part¹⁰
part¹⁰
دست جئون رو زنگ در بود.
یه لحظه پلک زد.
یادش اومد صدای خندهی اون مرد، پشت همون درایی که خودش پشتش مونده بود.
یادش اومد ا.ت، با اون لبخند نصفه.
زنگ خورد.
چند ثانیه گذشت… صدای قفل در اومد.
در باز شد.
و روبهروی جئون، مردی ایستاده بود با موهای طلایی، نگاه آرام، و لبخندی خنثی.
لوکاس.
نگاهشون گره خورد.
اون لحظه فکر ا.ت از یاد جئون پر کشید و خشم و حسادت جلوی چشم هاش صف بست
– «مثل اینکه همو دیدیم، جئون.»
لوکاس اینو گفت، آروم. با لهجهی کمی لهستانی.
جئون یه قدم جلو رفت.
«چه سَنمی با ا.ت داری؟»
لوکاس لبخند محوی زد.
– «نترس چیزی بینمون نیست البته الان.»
جئون لبخند نزد. فقط گفت:
«کوچکترین آسیبی به ا.ت بزنی از صفحهی روزگار محوت میکنم.»
لوکاس لحظهای مکث کرد.
– «بزرگترین آسیب که تو بهش زدی ولی من ازش مراقبت میکنم چون یهزمانی نجاتم داد. نه با اسلحه، نه چیز دیگهای فقط با یه نگاه… توی یه فرودگاه.»
عصبانیت جئون هر لحظه بیشتر از قبل فوران میکرد، مشتشو بیشتر از قبل محکم کرد و آخرش چیزی که نباید به زبون اورد:
«تو عاشقشی؟»
لوکاس سکوت کرد و با کمی مکث ادامه داد:
– «بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی...ولی اون منو بیشتر از یه دوست نمیبینه...ولی من مثل تو مجبورش نمیکنم جئون بهش حق انتخاب میدم دقیقا چیزی که تو بهش اجازه نمیدی!»
اون لحظه…
برای اولین بار تو عمرش، جئون حرفی نداشت.
نه فریاد. نه تهدید.
فقط…
سکوت.
╞╟╚╔╩╦ ╠═ ╬╧╨╤
چند دقیقه بعد، وقتی از اونجا بیرون اومد…
برف آروم میبارید.
جئون سرشو بالا گرفت. به آسمون نگاه کرد.
اونهمه قدرت، اونهمه خشم، حالا تبدیل شده بود به یه سؤال:
"اگه عشق واقعی آزادیه…
من میتونم اینو بهش بدم؟"
همین فکر، جئون رو ترسوند.
دستشو روی صورتش کشید و نفسشو بیرون داد.
«فکر اینکه دوباره از دستش بدم دیونه ام میکنه...منبدون تو نمیتونم دَوم بیارم ا.ت.»
دست جئون رو زنگ در بود.
یه لحظه پلک زد.
یادش اومد صدای خندهی اون مرد، پشت همون درایی که خودش پشتش مونده بود.
یادش اومد ا.ت، با اون لبخند نصفه.
زنگ خورد.
چند ثانیه گذشت… صدای قفل در اومد.
در باز شد.
و روبهروی جئون، مردی ایستاده بود با موهای طلایی، نگاه آرام، و لبخندی خنثی.
لوکاس.
نگاهشون گره خورد.
اون لحظه فکر ا.ت از یاد جئون پر کشید و خشم و حسادت جلوی چشم هاش صف بست
– «مثل اینکه همو دیدیم، جئون.»
لوکاس اینو گفت، آروم. با لهجهی کمی لهستانی.
جئون یه قدم جلو رفت.
«چه سَنمی با ا.ت داری؟»
لوکاس لبخند محوی زد.
– «نترس چیزی بینمون نیست البته الان.»
جئون لبخند نزد. فقط گفت:
«کوچکترین آسیبی به ا.ت بزنی از صفحهی روزگار محوت میکنم.»
لوکاس لحظهای مکث کرد.
– «بزرگترین آسیب که تو بهش زدی ولی من ازش مراقبت میکنم چون یهزمانی نجاتم داد. نه با اسلحه، نه چیز دیگهای فقط با یه نگاه… توی یه فرودگاه.»
عصبانیت جئون هر لحظه بیشتر از قبل فوران میکرد، مشتشو بیشتر از قبل محکم کرد و آخرش چیزی که نباید به زبون اورد:
«تو عاشقشی؟»
لوکاس سکوت کرد و با کمی مکث ادامه داد:
– «بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی...ولی اون منو بیشتر از یه دوست نمیبینه...ولی من مثل تو مجبورش نمیکنم جئون بهش حق انتخاب میدم دقیقا چیزی که تو بهش اجازه نمیدی!»
اون لحظه…
برای اولین بار تو عمرش، جئون حرفی نداشت.
نه فریاد. نه تهدید.
فقط…
سکوت.
╞╟╚╔╩╦ ╠═ ╬╧╨╤
چند دقیقه بعد، وقتی از اونجا بیرون اومد…
برف آروم میبارید.
جئون سرشو بالا گرفت. به آسمون نگاه کرد.
اونهمه قدرت، اونهمه خشم، حالا تبدیل شده بود به یه سؤال:
"اگه عشق واقعی آزادیه…
من میتونم اینو بهش بدم؟"
همین فکر، جئون رو ترسوند.
دستشو روی صورتش کشید و نفسشو بیرون داد.
«فکر اینکه دوباره از دستش بدم دیونه ام میکنه...منبدون تو نمیتونم دَوم بیارم ا.ت.»
- ۷.۳k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط