{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شیطنت در راه عشق

رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۱۴

_خب مگه چطوریه؟به این خوشگلی!
_ببین من آبرو دارم؛حوصله نگاه های هیز مردمو هم ندارم،پس رعایت کن!
_برو بابایی زیر لب گفتمو رسیدیم به همکف!
سویچمو از تو جیب مانتوم در اوردم داشتم میرفتم سمت ماشینم
_رها کجا داری میری؟!
_وا خب سوار ماشینم بشم دیگ
_خب سوار ماشین من میشیم؛چرا دوتا ماشین ببریم؟!اصلا این طوری درسته؟
_اوووم خب حالا توام ایش!
رفتم سوار ماشینش شدم؛حیف این ماشین جیگر که زیر پای این پسره....بوووقه !والا!
تو طول مسیر راه،فقط از شیشه به بیرون نگاه میکردم!تو فکر بودم که رامتین پا برهنه وارد افکارم شد!
_رها اونجا نباید کسی بفهمه که ما بزور داریم با هم محرم میشیم! یعنی باید رک بگم که عین دوتا مرغ عاشق باید رفتار کنیم پون اقای بهنواز یکی از دوستای پدرمه، ممکنه این خبر درض کنه وقتیم تو خانواده پخش بشه برام دردسر درست میشه
_اوکی! ولی ببین اقاهه؛ بهت گفتم کسی مجبورت نکرده که برای من طاقچه بالا میزاری! راضی همین الان زنگ بزن به اقاجون بهش بگو تا منم خلاص شم!
_حرف نزن پیاده شو
این بشر چقدر پرو!
وارد یک دفتر شدیم که یه اقای مسنی رو صندلی نشسته بود!
رامتین خیلی شیک باهاش برخورد کرد؛بعد دستشو سمت من گرفت و گفت
_اینم رها خانم‌بعد با نگاه عاشقانه منو نگاه کرد.اونقدر چهرش خنده دار شد دلم میخواست بزنم رو شونش بگم بابا اینکاره....!
ولی من فقط یه لبخند رامتین کش زدم!
چند تا برگه رو امضا کردیمو این حاج اقا یه چیزی خوندو حالا منو رامتین به هم محرم شدیم!!
از اونجا اومدیم بیرون سریع سوار ماشین شدمو تق محکم در ماشینو بهم کوبیدم!!خداروشکر ماشین خودم نیست!
رامتینم اومدو گاز داد تو راه که بودیم یهو دلم هوش پیتزا کرد !
دلم میخواست الان تهران بودم با بچه ها میرفتیم ددر ولی حیف! ناخواسته یه اه کشیدم! رامیتن نگاهم کرد و گفت
_یعنی اونقدر از من بدت میاد که این طوری آه کشیدی؟
_اون که صد البته"متوجه پوزخندش شدم"ادامه دادم
_اما دلم هوای تهرانو دوستامو کرده دلم برای بیرون رفتنمون تو همین یه روز تنگ شده!
یهو با لحن کاملا بامزه و مظلومی گفتم
_آقاهه برام پیتزا میخلیییی تولوخدا!؟؟
رامتین از این طرز حرف زدنم خندش گرفت!
ایشالا ننت فدای خنده هات شه چه ناز میخندی!
_باشه میخرم ولی دیگ این طوری حرف نزن باشه؟
_اوووم چرا!؟
_دلم نمیخواد جلو هیچکس اینطوری حرف بزنی باشه رها خانمی؟
چرا این طوری با من حرف میزنه؟چرا اونقدر مهربون شد؟عجب!!
جلو یه فست فودی زد رو ترمز رفتو دوتا پیتزا خریدو اومد منم ذوق کردم دوتا دستامو بهم کوبیدم و گفتم
_اخجووون دستت درد نکنه!
_قابلتو نداره
بعد از خوردن پیتزا دستت درد نکنه ای گفتمو رفتم تو
اتاقم،شالمو از سرم برداشتمو موهامو باز کردم رو تخت دراز کشیدم
دیدگاه ها (۳)

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۱۵به این فکر میکردم که از این به ...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۱۶☆☆☆رامتین☆☆☆وقتی از دفتر حاج به...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۱۳_گفته برای این که راحت تر باشی ...

رمان شیطنت در راه عشق پادت_۱۲_اوف! خب کله سحر چه کاری داری خ...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

[پارت۲]لونا آروم به هوش اومدچیزی جز تاریکی ندیدمثل کصخلا خند...

★彡   Part 38 彡★ "میگم، میتونم یه سوال بپرسم؟""دوتا بپرس."بی ...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

ادامه پارت ۳۴

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 216♡⁠。⁠)⁩بالاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط