{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوبت قصه دقیقه های آخره .

نوبت قصه دقیقه های آخره .
ترانشو ندارم که ازش عکس بگیرم
الان متوجه می شین چرا ...
زمستون بود . خونمون سعادت آباد جایی بود که دیگه چسبیده به کوه بود .
جوری برف اومد که هیچ ماشینی از پارکینگ نمی تونست بیرون بیاد .
به خاطر یخ زدگی و شیب غیر استاندارد رمپ .
گیر کرده بودیم تو خونه روز اول خوردنیامون تموم شد.
قرار بود بریم خرید که برف اومد .
زنگ می زدیم به دوستامون برامون خرید می کردن میاوردن سر خیابون می رفتیم می گرفتیم ازشون .
داشتیم آب انار می گرفتیم و حرف می زدیم . البته مرتضی داشت آروم گیتار می زد و بعید می دونم حواسش به حرفای من بوده باشه .
یه دفعه رفت گوشیشو آورد و یه ملودیو خوند و رکورد کرد .
گوش دادم .
همون دفعه اول حس ترانش اومد .
کل خونرو گشتیم خودکار نبود.
کارتون یخچال تو تراس بود . گوشیو برداشتم رفتم اونجا و با یه تیکه ذغال شروع کردم کل ترانرو رو اون نوشتم .
کارتونو برداشتم آوردم تو . کل خونه کثیف شد . مرتضی هاج و واج نگام می کرد . گفتم اوکی شد . برو بخونش .
رفت تو استودیو از رو کارتون دو متری خوندش و شد دقیقه های آخر . . .

من مهربان ندارم ، نا مهربان من کوووووو !!!!؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۴)

:-)

:-)

آره یانه?

عااااشق برف بود .یکی از بزرگترین لذتهای زندگیش این بود که وق...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

زمستون برا من با نوبرونه‌‌ی نارنگی‌های سبز و بوی تندش شروع م...

____[The Forbidden Crossing]____

Pt14

رمان قلب در تاریکی

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

#in_your_eyespart_9۶ویو کایلا "یک ماه بعد"با صدای آلارم گ...

پارت ۱۵ آن روز قرار بود یک روز کاملاً معمولی باشد.صبح سر کار...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط