{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است كه دستم را بگيري و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش اين است كه اگر من دست تو را بگيرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي كرد!!

این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است
هر گاه ما دست او را بگيریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!!!
و اين يعنی عشق...
دیدگاه ها (۲۱)

مهربانا !چشمانم را به باران رحمتِ عاشقانه ات دوخته ام.ببار ب...

♥•٠·˙ از راه دور آمده بود مدینه فقط برای دیدن امام، از خراسا...

خدای من  خلق شکرِ " نعــمتــت " کنند ، مـن شکـــرِ " بودنت "...

هيچ‌كس بر درِ اين خانه نخواهد كوبيد؛و نمی گويد برخيزكه صبح ا...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

#تجربه_من ۱۸۹#ازدواج_در_وقت_نیاز #ازدواج_آسان #حرف_مردم #فرز...

ابلیس

#Thelast_Three#Hyunlixxاروم کارتو سر جاش گذاشت و از اتاق بیر...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁸مهم نیست که دیگران چی میگنواژها‌ و اندیشه ها ...

The Fairy's - Monster's wrong love

سناریو قهوه با بوی شکلات

پارت پنج

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط