part¹¹
part¹¹
همین که صدای در بسته شد، ا.ت از پشت مبل بلند شد. گوشهی اتاق ایستاده بود، بیحرکت، با دستی که ناخودآگاه به سمت قلبش رفته بود. قلبی که تند میزد... بیدلیل، یا شاید با دلیل.
صداهای پشت در رو شنیده بود. نه واضح، اما کافی برای اینکه دلش بلرزه.
با صدای گرفته پرسید:
«لوکاس… کی بود؟»
لوکاس مکثی کرد. نگاهش به پنجره بود. هوا تاریکتر شده بود. نفسشو داد بیرون.
– «دوست قدیمیت… همونی که هنوز داره واسه یه فرصت میجنگه.»
ا.ت چشماش لرزید. یه قدم عقب رفت و نشست لبهی تخت.
«جئون...»
اسمش که اومد، انگار چیزی تو فضای اتاق شکست. اون نام هنوز زنده بود. هنوز قدرت داشت.
لوکاس به آرومی گفت:
– «اومده بود ببینه حالت خوبه... یا شاید ببینه با کی زندگی میکنی.»
سکوت...
ا.ت فقط به دیوار خیره بود. پلک نمیزد. حس میکرد یه جور زخم کهنه، دوباره باز شده.
لوکاس جلو اومد. روبهروش ایستاد.
– «ا.ت... من گفته بودم، من هیچوقت بهت فشار نمیارم. ولی یه چیزی هست که باید بدونی.»
اون به آرومی نشست روبهروش.
– «اون هنوزم عاشقته. ولی یه عاشق زخمی... و وقتی مردی مثل اون زخمی میشه، یا نابود میشه یا همهچی رو نابود میکنه.»
ا.ت نگاش کرد. صداش لرزید.
«نمیخواستم زخمش کنم... فقط میخواستم نجات پیدا کنم.»
لوکاس لبخند زد، اما اون لبخند، تهاش درد داشت.
– «میدونم. اما نجات، بدون روبهرو شدن با گذشته نیست.»
ا.ت سرشو پایین انداخت. زمزمه کرد:
«من هنوزم نمیدونم اگه دوباره ببینمش… باید بغض کنم یا فریاد بزنم. باید بگم دلم براش تنگ شده… یا بگم دیگه نمیخوامش؟!»
لحظهای سکوت.
و بعد، همون لحظه، موبایل روی میز ویبره رفت.
اسم روی صفحه: ناشناس
اما قلبش گفت: اونـه... خودشـه...
ا.ت به صفحه نگاه کرد. انگشتش لرزید.
و در دلش فقط یه چیز گفت:
«تو واقعا برگشتی؟»
همین که صدای در بسته شد، ا.ت از پشت مبل بلند شد. گوشهی اتاق ایستاده بود، بیحرکت، با دستی که ناخودآگاه به سمت قلبش رفته بود. قلبی که تند میزد... بیدلیل، یا شاید با دلیل.
صداهای پشت در رو شنیده بود. نه واضح، اما کافی برای اینکه دلش بلرزه.
با صدای گرفته پرسید:
«لوکاس… کی بود؟»
لوکاس مکثی کرد. نگاهش به پنجره بود. هوا تاریکتر شده بود. نفسشو داد بیرون.
– «دوست قدیمیت… همونی که هنوز داره واسه یه فرصت میجنگه.»
ا.ت چشماش لرزید. یه قدم عقب رفت و نشست لبهی تخت.
«جئون...»
اسمش که اومد، انگار چیزی تو فضای اتاق شکست. اون نام هنوز زنده بود. هنوز قدرت داشت.
لوکاس به آرومی گفت:
– «اومده بود ببینه حالت خوبه... یا شاید ببینه با کی زندگی میکنی.»
سکوت...
ا.ت فقط به دیوار خیره بود. پلک نمیزد. حس میکرد یه جور زخم کهنه، دوباره باز شده.
لوکاس جلو اومد. روبهروش ایستاد.
– «ا.ت... من گفته بودم، من هیچوقت بهت فشار نمیارم. ولی یه چیزی هست که باید بدونی.»
اون به آرومی نشست روبهروش.
– «اون هنوزم عاشقته. ولی یه عاشق زخمی... و وقتی مردی مثل اون زخمی میشه، یا نابود میشه یا همهچی رو نابود میکنه.»
ا.ت نگاش کرد. صداش لرزید.
«نمیخواستم زخمش کنم... فقط میخواستم نجات پیدا کنم.»
لوکاس لبخند زد، اما اون لبخند، تهاش درد داشت.
– «میدونم. اما نجات، بدون روبهرو شدن با گذشته نیست.»
ا.ت سرشو پایین انداخت. زمزمه کرد:
«من هنوزم نمیدونم اگه دوباره ببینمش… باید بغض کنم یا فریاد بزنم. باید بگم دلم براش تنگ شده… یا بگم دیگه نمیخوامش؟!»
لحظهای سکوت.
و بعد، همون لحظه، موبایل روی میز ویبره رفت.
اسم روی صفحه: ناشناس
اما قلبش گفت: اونـه... خودشـه...
ا.ت به صفحه نگاه کرد. انگشتش لرزید.
و در دلش فقط یه چیز گفت:
«تو واقعا برگشتی؟»
- ۷.۱k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط