{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگار عوض شد...

روزگار عوض شد...

مثل دفترهای قدیمی کاهی بودیم،
دو به دو با هم ...
هرکداممان را که می کندند،
آن یکی هم بیرون میزد از زندگی!

حالا سیمی مان کردند که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد...!
دیدگاه ها (۵)

هدیه ام از تولد گریه بود خندیدن را تو به من آموختی سنگ بوده...

عمری گشتیم به دنبال دست خدا برای گرفتن غافل ار آنکه دست خدا...

زندگی مثل اب توی لیوانه ترک خورده میمونه.. بخوری تموم میشه....

سلاااااااااااام صبح همگیتون بخیر و شادیروز خیلیییییییییییی خ...

امسال شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائيل در حرم و در مسیر م...

خانه‌ای که نباید باز می‌شدباران شدیدی می‌بارید.ات از پشت شیش...

𝒩𝑜𝓋𝑒𝓁 ⃟‌ 𐙚ᤣ९𝒩𝒶𝓂𝑒::محله ما،سئول✿̲ׄ𝒮𝓎𝓃𝑜𝓅𝓈𝒾𝓈::داستان درباره‌ی پ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۲صدای ضبط‌شده دوباره در اتاق پیچ...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم می‌پاشد، ب...

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

LESSON

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۴در مسیر حرکت به سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط