افتاد بفهمه.

به محض ورود جونگکوک  نتونست تحمل کنه و وارد اتاق هان شد.
"تو اینجا چیکار میکنی؟"

بعد از مکثی‌گفت:" من دیشب ..متوجه نبودم که دیروقت شده قرار نبود تا اونموقع بمونم"

_خواستم بگم اجازه نده.. اتفاقات بین ما باعث بشه ناعادلانه تصمیم بگیری..

و بلاخره بهش نگاه کرد. حالت صورتش نرم‌تر به نظر می‌رسید.

بیرون اومد که با جونگکوک چشم تو چشم شد.
جلو اومد." خوبی؟
دیشب..."

_همه کارا رو تموم کردی؟

"ا..آره"

_باید ببخشی من دیشب نتونستم کمک کنم

"دیشب خوب خوابیدی؟"

نگاهشو از یقه‌ش به صورتش دوخت.

"آخه انگار پری‌شب نخوابیده بودی و دیشب خسته به نظر میرسیدی"

با یادآوری بحثش بازم گفت:" آره.. خوب خوابیدم"

با صدای منشی به خودشون اومدن و جونگکوک باید میرفت داخل.
جلوی در برگشت و به داهی نگاه؛ داهی برای دلگرمی لبخندی بهش زد و جونگکوک وارد اتاق شد.

انتظار سختی بود.
مدام ذهنش سمت این میرفت که پدرش چگونه با این موضوع برخورد میکنه و جمله‌ی دیشب درباره‌ی رسیدن به حساب یعنی چی؟
به خودش اومد و لحظه ای از خودش پرسید:" اینهمه نگرانی برای چیه؟"

جونگکوک بیرون اومد و داهی باعجله رفت و پرسید:" چیشد؟"

"هیچی طرح رو دادم دیگه"

_قبول کرد؟

بی‌خبر از همه چیز‌گفت:" مگه قرار‌ بود رد کنه؟"
___________

همه خوشحال بودن که تونستن این بحران رو پشت سر بزارن و قدر دان داهی.
تو شرکت جئون بودن و حالا نوبت بخش دوم ماجرا بود.

بین کارمندا رفت و از تشکر برای همراهی و همکاری در شرایط سخت شروع کرد.

جونگکوک:" و ما برای از بین رفتن خستگیتون یک پاداش در نظر گرفتیم..
قراره همین آخر هفته از طرف شرکت به یک کمپ تفریحی بریم..."

با اینکه شنیدن چنین چیزایی از رئیس جئون بعید بود همه با دهن باز و ذوق، بی نهایت شادی و استقبال کردن.

کامنتت؟🔪🩸



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۲۰)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁹با خمیازه ای مشغول جمع کردن وسایلش بود....

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁰با کمی شک به گوشیش و اطراف نگاه کرد که ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبـᵖᵃʳᵗ-²⁷همه متعجب نوبتی بهم نگاه میکردن. جیمین:"...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶حین درست کردن قهوه خیلی یهویی گفت:" داس...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹داهی فقط به قهوه و پیرهن جونگکوک فکر می‌...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷جونگکوک تو اتاق هان سو بین بود و در مورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط