رمان شیطنت در راه عشق
رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۱۰
دور و اطرافمو نگاه کردم یه ماشین اضافه شده بود که حتما مال اینا بود.من یه حالی به همتون بدم واسین فقط!
ماشینشون یه بنز زرشکی یود! جون چه جیگره! ولی حیف که قراره خط خطیش کنم! شوییچ ماشینو از تو کیفم در اوردمو خیلی خوشگل کشیدم رو درش خیلی بد تابلو بود! سریع در رفتم تا سر و کلشون پیدا نشد!
هوا تاریک شده بود منم دیگ رسیدم آقاجون برام زنگ زد که رامتین تو پارک منتظرمه منم باید برم اونجا.
ای خدا شاهد باش ک هر چی میکشم از دست این حسینی گور به گوریه!
چند بار منو آقاجون به شیراز اومده بودیمو میدونستم اونپارک کجاست.
از ماشین پیاده شدنم همانا و هجوم سوز سرد همانا!
منجمد شدم وووی چقدر هوا سرد شده!
حالا من این رامتینو از کجا پیدا کنم اه! رفتم تو پارک رو یه نیمکت چند تا پسر نشسته بودن که فکر نکنم رامتین بین اونا باشه،بقیه جاها هم خانواده نشسته بودن.پوف این پسره کجاست؟ دیگ داشتم تا مرز انفجار میرفتم خواستم برای اقاجون زنگ بزنم که یه صدایی از پشت سرم اومد! یعنی بل منه؟ برگشتم سمت صدا دیدم یه آقای چهار شونه خوش هیکل جلونه چون تاریک بود نمیتونستم صورتشو تشخیص بدم داشتم برندازش میکردم که گفت
_رها؟؟
_جان!! شما؟
_رامتین
_اها
_کجایی الان ۲۰ دقیقس دارم دنبالت میگردم؟
چیش! این کیه چای نخورده پسر خاله میشه؟وا! آقاجون از این زشتک تعریف میکرد؟
_خب حالا که اینجام!
_خب بیا سوار ماشین شو بریم
_ها! کجا بریم!؟
_عروسی عمم
_هر دیشب تو دبه خیارشور خوابیدی؟
_نه چطور تو اونجا میخوابی؟
_برو باوا ببین مشتی، من خستم از کله سحر تا الان داشتم میروندم! مُردم! الان داغونم،گرسنمه ،فقط بگو کجا باید برم؟
_فسقل فسفر نسوزون من که گفتم بیا بریم
_فسقل عمته در ضمن منم گفتمکجا؟
_خونم
_ها! چی؟!
_هوی اروم تر، چیه مگه اقاجونت بهت نگفت؟
_چیو؟
_پوف تو کلا یه تختت کمه ها! تو قراره تا آخرین روزی که تو شیراز هستی تو خونه ی من باشی فهمیدی؟
_اه چرا؟ چرا اقاجون همچین حرفی زد؟خب من خودم میرفتم هتل!
_سوار شو.
به ماشینش که یه فراری مشکی بود اشاره کرد
_خودم ماشین دارم
_خب پس تو با ماشین خودت پس سر من حرکت کن.
_اوکی
سوار ماشین شدمو حرکت کردم تا اینکه رسیدیم به یه جای خلوت که همه ساختمان های بزرگو شیک اونجا بود! رامتین جلو در یه آپارتمان ترمز کردو ریموتو زدو رفت تو منم رفتمو ماشینو پارک کردم.
سوار آسانسور شدیم دکمه طبقه۶ رو زد،به دیواره های آسانسور تکیه دادمو چشمامو بستم با صدای اون زنه که ور ور میکرد طبقه ششم چشمامو باز کردم!
هر طبقه دو واحد بود.
کلید زدو درو باز کرد کلید برقو زد و رفتیم تو.
اونقدر خسته و گرسنه بودم که حوصله دید زدن خونه رو نداشتم! چمدونو کولمو یه گوشه پرت کردم رفتم تو اتاق!
پارت_۱۰
دور و اطرافمو نگاه کردم یه ماشین اضافه شده بود که حتما مال اینا بود.من یه حالی به همتون بدم واسین فقط!
ماشینشون یه بنز زرشکی یود! جون چه جیگره! ولی حیف که قراره خط خطیش کنم! شوییچ ماشینو از تو کیفم در اوردمو خیلی خوشگل کشیدم رو درش خیلی بد تابلو بود! سریع در رفتم تا سر و کلشون پیدا نشد!
هوا تاریک شده بود منم دیگ رسیدم آقاجون برام زنگ زد که رامتین تو پارک منتظرمه منم باید برم اونجا.
ای خدا شاهد باش ک هر چی میکشم از دست این حسینی گور به گوریه!
چند بار منو آقاجون به شیراز اومده بودیمو میدونستم اونپارک کجاست.
از ماشین پیاده شدنم همانا و هجوم سوز سرد همانا!
منجمد شدم وووی چقدر هوا سرد شده!
حالا من این رامتینو از کجا پیدا کنم اه! رفتم تو پارک رو یه نیمکت چند تا پسر نشسته بودن که فکر نکنم رامتین بین اونا باشه،بقیه جاها هم خانواده نشسته بودن.پوف این پسره کجاست؟ دیگ داشتم تا مرز انفجار میرفتم خواستم برای اقاجون زنگ بزنم که یه صدایی از پشت سرم اومد! یعنی بل منه؟ برگشتم سمت صدا دیدم یه آقای چهار شونه خوش هیکل جلونه چون تاریک بود نمیتونستم صورتشو تشخیص بدم داشتم برندازش میکردم که گفت
_رها؟؟
_جان!! شما؟
_رامتین
_اها
_کجایی الان ۲۰ دقیقس دارم دنبالت میگردم؟
چیش! این کیه چای نخورده پسر خاله میشه؟وا! آقاجون از این زشتک تعریف میکرد؟
_خب حالا که اینجام!
_خب بیا سوار ماشین شو بریم
_ها! کجا بریم!؟
_عروسی عمم
_هر دیشب تو دبه خیارشور خوابیدی؟
_نه چطور تو اونجا میخوابی؟
_برو باوا ببین مشتی، من خستم از کله سحر تا الان داشتم میروندم! مُردم! الان داغونم،گرسنمه ،فقط بگو کجا باید برم؟
_فسقل فسفر نسوزون من که گفتم بیا بریم
_فسقل عمته در ضمن منم گفتمکجا؟
_خونم
_ها! چی؟!
_هوی اروم تر، چیه مگه اقاجونت بهت نگفت؟
_چیو؟
_پوف تو کلا یه تختت کمه ها! تو قراره تا آخرین روزی که تو شیراز هستی تو خونه ی من باشی فهمیدی؟
_اه چرا؟ چرا اقاجون همچین حرفی زد؟خب من خودم میرفتم هتل!
_سوار شو.
به ماشینش که یه فراری مشکی بود اشاره کرد
_خودم ماشین دارم
_خب پس تو با ماشین خودت پس سر من حرکت کن.
_اوکی
سوار ماشین شدمو حرکت کردم تا اینکه رسیدیم به یه جای خلوت که همه ساختمان های بزرگو شیک اونجا بود! رامتین جلو در یه آپارتمان ترمز کردو ریموتو زدو رفت تو منم رفتمو ماشینو پارک کردم.
سوار آسانسور شدیم دکمه طبقه۶ رو زد،به دیواره های آسانسور تکیه دادمو چشمامو بستم با صدای اون زنه که ور ور میکرد طبقه ششم چشمامو باز کردم!
هر طبقه دو واحد بود.
کلید زدو درو باز کرد کلید برقو زد و رفتیم تو.
اونقدر خسته و گرسنه بودم که حوصله دید زدن خونه رو نداشتم! چمدونو کولمو یه گوشه پرت کردم رفتم تو اتاق!
- ۱۰.۰k
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط