part¹²
part¹²
ا.ت هنوز به صفحهی موبایل زل زده بود. تماس، برای چند لحظه بیپایان ادامه داشت.
انگشتش بالا رفت... اما نزد. تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد، پیام اومد.
«یه بار... فقط یه بار بیا. نه برای من، برای خودت. ما باید حرف بزنیم.»
همین.
بیاسم، بیاحساس، بیلحن.
اما قلب ا.ت لرزید. اون «ما»... هنوزم ویرانکننده بود.
لوکاس که سکوت سنگین اتاق رو حس کرده بود، گفت:
– «ازش نترس. اگه نری، شاید همیشه تهِ دلت یه چرا بمونه.»
ا.ت بلند شد. رفت سمت پنجره. برف نرم میبارید.
چشمهاش نیمهخیس شد.
«چرا حالا؟ چرا وقتی فکر کردم بالاخره تونستم فراموشش کنم، برمیگرده؟»
لوکاس آروم گفت:
– «شاید چون هیچوقت فراموش نکردیش.»
سکوت...
چند دقیقه بعد، ا.ت جلوی آینه ایستاد. به چشمهای خودش نگاه کرد.
– «من باید بدونم… هنوزم اگه نگام کنه، میلرزم؟ یا نه... اون نگاه، دیگه مرده؟»
چند ساعت بعد – کافهای در مرکز شهر
برف سبک میبارید. نورها محو و خیابون نیمهخالی بود.
جئون زودتر رسیده بود. لباسش مشکی، شال دور گردن، چشمهاش عمیقتر از همیشه.
نفسش بخار میشد و تو خودش گم میشد.
در باز شد.
و ا.ت وارد شد.
نه با خشم. نه با بغض. نه با دلتنگی.
با سکوت.
جئون از جاش بلند نشد. فقط نگاهش کرد.
و وقتی نگاهشون تلاقی کرد، انگار هر دو به عقب برگشتن…
به اولین بار... به آخرین بار...
به همهی اون «میون»هایی که هیچوقت حرفی ازشون زده نشد.
ا.ت نشست، آروم.
و گفت:
«خب... حرف بزن. این یه بار مال توئه. فقط نگو پشیمونی، چون منم دیگه اون آدم سابق نیستم، جئون.»a.t
ا.ت هنوز به صفحهی موبایل زل زده بود. تماس، برای چند لحظه بیپایان ادامه داشت.
انگشتش بالا رفت... اما نزد. تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد، پیام اومد.
«یه بار... فقط یه بار بیا. نه برای من، برای خودت. ما باید حرف بزنیم.»
همین.
بیاسم، بیاحساس، بیلحن.
اما قلب ا.ت لرزید. اون «ما»... هنوزم ویرانکننده بود.
لوکاس که سکوت سنگین اتاق رو حس کرده بود، گفت:
– «ازش نترس. اگه نری، شاید همیشه تهِ دلت یه چرا بمونه.»
ا.ت بلند شد. رفت سمت پنجره. برف نرم میبارید.
چشمهاش نیمهخیس شد.
«چرا حالا؟ چرا وقتی فکر کردم بالاخره تونستم فراموشش کنم، برمیگرده؟»
لوکاس آروم گفت:
– «شاید چون هیچوقت فراموش نکردیش.»
سکوت...
چند دقیقه بعد، ا.ت جلوی آینه ایستاد. به چشمهای خودش نگاه کرد.
– «من باید بدونم… هنوزم اگه نگام کنه، میلرزم؟ یا نه... اون نگاه، دیگه مرده؟»
چند ساعت بعد – کافهای در مرکز شهر
برف سبک میبارید. نورها محو و خیابون نیمهخالی بود.
جئون زودتر رسیده بود. لباسش مشکی، شال دور گردن، چشمهاش عمیقتر از همیشه.
نفسش بخار میشد و تو خودش گم میشد.
در باز شد.
و ا.ت وارد شد.
نه با خشم. نه با بغض. نه با دلتنگی.
با سکوت.
جئون از جاش بلند نشد. فقط نگاهش کرد.
و وقتی نگاهشون تلاقی کرد، انگار هر دو به عقب برگشتن…
به اولین بار... به آخرین بار...
به همهی اون «میون»هایی که هیچوقت حرفی ازشون زده نشد.
ا.ت نشست، آروم.
و گفت:
«خب... حرف بزن. این یه بار مال توئه. فقط نگو پشیمونی، چون منم دیگه اون آدم سابق نیستم، جئون.»a.t
- ۸.۱k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط