{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شیطنت در راه عشق

رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۱۳

_گفته برای این که راحت تر باشی تو خونه، یه صیقه ی محرمیت بینمون خونده بشه، تا تو راحت تر باشی!
عین این مِیت ها داشتم نگاهش میکردم!
_رها خوبی؟رها؟یوهو؟
یهو صدامو انداختم پس کلمو داد زدم
_چی؟!!!!معلوم هست پی میگی یعنی چی؟
_صداتو بیار پایین رها مگه من گفتم؟! هه پیش خودت چی فکر کردی؟
_هر طور که دلم بخواد حرف میزنم! در ضمن من پیش خودم هیچ فکری نکردم! الان زنگ میزنم واشه آقاجون تکلیف خودمو روشن میکنم!
با عصبانیت از پله ها بالا رفتم در اتاقو محکم بهم کوبیدم گوشیمو از رو عسلی برداشتم شماره اقاجونو گرفتم
یه بوق دو بوق سه بوق!!
_سلام رها خانم من،چه عجب زنگ زدی؟
_سلام آقاجون این کارا یعنی چی؟
_کدوم کارا بابا جان
_گفتین برم خونه رامتین بمونم گفتم چشم اما لین صیقه چیه؟اصلا آقاجون باور کنید من برم هتل راحت ترم مراقب خودم هستم مگه بچم؟
_رها من نمیتونم بزارم تو بری هتل اونم به مدت ۱یا ۲ماه همینقدرم که گذاشتم بری شیراز شاه کار کردم! پس به حرفام گوش کن،من دلم راضی نبود و هم برای راحتی خودت به رامتین گفتم تو و رها به مدت۲ ماه به هم محرم شین اونم جوونمردی کرد و قبول کرد؛توام باید قبول کنی.در غیر این صورن برمیگردی تهران!
اه تو روح این شانس یعنی چی اخه!!!؟؟؟پوف من همین طوریش با این پسره مشکل دارم حالا بخوام محرمشم بشم دیگ واویلا! ایش!
عین لشکر شکست خورده از پله ها اومدم پایین!
رامتین جلوم دست به سینه وایستاده بود
_چی شد قبول نکرد؟
_نچ هر چی گفتم قبول نکرد
_ منم مجبورم!
_هو کی مجبورت کرد؟ میخواستی همون موقع که آقاجون بهت گفت قبول نمیکردی! منم گرفتار نمیکردی!
_دکی خانمو باش منم عاشق سینه چاکت نیستم!
_نکه من برات له له میزنم،کم واسه خودت کوکاکولا باز کن!
_رها حرف نزن رو مخم راه نرو!
خواستم جوابشو بدم که گفت
_لباس بپوش بریم حاج آقا بهنواز منتظره
_ها!! بهنواز دیگ کیه؟؟!
_کسی که میخواد صیقه رو بخونه دیگ!
_اها حالا نمیشه یه کاریش کنی تولوخدا !
_نج
_اوووم،باشه من برم حاضر شم
_بدو بدو!
از پله ها رفتم بالا یهو شکمم درد اومد یعنی داشت هشدار میداد روده کوچیکه بزرگه رو یه لقمه کرد!
ولی الان وقت خوردن نداشتم!
یه مانتو کوتاه سبز پسته ای پوشیدم با یه شلوار دمپا گشاد یه رژ به قول مهی قرمز آتشین زدم که دلبر شدم.
"مدیونید اگ فکر کنید برای توجه رامتینه ها نه! اصلا! هییی توبه توبه!"
از پله ها اومدم پایین رامتین داشت اب میخورد رفتم کتونی های آل استارمو پوشیدم اصلا شبیه لاتا شده بودم!
رامتینم اومد بیرون درو قفل کرد
وارد اسانسور شدم رامتینم داشت میومد که جلو در اسلنسور خشکش زد!
وا سکته کرد؟!!
یهو اون حالتش تبدیل شد به اخم!
_این چه وضعشه
_متوجه نمیشم
_این چه طرز لباس پوشیدنه
دیدگاه ها (۲)

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۱۴_خب مگه چطوریه؟به این خوشگلی!_ب...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۱۵به این فکر میکردم که از این به ...

رمان شیطنت در راه عشق پادت_۱۲_اوف! خب کله سحر چه کاری داری خ...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۱۱وقتی وارد شدم تازه فهمیدم چقدر ...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

پارت ۱۳ — «نقشه‌ی دستپاچه‌کننده»صبح هنوز کامل شروع نشده بود ...

درخواستیوقتی بیماری قلبی داری اون..Part:³ با چیزی که شنید‌ خ...

پارت ۱۶ — «صبحِ مشکوک»صبح، رها با صدای افتادن چیزی از خواب پ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۱ — یه مهمون جدیدصدای زنگ در دوباره بلن...

پارت ۲۹ — «اعتراف تهیونگ»تهیونگ چند ثانیه فکر کرد و گفت:تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط