رمان شیطنت در راه عشق
رمان شیطنت در راه عشق
پادت_۱۲
_اوف! خب کله سحر چه کاری داری خب تو برو به کارت برس بعدا صحبت میکنیم!
برای چند ثانیه صدایی نیومد گفتم حتما بیخیال شد رفت منم خواستم دوباره بخوابم که در باز شد و رامتین با قدم های بلند داشت میومد سمتم!
یا ابلفصل این چه اینطوریه وا همین طورم داره میاد نزدیک تر!
_هوی استپ استپ!!کجا سرتو انداختی داری میای تو؟! نمیگی شاید لخت باشم؟
_تو اگ لخت بودی درو قفل میکردی
_اووووم....اینم حرفیه! ولی در کل تو حق نداشتی بدون اجازه من وارد اتاقم بشی
_من برای وارد شدن به اتاق های خونه ی خودم از کسی اجازه نمیگیرم
_هوی ماموت منو ببین اگ میخوای سرم منت بزاری من میرم!
منم دلم نمیخواد با تو همخونه باشم من نمیدونم این آقا جون
من چی از تو دیده که منو دست تو سپرده
_اولن منم دلم نمیخواد هر روز یه دختر غر غرو رو ببینم دومن چون آقاجونت اینو گفت قبول کردم فهمیدی پس حرف گوش کن ببین چی میگم.
این این پسره با من اینطوری حرف زد!؟حالشو جا میارم!..پتو رو زدم کنارو رو تخت نشستمو گفتم
_ها؟چیه؟خب بگو،خوابمو که ازم گرفتی!
دیدم عین برق گرفته ها مات شده رو من!!
وا این چرا مشنگ میزنه مگه چه طوریم که این طوری نگام میکنه؟! یه نگاه به خودم انداختم وای من این شکلی جلو رامتین داشتم سخنرانی میکردم؟ یه جیع زدمو گفتم برو بیرون!اول یکم نگاهم کرد و رفت بیرون.
دکی یکی این رامتین منو ندیده بود که به لطف خداوندگار بخاطر مغز معیوبم حالا دید و خجسته شد.
رفتم جلو اینه یه شرتک مشکی با یه تاپ قرمز که بندش از شونه هام افتاده بود موهامم دورم ریخته بود!!
خدایا منو ببخش توبه توبه توبه.یه لباس درست درمون پوشیدم رفتم بیرون!
دیدم رامتین صبحونشو خورده!
کوفتم برای من نذاشته پسره ی بی شخصیت!
خواستم برای خودم چایی بریزم که رامتین صدام زد
_بیا بشین!
_گرسنمه میخوام صبحونه بخورم، تو که خودت خوردی، نمیتونستی به خودت زحمت بدی صبر کنی تا منم بیام؟
_رها باید در مورد یه چیز مهمی باهات صحبت کنم!
اینو که گفت آمپر فضولیم زد بالا.سوالی نگاش کردم یعنی بنال؟یهو خندید!
وا بچم خودرگیری داره!
رفتم رو کاناپه نشستم
_رها ببین همون طور که میدونی پدربزرگت تو رو به من سپرده منم با کمال احترام قبول کردم اما...
_اما چی؟؟؟!!
_اما پدربزرگت گفته برای اینکه تو حدود ۱ یا ۲ ماه قراره خونه ی من باشی شایدم سختت باشه...
وسط حرفش پریدم
_اره اره خیلی سختمه! چه عجب این آقاجون به فکر نوه بدبخته بی نواشم بود، خب رامتین دلبندم خوش گذشت منم برم وسایلمو جمع کنم توام بی زحمت برو برام یه هتل بگیر
_ها!!!!!؟چی میگی؟هتل کیلویی چنده؟!!
_خب مگه نگفتی اقاجون گفته من سختمه برم یه هتل بگیرم!؟
_نه
_پس چی!!
پادت_۱۲
_اوف! خب کله سحر چه کاری داری خب تو برو به کارت برس بعدا صحبت میکنیم!
برای چند ثانیه صدایی نیومد گفتم حتما بیخیال شد رفت منم خواستم دوباره بخوابم که در باز شد و رامتین با قدم های بلند داشت میومد سمتم!
یا ابلفصل این چه اینطوریه وا همین طورم داره میاد نزدیک تر!
_هوی استپ استپ!!کجا سرتو انداختی داری میای تو؟! نمیگی شاید لخت باشم؟
_تو اگ لخت بودی درو قفل میکردی
_اووووم....اینم حرفیه! ولی در کل تو حق نداشتی بدون اجازه من وارد اتاقم بشی
_من برای وارد شدن به اتاق های خونه ی خودم از کسی اجازه نمیگیرم
_هوی ماموت منو ببین اگ میخوای سرم منت بزاری من میرم!
منم دلم نمیخواد با تو همخونه باشم من نمیدونم این آقا جون
من چی از تو دیده که منو دست تو سپرده
_اولن منم دلم نمیخواد هر روز یه دختر غر غرو رو ببینم دومن چون آقاجونت اینو گفت قبول کردم فهمیدی پس حرف گوش کن ببین چی میگم.
این این پسره با من اینطوری حرف زد!؟حالشو جا میارم!..پتو رو زدم کنارو رو تخت نشستمو گفتم
_ها؟چیه؟خب بگو،خوابمو که ازم گرفتی!
دیدم عین برق گرفته ها مات شده رو من!!
وا این چرا مشنگ میزنه مگه چه طوریم که این طوری نگام میکنه؟! یه نگاه به خودم انداختم وای من این شکلی جلو رامتین داشتم سخنرانی میکردم؟ یه جیع زدمو گفتم برو بیرون!اول یکم نگاهم کرد و رفت بیرون.
دکی یکی این رامتین منو ندیده بود که به لطف خداوندگار بخاطر مغز معیوبم حالا دید و خجسته شد.
رفتم جلو اینه یه شرتک مشکی با یه تاپ قرمز که بندش از شونه هام افتاده بود موهامم دورم ریخته بود!!
خدایا منو ببخش توبه توبه توبه.یه لباس درست درمون پوشیدم رفتم بیرون!
دیدم رامتین صبحونشو خورده!
کوفتم برای من نذاشته پسره ی بی شخصیت!
خواستم برای خودم چایی بریزم که رامتین صدام زد
_بیا بشین!
_گرسنمه میخوام صبحونه بخورم، تو که خودت خوردی، نمیتونستی به خودت زحمت بدی صبر کنی تا منم بیام؟
_رها باید در مورد یه چیز مهمی باهات صحبت کنم!
اینو که گفت آمپر فضولیم زد بالا.سوالی نگاش کردم یعنی بنال؟یهو خندید!
وا بچم خودرگیری داره!
رفتم رو کاناپه نشستم
_رها ببین همون طور که میدونی پدربزرگت تو رو به من سپرده منم با کمال احترام قبول کردم اما...
_اما چی؟؟؟!!
_اما پدربزرگت گفته برای اینکه تو حدود ۱ یا ۲ ماه قراره خونه ی من باشی شایدم سختت باشه...
وسط حرفش پریدم
_اره اره خیلی سختمه! چه عجب این آقاجون به فکر نوه بدبخته بی نواشم بود، خب رامتین دلبندم خوش گذشت منم برم وسایلمو جمع کنم توام بی زحمت برو برام یه هتل بگیر
_ها!!!!!؟چی میگی؟هتل کیلویی چنده؟!!
_خب مگه نگفتی اقاجون گفته من سختمه برم یه هتل بگیرم!؟
_نه
_پس چی!!
- ۱۶.۱k
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط