ایـنـجـا... در شهریـ کـه غـُربــَتِ هَـوایــش
ایـنـجـا... در شهریـ کـه غـُربــَتِ هَـوایــش
تــا مغز استخوانم را میـ سوزانــد
مـَـن فـقـط دلخوشِ بودنِ تـــو هستم خدایـــــــــا....
تنهایم مَگذار میــان انسان هاییــ که از دور فرشته اند
امـــا وقتیــ نـزدیکـَـ میـ شونـــد
دهــانـشان بویِ تــُنـدِ کـثـافـَت میـ دهد...
بــه گـُـرگ میـ ماننــد بیشتــر...
تــا مغز استخوانم را میـ سوزانــد
مـَـن فـقـط دلخوشِ بودنِ تـــو هستم خدایـــــــــا....
تنهایم مَگذار میــان انسان هاییــ که از دور فرشته اند
امـــا وقتیــ نـزدیکـَـ میـ شونـــد
دهــانـشان بویِ تــُنـدِ کـثـافـَت میـ دهد...
بــه گـُـرگ میـ ماننــد بیشتــر...
- ۶۳۶
- ۱۶ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط