{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۹


هاشیراما نشست توی ماشین، ولی اینبار نه عادی. با یک اسلحه نشست، یکی از همان جیبی ها که مادارا همه جا با خودش حمل میکرد. تا حالا از تفنگ استفاده نکرده بود و این اولین بارش بود. نفس عمیقی کشید و دستش را کوبید به فرمان:"بریم مادارای روانی رو جمعش کنیم."
و تخته گاز راه افتاد سمت سازمان.
بعد از حدود یک ربع رانندگی، البته با سرعت بالا و چند جایی نزدیک بود بزند به تیر چراغ برق‌، بالاخره رسید به یک محوطه ی خشک و کارخانه مانند. به اصطلاح، میشد گفت پرنده انجا پر نمیزد. همه چیز ساکت و حس عجیب غریبی میداد.
H:"گروگانم نگیرن صلوات. نه بابا غلط نخور هاشیراما، مرد گنده شدی کی میاد بدزدتت."
او به خودش گفت و تفنگ را چپاند توی جیبش، راه افتاد سمت هر جایی که فکر میکرد مشکوک است. اولین پیچ را که پیچید، صاف با دوتا جسد بادیگارد جلوی در و گوشی مادارا مواجه شد که پرتش کرده بود همانجا.
سریع گوشی را برداشت:"اوه اوه اوضاع تخم مرغیه."

M:"پس نمیگی اون ننه بزرگ اکبیری‌ت کجاس، ها؟ سه ثانیه بهت وقت میدم."
مادارا گفت، از بینی اش خون جاری بود و چند جایی از بدنش زخم و لباس هایش پاره بود. یقه ی ایندرا را محکم گرفته بود، با حالتی تهدید امیز. ایندرا هم همان وضع را داشت و مشخص بود کتک کاری کردند.
In:"تو شرایطی نیستی که بخوای ازین گوها بخوری اقای اوچیها. یه مشت دیگه بیهوشی."
و به مادارا پوزخند زد. مشت های مادارا روی یقه ی ایندرا محکم تر شد:"به به، چه خوش زبون. بذار ببینیم وقتی گلوله میخوره سقف دهنت بازم میتونی حرف بزنی یا نه."
و دوباره با ایندرا درگیر شد. به طرز فجیحی داشتند همدیگر را میزدند و با این وضع اوضاع خوب پیش نمیرفت. اندرا تفنگش را کشید بیرون، و همینطور مادارا.
M:"اشهدتو بخون مرتیکه."
In:"بمیری دیگه مثل سگ پارس نمیکنی."
و اسلحه را سمت همدیگر گرفتند و ماشه کشیدند. لحظات حساس بود و میخواستند شلیک کنند که یکی در را با پا باز کرد.

H:"همه دستا بالا."
مادارا و ایندرا خشکشان زد، سریع برگشتند تا ببینند که کیست و اره...هاشیراما با اسلحه جلوی در بود. دستانش دور اسلحه میلرزیدند و قشنگ مشخص بود تا حالا دستش نگرفته. مادارا به ایندرا پوزخند زد:"حال میکنی تک تیر اندازمو؟ خیلی حالیشه."
ایندرا قیافه ی مسخره ای به خودش گرفت:"اینه؟ زحمت کشیدی، این دو سانتیشم نمیتونه بزنه."
هاشیراما صاف یک گلوله شلیک کرد که از بغل گوش ایندرا رد شد، صد البته که شانسی بود. ولی او ژست گرفت:"دو سانتی مغزته."
مادارا یک لحظه دهانش باز ماند، بعد از ته دلش حالش جا امد. قهقهه زد:"نه بابااا، انگاری بلدی هاشیراما."
هاشیراما که خودش هم نفهمیده بود چیکار کرده خنده ی استرسی کرد:"هه هه، اره خیلی خفنم."
ایندرا هم که نمیدانست از بی مزگی این دوتا چیکار کند میخواست دوباره دعوا را شروع کند:"حالا چایی نخورده پسرخاله نشو، من و مادارا هنوز سنگامونو وا نکندیم."
و میخواستند دوباره درگیر شوند که در اصلی باز شد و صندلی چرخ دار پشت در چرخید. زنی با موهای بلند نقره ای که لباس های مرتب و اراسته ای پوشیده بود با لبخند مرموزی روی ان نشسته بود، قدرتمند ترین این شرکت:"چقدر جالب. پس دوتا طعمه همزمان اومدن تو داممون ایندرا."
دیدگاه ها (۱۳)

پارت ۱۶دانزو میخواست ایتاچی را ببرد داخل اتاق خودش، جایی که ...

متنفّفّفّرمبازم حس میکنم به غلیظی اون نشد

پارت ۱۸چیزی، انگار احساس بود، به مادارا میگفت که قرار است در...

پارت ۱۴مادارا به زور بلا یجوری مسابقه را تمام کرد. نشسته بود...

پارت ۴از همان شبی که توبیراما و هاشیراما فهمیدند مادارا یک ب...

پارت ۱۰M:"ای لعنتی، چرا شانس ندارم من؟"هاشیراما که جا خورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط